خودم خوندم، توی کتاب زندگی که گفته بود هرکس بعد از اینکه جسمش کامل رشد کرد می تونه ماسکش رو برداره. ماسک اکسیژنش رو. ولی وقتی این قضیه رو به پدر مادرم گفتم، اونا جلومو گرفتن، مادرم میگفت چه اهمیتی داره، همش اکسیژنه، حالا فضای آزاد باشه یا توی ماسک. می دونم می ترسید که آماده ی نفس کشیدن نباشم. ولی من نه، من نمی تونستم اینجوری زندگی کنم. از داخل ماسکی که از بچگی روی سرم گذاشتن، نمی تونم تصور کنم چطور پدر مادرم هنوز جرات نکردن ماسکاشون رو بردارن. وقتی نگاهشون می کنم شبیه آدم بزرگهایی هستن که هنوز شیر می خورن، چون جرات نکردن غذا های دیگه رو تجربه کنن. اگه آدم نتونه هوای آزاد رو تجربه کنه، اصلا برای چی باید زندگی کنه. به همین خاطره که چند روزی می شه ماسکم رو کنار گذاشتم. الان زندگی خیلی قشنگ تر شده. حتی تصورش هم که دوباره بخام اون ماسک رو روی سرم بذارم برام غیر ممکنه.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۰ساعت 19:50 توسط نوروتیک
|
در زندگی زخم های هست که مثل خوره روح را در
انزوا و آهسته می خورد و می تراشد. اولین جمله کتاب بوف کور، شاید بنظر خیلی ها از
نظر ادبی جمله ی قشنگی باشه، یا شایدم معنای خود جمله و پاراگراف رو دوست دارند،
ولی من نه بخاطر جمله هایی که بعدش میان و نه به خاطر قالب جمله بلکه بخاطر ادامه
ای که همیشه در ذهن خودم بعد از این جمله ظاهر می شه دوستش دارم. در زندگی زخم
هایی هستن که مثل خوره روح را در انزوا و آهسته می خورند. این زخمها رو همه ی ما
داریم ولی به خیلی دلایل قادر به بیانشون به بقیه نیستم شاید چون اونقدر پیچیده
اند که نمی تونیم به زبون بیاریمشون یا شاید می دونیم در نظر عامه مردم احمقانه و بی
معنی اند، یا شایدم شرماورن، اونقدر که حتی ترجیح می دیم راجعبهشون فکر نکنیم. این
زخم ها چیزهایین که خیلی سخت می تونیم درمانشون کنیم و هر روز که از زندگیمون
میگذره عمیقتر عمیقتر در گوشت و استخونمون فرو میرن. هر روز که می گذره درمان
کردنشون سخت تر می شه و همیشه درونمون حسشون می کنیم، حتی اگر ترجیح بدیم راجع
بهشون فکر نکنیم.د
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۰ساعت 15:34 توسط نوروتیک
|
من، لطفا بذار احمقانه باشم. لطفا بذار دیگران
بهم بخندن، نه به خاطر خنده دار بودنم. بلکه به خاطر احمق بودنم. بذار هر کاری
دوست دارم کنم. چون واقعا برام مهم نیست خنده ی دیگران. این شرم توه که برام
ناراحت کنندست. چیزی که همیشه باعث می شه بس کنم. شرم حس خوبیه زمانی که آدم گناهی
انجام میده. ولی شرمسار بودن به خاطر نادانی خیلی حالب نیست. چون تو هرکاری کنی
نادانم. پس بذار مثل یه احمق زندگی کنم، دیگران بهم بخندن، ولی خوشجال باشم چون تو
از من ناراحت نیستی. چون تو هم مثل من احمقی. اصلا خودت نگاه کن. این همه سال می خواستی
من رو مثل خودت دانا کنی نتونستی. حالا بیا یک سال نه، یک ماه مثل من احمق و شاد
باش. برات مهم نباشه دیگران چی فکر می کنن. برات مهم باشه خودت چی تو دلته. همونی
که تو دلت هست رو بگو، هیچ اهمیتی نداره دیگران خوششون میاد یا نه. بی تفاوت باش،
چون بی تفاوت بودنه که باعث می شه برای خودت هر چیزی مهم نباشه و بتونی کاری رو
انجام بدی واقعا می خوای. یعنی اون چیزی که درونت هست. اون کرم ته وجودت که فقط به
گفتن چرندیاتی از درونت رها می شه رو آزاد کنی. این درستشه، که جداقل یک جا، توی
زندگیت داشته باشی که بتونی توش بنویسی، هر چیزی رو که تو دلت هست. با هر اندازه
غلط عملای یا گرامران یا تیپی یا هرچی. بدون اینکه نگران این باشی که کسی ببینه.
