دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید

نشستم،باده خوردم،خون گریستم،کنجی افتادم

تحمل می رود اما شب غم سر نمی آید

توانم وصف جور مرگ و صد دشوارتر زان لیک

چه گویم جور هجرت چون به گفتن در نمی آید

چه سود از شرح این دیوانگی ها،بی قراری ها ؟

تو مه ، بی مهری و حرف منت باور نمی آید

ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور ای زلف

که این دیوانه گر عاقل شود ، دیگر نمی آید

دلم در دوریت خون شد ، بیا در اشک چشمم بین

خدا را از چه بر من رحمت ای کافر نمی آید

-- مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۵ساعت 16:26 توسط نوروتیک |

مشکلی با این جهان دارم. جرا برجی که طی یک سال ساخته شده، ظرف یک دقیقه میتواند خراب شه. چرا خراب کردن انقدر راحت تر از ساختنه. دوستی که طی 20 سال ساخته شده، میتوانه با یک اتفاق ساده خراب شه. حتی دیدم برادری هایی که طی یک روز و طی چندتا مکالمه به پایان رسیدن.

حس میکنیم با فراموش کردن اشخاص، با حذف وابستگی ها داریم غرور خودمون را حفظ میکنیم. اما واقعیت این نیست، واقعیت اینه که تنها دلیل انجام این رفتار ها قالبیه که جهان در اختیارمون گذاشته. چون همیشه یک ظربه ی محکم یک دیوار بلند را متلاشی کرده، یک گلوله کوچیک یک موجود بزرگ را از پا در آورده پس ما هم انتظار داریم یک اتفاق بزرگ یک دوستی را هرقدر هم که حیاتی باشه خراب کنه و اگر اینطور نشه حس میکنیم شخصیت خودمون را پایین اوردیم. در حالی که در جهان روابط هیچ لزومی به چنین عکس العملی وجود نداره. میتوانیم از کنار اتفاقات بزرگ هم به همون راحتی اتفاقات کوچیک بگذریم و رخ دادشون رو فراموش کنیم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۵ساعت 12:36 توسط نوروتیک |

جشن تولد برای بچه ها یا هرکسیه که افسوس گذر زمان زندگی را نمیخوره. وگرنه درستش اینه که ادم ها برای تولدشون مرثیه بگیرن. مگر غیر از اینه که با هر تولد یک قدم به مرگشون نزدیک تر میشن. یا اصلا اگر هم قرار باشه بالارفتن سن جشنی داشته باشه نباید مردن بزرگترین جشن را داشته باشه؟

27 سالگیم را به خودم تسلیت میگم.

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۵ساعت 9:53 توسط نوروتیک |

و به هنگامی که همگنانِ من
                                   عشق را
                                             در رؤیای زیستن
                                                                اصرار می‌کردند

 

من ایستاده بودم
تا زمان
       لنگ‌لنگان
                 از برابرم بگذرد،
و اکنون
        در آستانه‌ی ظلمت
زمان به ریشخند ایستاده است
تا منش از برابر بگذرم
و در سیاهی فروشوم
                          به دریغ و حسرت چشم بر قفا دوخته
آنجا که تو ایستاده‌ای.

-- احمد شاملو

+ نوشته شده در شنبه نهم مرداد ۱۳۹۵ساعت 17:48 توسط نوروتیک |

هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من

عشق را
ای کاش زبان سخن بود

-- احمد شاملو

+ نوشته شده در شنبه نهم مرداد ۱۳۹۵ساعت 17:46 توسط نوروتیک |