بدون اینکه نگران آبرو ریزی بای. احمق باش مثل من تا شاد باشی.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۰ساعت 15:34 توسط نوروتیک
|
اخرین چیزی که یادم میاد یه لکه ی سیاهه، گوشه ی
آسمونه زرد. دیگه به هرکس می گم براش خنده داره، ولی بره من قابل ستایش بود. چیزی
بود که تا 10 سالگی می پرستیدم. تا قبل از اینکه بهم بگن شکل دادن بهت کار درست نیست.
هیچ وقت نتونستم اون عشقی رو که بقیه ازش صحبت می
کردن درک کنم. همیشه بقیه برام تعریف کردن، ولی زمانی که نوبت به تجربه رسید شکست
خوردم. نمی دونم، شاید هیچ کس تاحالا همچین چیزی رو درک نکرده و همه فقط راجع بهش
حرف می زنن. ولی نه، نمی شه، من خودم دیدم که علی و محمد همچین چیزی رو داشتن، یا
حداقل اونقدر قشنگ چلوی من نقش بازی می کردن که باوم شده بود. باورم شده که همچین
چیزی وجود داره. همیشه برام این سوال وجود داشت، اگه تو پدر ما بودی، اگه تو ما رو
بهتر از خودمون می شناختی، پس باید همچین چیزایی رو پیش بینی می کردی. افرادی مثل
من رو، که از صمیم قلب چیزی رو میخوان، ولی تلاششون به نتیچه نمی رسه. اصلا تو ای
که ادعای شناختت می شه، چطور نمی شناختی کسی مثل من رو؟ چطور چیزی برام فرستادی که
تو ذهن من فرو نمی رفت. چطور ادعا کردی چیزی فرستادی که تا ابد باید راهنمایه من
باشه، در حالی که بعد از 1000 سال، فقط 1000 سال بوی گند موندگی و تعفن گرفته.
شاید خودتم نمی دونستی ما کی هستیم. شایدم تماما اوهام یک عرب غار نشین بودی. که
اونقدر تو غار با خودش صحبت کرده بود که به بیماری روانی دچار شده بود و فکر می
کرد با خداست.شایدم من از تو نیستم. شاید من پسر تو نیستم، بچه ی حرومزاده ایم که
اسمن مال توهم، ولی در واقع از کسی دیگه هم. اگه اینطوریه برای چی منرو به این
عذاب دچار کردی. می ذاشتی تو همون زندگی احمقانه ی خودم بمیرم. بره چیت بود که از
همون بچگی مثل یه لکه ی سیاه رفتی توی ذهنم. یه لکه ی سیاه توی آسمون زرد ذهنم.
الان که دارم این مطالب رو می نویسم خیلی خوشحالم، می دونی چرا چون حداقل بعد از
20 و خورده ای سال فهمیدم واقعا کی هستی، واقعا کی هستم. مثل بقیه ی عوام سرمو
ننداختم پایین هر چرندیاتی رو که می شونوم قبول کنم و در نهایت هم به این خاطر که
گفته ی تو هستند به یه باور تبدیلشون کنم و بپرستمشون. فهمیدم که تو چیزی فرا تر
از وهم من نیست. بودنت وابسته به اینه که من به تو فکر کنم و اگه ذهنم دور بندازمت
نیست می شی. اون چیزی که استحقاقشو داری.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۰ساعت 15:33 توسط نوروتیک
|
بچه که بودم همیشه تو جمع بلند بلند حرف می زدم، با همه راحت بودم، راجع به همه چیز حرف می زدم. یکم که بزرگتر شدم، به نظرم این رفتارم خیلی احمقانه اومد، پیش خودم می گفتم عجب احمقی بودم. هر وقت کسی رو میدیدم که رفتاری شبیه رفتار بچگی من نشون می داد مسخرش می کردم. یکم که بزرگتر شدم فهمیدم در واقع اون رفتار تو بچگی درست بوده، و مربوط به بچگیم میشده و اینکه این رفتار رو مسخره کنم درواقع کار احمقانه ایه، پس هر کسی رو که می دیدم داره یه بچه رو بخاطر این رفتارهاش مسخره می کنه دعواش می کردم، طوری که متوجه اشتباهش بشه. تازگیا فهمیدم که در واقع اون رفتارم هم درست بوده، چون داشتم بزرگتر وعاقل تر می شدم و رفتار قبلی رو در خودم از بین می بردم. حالا می دونم که رفتار چندسال پیشم کار درستی نبوده، ولی اگه کسی رو ببینم که اون رفتار رو از خودش نشون می ده بهش چیزی نمی گم، چون میدونم چند سال دیگه همین حرفرو به الان خودم خواهم زد و یه جایی باید این قضیه تموم شه.
+
نوشته شده در جمعه بیستم آبان ۱۳۹۰ساعت 20:12 توسط نوروتیک
|
تا اینجا که سال خوبی بوده. نسبتا سخت ولی خیلی چیزهارو توش یاد گرفتم. اول از همه اینکه اون شبایی که خوابم نمی برد و روزهایی که نمی تونستم تمرکز کنم چون یه چیزی ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود. اونها شبها و روزهایی بودن که شخصیت من رو ساختن و من رو تغییر دادن. ما بقی روزها و شبها تکراری شاید تو مسیر رسیدن به اهداف بلند مدتم باشن ولی تغییر اساسی تو من ایجاد نمی کنن. دوم اینکه، کاری رو انجام ندم به این خاطر که ممکنه بعدا افسوس موقعیت از دست دادشو بخورم، انجام بدم چون الان دوست دارم انجام بدم. شخصیت آینده ی من رو خودم می سازم، اگه فکر کنم افسوس خواهم خورد، افسوس می خورم و اگر مطمئن باشم چیز افسوس خوردنی نیست هرگز افسوس نخواهم خورد. سوم اینکه، گذشته ی مذخرفم، عقده هایی که باهاشون بزرگ شدم و خیلی چیزهای بد دیگه ای که از گذشته اومده. اگه می تونم تغییرشون بدم باید بدم، اگرنه، افسوس خوردن راجع به کاری که من انجام ندادم، یا نفرت از اطرافیانی که باعث وجود مشکل در من شدن به هیچ دردم نخواهد خورد. پس افسوس گذشته خوردن فایده ای نداره برام. چهارم اینکه، حتی زمانی که یه نفر رو از صمیم قلب دوست داری، بازم باید تاحدودی سیاست به خرج بدی، اینکه دقیقا اون کاری رو که دلت می خواد، یا اون چیزی رو که دلت می گه انجام بدی بعضی وقتها درست نیست، باید موقعیت رو هم بشناسی، پنجم اینکه، هروقت با دیدن رفتار خاصی از اشخاص عصبانی می شم، رفتار ساده ای مثل ابراز احساسات، باید ببینم مشکل دقیقا از چیه، ممکنه دلیل اصلی مشکل سرکوب بیش از حد همین رفتار تو خودم باشه، که باعث شده دیدنش برام تا این اندازه ناراحت کننده باشه. پس باید روش فکر کنم تا ببینم مشکل دقیقا از کجاست و از چیه!
+
نوشته شده در جمعه بیستم آبان ۱۳۹۰ساعت 20:3 توسط نوروتیک
|
تو زندگی در هر زمینه ای موفق بودم تو این یه فقره نبودم. البته این فقط من نیستم که همچین مشکلی دارم، میگن آبراهام لینکن هم تو ارتباط با زن ها مشکل داشته، اونم مشکلات حاد، یعنی مشکل یه مشکل همگانیه. مخصوصا تو این وضعیت فرهنگی، که توش ارتباط با جنس مخالف مساوی چپ چپ نگاه کردن همه ی اطرافیانه. نمی دونم واقعا، می تونم همه جوره قضیه رو تقصیر مسائل دیگه بندازم ولی آخرش که چی. آخرش نتیجش گریبان گیر من میشه. حالا تقصیر هر کس که می خوادم باشه. کلا اینجوریه، یعنی همه چیز رو میشه یه جورایی تقصیره زمونه و جامعه انداخت ولی آخرش باید بدونم با تقصیر این و اون انداختن نتیجه تغییر نخواهد کرد، فقط برا خودم یه جور حس نفرت از اطرافیانم درست می کنم. موضوع بحث رو دیگه عوض نکنم، داشتم می گفتم. این یه فقره چیزیه که من همیشه توش مشکل داشتم، و همیشه هم به خودم می گفتم حتی بزرگترین بازنده هم اگه یه دختر رو واقعا بخواد می تونه بدست بیارش. ولی الان می بینم نه، اگه واقعا می خوای اونی رو که دوست داری بدست بیاری، باید یکم سیاست داشته باشی، اینکه همینجوری رو کف کار کنی فایده نداره، به هیچ نتیجه ای نمی رسی. برای بدست اوردن همه چیز باید تجربه شکستم داشته باشی، اینم یکی از اون همه چیزه دیگه،پس باید تمرین کنی، اماده ارتباط باشی، که وقتی موردتو پیدا کردی بتونی حرکتی بزنی، مثل من مثل ماس واینستی...
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 22:51 توسط نوروتیک
|
اولین جلسه کلاس نویسندگیه، بیشتر بچه ها سر کلاس نشستن. منتظریم که استاد بیاد. یه حس غریبی دارم، یه حس بدی، از اون حسایی که جلسه اول بهمون دست می ده. بیشتر بچه ها سرگرم کار خودشونن، انگاه همدیگه رو از قبل می شناختن، چهره هاشون شبیه بچه محصلاست فکر کنم هم کلاسی یا هم مدرسه ای باشن. یکی دو تایی هم تو جمع هستن که مثل من ساکتن سنشونم بیشتر به نظر میرسه فکر کنم اونام مثل من تنها باشن. بعد از 10 دقیقه تاخیر بالاخره استاد اومد سر کلاس، بدون اینکه خودشو معرفی کنه گفت: "خیلی خوب، یکی یه دونه برگه بردارید و روش یه داستان کوتاه بنویسید."، همه تعجب کردن! آخه جلسه اوله هیچکدوممون هیچی از داستان نویسی نمیدونیم، چی میخواییم بنویسیم! یکی یکی بچه ها از تو کیفشون برگه برداشتن و شروع کردن به فکر کردن. منم که مثل همیشه برگه خودکار همراهم نبود مجبور شدم از بغلدستیم بگیرم. حدود 10 15 دقیقه ای فکر کردم، ولی واقعا هیچی بذهنم نرسید. هر کاری می کنم، هرچی به ذهنم فشار میارم نمی تونم شروع کنم. بقیه بچه ها دارن یکی یکی شروع می کنن نوشتن رو، من ولی همینجوری با خودکار تو دهنم دارم فکر می کنم. اصلا من رو چه به نویسندگی، خودمم همیشه می دونستم که ایده ندارم، خلاق نیستم ولی همین که یکم تو برنامه نویسی خلاقیت به خرج دادم فکر کردم دیگه خلاقترین آدم جهانم اومدم سریع خودمو نشون بدم. این جلسه تموم شه، از جلسه بعد نمیام سر کلاس، پولشم به درک، مهم نیست، هرکس تو زندگیش اشتباهاتی می کنه، اینم اشتباه من بود.
هیچ ایده ای توی ذهنم نیست، کاملا می تونم گذر ثانیه ها رو حس کنم، دارم به نوشتن بقیه بچه ها نگاه می کنم. حالا اگه آخر کلاس داستان ها رو بخواد چی؟؟ اونوقت باید چیکار کنم، خیلی ضایعست ولی خب به درک من که دیگه اینارو نمی بینم اصلا می تونم پاشم همین الان برم بیرون. ولی نه، بذار لااقل این جلسه اولی رو تموم کنم. یکم دیگه فکر میکنم شاید چیزی به ذهنم رسید.
دیگه داره کم کم وقت تموم میشه، بنظر می رسه یکی از بچه ها داستانشو تموم کرد. اونای دیگه هم دارن یکی یکی تموم می کنن، فقط موندم من. استاده انگار متوجه شده، داره چپ چپ نگاه می کنه. سرمو بندازم پایین انگار اصلا نمی بینمش. حس می کنم داره میاد بالای سرم، صدای قدماشو می شنوم، ، الان می خواد یه چیزی بگه. واقعا تحملشو ندارم، امروز به جرعت یکی از مذخرفترین روزهای زندگیم بود. ولی مهم نیست بدرک بالاخره تموم میشه. بهش نگاه می کنم ببینم چی میخواد.
استاد: "چرا چیزی نمی نویسی؟؟"، من: "هرچی فکر می کنم چیزی به ذهنم نمی رسه"، استاد: "بیشتر فکر کن، تا داستانت تموم نشه کسی از کلاس بیرون نمی ره"
عجب آدم مذخرفیه!! حالا همه بچه ها دارن چپ چپ به من نگاه می کنن. یعنی چی، اگه داستان من تموم نشه کسی از کلاس بیرون نمیره!! آخه چه معنی داره!! مگه مدرسس؟ میخوام پاشم شاکی شم، ولی جرات نمی کنم، طرف فکنم دلش از جای دیگه پره بهتره هیچی نگم. باید یه چیزی شروع کنم، هر چیزی. می تونم یکی از داستان های صادق هدایت رو بنویسم، فقط یکم تغییرش بدم، اگرچه تابلوه ولی به درک لاقل یه چیزی نوشتم. "آبجی خانم" رو می نویسم، چیزی که همیشه تو ذهنم مونده. ولی نه، به خودم قول دادم که هیچ وقت هیچی رو کپی نکنم، اینم کپی محسوب می شه دیگه، پس نه. یه چیز دیگه می نویسم، یه چیز از خودم، یه خاطره. آره، خاطره از همه بهتره، هرچقدرم بخوام می تونم بهش آب ببندم. ولی کدوم؟؟ تو این وقت کوتاه حالا باید فکر کنم ببینم کدوم خاطره رو می تونم بنویسم.
هر چی فکر می کنم چیزی به ذهنم نمی رسه!! می خوام کلمو بکوبم به میز. استادم که هنوز داره به من نگاه می کنه، نمی دونم چرا از اون موقع که امده سر کلاس کتشو در نیورده، یکی از دستاشم همش تو جیب کتشه. انگار یه چیزی قایم کرده اونجا...
ادامه در قسمت 2...
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 19:2 توسط نوروتیک
|
این روزها چیزی که بیشتر از همه چی ذهن منرو مشغول خودش کرده تمرکزه. حس می کنم به طور کامل از دست دادمش، یه جورایی مثل یه بچه ی بیش فعال شدم، به محض اینکه میام به عمق یه مطلب وارد شم یهو یه سری افکار دیگه مثل انکه مثلا به فلانی زنگ نزدم، یا فلان چیزو چک نکردم میان سراغم. در کل انگار همش در یک اضطراب خاصیم که خودمم نمی دونم چیه. دلیل این قضیه فکر می کنم این باشه که بیش از حد ذهنم رو مشغول می کنم. فیس بوک، گوگل، تویتر، ... همه اینا آدم رو مثل دیونه ها می کنن. همین الانش که به اینجای مطلب رسیدم ذهنم رفت جای دیگه، رشته کلام از دستم در رفت ولی خب مهم نیست چون خود مطلب راجع به تمرکز همه رو با هم می نویسم. در کل می گفتم نمی تونم تمرکز کنم باید روش کار کنم تمرکز خودم رو افزایش بدم، با یه بنده خدایی صحبت می کردم می گفت باید تمرین شمع انجام بدی، باید تست کنم ببینم شاید حرفش درست باشه.
یه نکته ی جالب تر راجع به کل این قضایا اینه که حدوده 6 7 ماه پیش هم به این بیش فعالی ذهنیم پی برده بودم، ولی وقتی با برادرم صبحت کردم، چون اون بنظرش اینجوری نبود خیلی راحت حرفشو قبول کردم. حالا الان خودش اومده داره میگه که بیش فعال شدیم، منم قبول کردم!!! کلا خیلی بده آدم حرفه یکی براش اینجوری سند باشه. اگه بیاد فردا بگه تو مریضی داری می میریم فکر کنم بیفتم بمیرم. ولی خب همین که این نکته رو متوجه شدم که دارم براش زیادی ارزش قائل میشم یه نوع شروعه که رو حرفاش بیشتر فکر کنم و همین جوری هر چیزی ازش می شنوم قبول نکنم.
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 1:19 توسط نوروتیک
|
به نظر من شخصیت آدم مثل یه جعبه می مونه با کلی دکمه روش که هرکدوم یه کاری می کنن و یه دکمه هم بین تمام این دکمه ها وجود داره که طرف رو در هر حالتی که باشه خاموش می کنه. همیشه یه دکمه ی خاموش وجود داره، ولی ممکنه جاشو عوض کنه. برای اینکه بدونی کدوم یکی از دکمه هارو باید فشار بدی تا طرف رو خاموش کنی (یا شایدم روشن!) باید طرف رو به خوبی بشناسی، اتفاقاتی که براش افتاده، جاهایی که بوده، کسایی که دیده و از همه مهم تر عقده هایی که باهاشون بزرگ شده. اگه همه ی اینهارو بدونی میبینی که آروم کردن یک آدم عصبانی (یا هر چیز دیگه حتی جذب کسی که دوستش داری) تا چه اندازه ساده است. بذار یه مثال بزنم، فرض کن توی یه مهمونی هستی یک دختر خیلی زیبا رو می بینی ولی متوجه میشی که دختر هیچ تمایلی به پسر های توی مهمونی نشون نمیده، این قضیه می تونه دلایل خیلی زیادی داشته باشه (ممکنه طرف فکر کنه سطحش خیلی از بقیه بالاتره! یا تازگی با دوست پسرش بهم زده باشه، یا بنظرش سطح خودش خیلی از بقیه پایین تره! یا ...) ولی نکته ای که وجود داره اگر دلیل اصلی این قضیه رو بدونی خیلی راحت می تونی قضیه رو به نفع خودت عوض کنی. در کل به نظر من در تمام شرایط رویارویی با انسان ها قطعا یک راه حل خیلی ساده وجود داره برای متقاعد کردن شخص. مامور قانونی رو در نظر بگیرید که به خاطر جرم شما می خواد شما رو مجازات کنه، به خاطر اینکه قانون رو رعایت نکردید، در این حالت اگر دقیقا دلیل تمایل بیش از اندازه ی شخص به رعایت قانون رو (که به احتمال زیاد ریشه در خاطرات بچه گی شخص داره) متوجه شید می تونید با متقاعد کردن شخص که این دلیل احمقانست از چنگ قانون فرار کنید.
اگرچه این مسائلی که میگم در فضای عادی جامعه عملا غیر ممکنه، چون خیلی وقت ها حتی فرصت حرف زدن هم بهمون داده نمیشه، ولی فرض کنید شما یک زندانی سیاسی هستید، با یه نگاه به زندگی نامتون میشه دلیل مخالفت هاتون رو پیدا کرد و از همین طریق ذهن شما رو به طور کامل شستشو داد.
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۰ساعت 23:52 توسط نوروتیک
|
می دونی قضیه چیه، هیچ وقت نفهمیدم من آدم احساساتیم یا همه ی مردم دارن تظاهر به احساساتی نبودن می کنن. یه جورایی انگار تو جامعه فرهنگ شده اونی که احساساتش رو بروز می ده آدم ضعیفیه، مرد باید قوی باشه!!! و از این مذخرفاتی که هر روز داریم می شنویم. به نظر من غلطه هر کس باید اون کاری که دلش می خواد و غریزش بهش می گه رو انجام بده، اگه غریزت تمایل داره حس خودت رو بیان کنی برای چی سرکوبش می کنی!؟ مطمئننا اون غریزه ی سرکوب شده به صورت عقده بعدا خودش رو نشون می ده، اون موقعست که دیگه کار از کار گذشته، یه عقده ی جدید به عقده های زندگیت اضافه می شه. عقده ی سرکوب احساسات دیگران، اونوقته که وقتی یه آدم احساساتی رو می بینی حالت می خواد بهم بخوره چون این غریزه درون خودت بوده ولی اونقدر سرکوبش کردی که ازش متنفر شدی. نمی دونی این اون نیست که داره اشتباه می کنه، این تویی که داری اشتباه می کنی.
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 1:47 توسط نوروتیک
|
بعضی وقتا میشه، توی یه جمعی داری صحبت می کنی یهو انگار حس اشخاص رو درک می کنی. حس می کنی یکی ناراحت شد، یا خوشحال شد یا هر چیزی فکر کرد. من نمی دونم این حس دقیقا از کجا میاد ولی فکر می کنم یه تحلیلی باشه که ذهنمون از امواج تولید شده از مغز طرف مقابل انجام می ده. یا شاید هر چیز دیگه. تنها نکته ای که وجود داره، اینه که می دونم اون چیزی رو که با حس میگیری، بایدم با حس جواب بدی. هر وقت متوجه حس کسی شدم و این موضوع رو بهش گفتم جواب خوبی نگرفتم، خیلی وقتا طرف جواب رو پیچونده یا اصلا ناراحت شده، یا شایدم حرفم خیلی بی ربط بنظر رسیده. ولی وقتی این درک حس رو با رفتارم جواب دادم بهترین نتیجه رو گرفتم. دیدم که طرف تغییر رفتار منرو دید پس متوجه شد که من از حسش باخبرم در عین حال هیچ چیزی گفته نشد.
یه جورایی انگار
اون چیزی رو که با حس می گیری باید با حسم جواب بدی
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 1:31 توسط نوروتیک
|
اینکه بدونی دقیقا چه کاری رو باید انجام بدی الان. دنبال چی باید بری، چی درسته چی غلط یه جورایی خواسته ی دله. دلم همون غریزست به نظر من، یعنی همون حس درونی که داریم برای انجام کاری. وقتی کاری رو که غریزت می گه انجام می دی یه آرامش خاصی میگیری چون چیزی بوده باید انجام می دادی. ولی میدونی، اگه بخوای فقط به غریزه گوش کنی زیاده روی می کنی، اشتباهی که من همیشه می کنم. همه چیز رو شورشو در میارم. به نظرم یه چیز دیگه ای هست شاید عقل که باید مشخص کنه این کاری که غریزت میگه رو چقدر انجام بده. کی باید دست از ادامه دادن برداری. به نظرم اگه از این دوتا بتونیم درست استفاده کنیم، هیچ وقت به دام غریزه نمی افتیم در عین حال همیشه اون کاری که دلمون میگه رو انجام میدیم و سالم زندگی می کنیم.
در کل
به نظرم، باید اون کاری رو که غریزم میگه، به اون اندازه که مخم میگه انجام بدم!
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 22:47 توسط نوروتیک
|
کلا چیزه عجیبیه این نیاز. از یه طرف اگه نباشه حرکت بوجود نمیاد. از طرف دیگه عامل بدبختیه. عامل اصلی حس حقارته. داشتم دقت می کردم، تا زمانی که مشکل مالی داشتم، کارم درست نبود تمام فکر ذکرم کارم بود. دقیقا روزی که حس کردم از نظر مالی دیگه مشکلی نخواهم داشت، بودکه به فکر یه همدم افتادم. همیشه اینجوری بوده، یک مشکل برطرف می شه، حس نیاز برای مشکل بعدی باعث آدم به تکاپو بیفته تا بتونه حلش کنه.
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 22:27 توسط نوروتیک
|
رفته بودم حولمو بیارم برم حموم، اتاق خیلی تاریک بود. در کمد رو باز کردم دیدم دو تا حوله آویزونه که کاملا شبیه هم بودن تو اون نور کم، دست کردم یکیشو برداشتم ولی همین که اومدم برم دیدم خیلی نرمه، نرم تر از این بود که ماله من باشه. من همیشه یادمه زبره مال من بود. مثل مسواکم، اونم همیشه اینجوری بود دو تا مسواک آبی بود اونی که زبر بود ماله من بود. الان که بیشتر فکر می کنم می بینم تو هم همینجوری بودی، خیلی لطیف بودی برا من. باید یکم زبر تر می بودی، که می تونستی تحملم کنی. زندگی همینه دیگه، یکی میاد یکی میره، من زبر تو نرم. این نشد یکی دیگه!
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 22:3 توسط نوروتیک
|
یه وقتایی هست با یکی صحبت می کنی که طرف خودشو خیلی قبول داره، همچین که تو هم باهاش صحبت می کنی حتی با اینکه میدونی داره چرت می گه، ولی چون خود طرف (یا شاید چند تا از اطرافیانش) بدجور قبول داره خودشو حرفشو گوش می کنی. بعد میری میشینی هر جور فکر می کنی میبینی نمی تونی منطقشو بفهمی ولی تهش دلت باهاشه چون خیلی طرف به خودش ایمان داشته. اون وقته که این مغزه پوک شروع می کنه آسمون ریسمون بافی تا بتونه یه جوری بره خودش این چرندیات رو اثبات کنه. و در نهایت، سری بعدی که طرفو می بینی، کاملا به حرفاش ایمان داری.
نمی دونم این فقط مرضه منه یا بقیه هم دارن
+
نوشته شده در سه شنبه دهم آبان ۱۳۹۰ساعت 23:56 توسط نوروتیک
|
ذهن مذخرفی دارم، همه چی رو باید براش دو تا منبع تایید کنن. وقتی خودم با منطق اثبات می کنم که آقا فلان کار غلطه دلیلشم ایناست، قبول نمی کنه. یعنی به ظاهر قبول می کنه ولی می دونم ته دلش، همیشه لازم داره که یک نفر دیگه هم بیاد این قضیه رو بهش بگه.
از اون ور اگه فقط یه نفر یه مطلبی رو بگه هر قدرم دلیل و مدرک بیاره، اگه این مغز راجعبش فکر نکرده باشه. به هیچ وجه قبولش نمی کنه، حتما باید بره مثل یه احمق بشینه فکر کنه دو ساعت وقتشو تلف کنه تا آخرش قبول کنه مطلب رو.
+
نوشته شده در سه شنبه دهم آبان ۱۳۹۰ساعت 23:52 توسط نوروتیک
|
کلا نوشتن رو دوست دارم، اگرچه تاحالا شانس نوشتن نداشتم. به جز تو فیس بوک و تویتر جای دیگه ای ننوشتم.
به هر حال هر چیزی باید شروعی داشته باشه، اینم شروع کار منه. شروع نوشتنام. الان که دارم این مطالب رو می نویسم حقیقتش هیچ تمایلی به نوشتن ندارم، فقط می خوام یه چیزی باشه. برای شروع به همین خاطر هر چرندی به ذهنم می رسه می نویسم. به امید آن روزی بتونم اون چیزی رو که می خوام به اون نحوی که خواننده دوست داره بخونه بنویسم.
+
نوشته شده در سه شنبه دهم آبان ۱۳۹۰ساعت 21:19 توسط نوروتیک
|