یک وزن مشترک، بین من و خدا
دیروز در اوج نامیدی
از ذهن من گذشت

یک وزن مشترک، بین من و خدا
که با هرفراز و نشیب 
قلبم به یاد تو
پررنگ می شود

یک وزن مشترک، بین من و خدا
اما چه فایده
اکنون که در کنج خانه
غرق نوشتنم
هرقدر فکر میکنم
گنگ تر میشود

یک وزن مشترک، بین من و خدا
دیروز در لحظه سقوط
من از من به من رسید

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۱ساعت 23:17 توسط نوروتیک |

درحال قدم زدن در پیاده رو هستم. دو نفر کمی جلوتر در حال حرکت هستند. یکی از آنها بلند بلند در مورد دخترها صحبت می کند و حقه هایی که با آنها دخترهای ساده را گول می زند. انقدر بلند بلند صحبت می کند که من در فاصله 15 متری از می توانم واضحا صدایش را بشنوم. طوری با افتخار صحبت می کند که انگار خبر فتح شهری را میخواهند. واقعا چه چیزی می تواند تا این اندازه این موضوع را افتخار آور کند. میدانم که با این فکر ها به هیچ نتیجه ای نخواهم رسید، هندسفری هایم را در گوشم میگذارم و آهنگ Twisting بند Archive را در گوشیم اجرا میکنم. فضا سازی آهنگ طوری است که کاملا با شرایط کنونی من همخوانی دارد. سرعتم را کمی کمتر می کنم. کمتر از سایر رهگذران، دیگر متوجه قدم هایم نیستم. این جمعیت است که از کنار من می گذرد. مغازه ها، مردم ماشین ها، همه برایم طوری یکنواختی پیدا می کنند. انگار من از جهان دیگری هستم. چقدر حرکت این موجودات ساده و بی هدف است. آرام آرام خودم را برای رسیدن به اوج  آهنگ آماده می کنم. Living me here, It’s so dark …، چشم هایم را می بندم و زیر لب تکرار میکنم. Twisting me, twisting me, twisting me ….

ناگهان صدای خیلی گوشخراشی میشنوم.

صدای ترمز یک ماشین، به سمت چپ میچرخم،

یک برخورد خیلی شدید، حس خیلی قریبی در پاهایم دارم. صورتم با شیشه جلوی ماشین برخورد می کند، مغز سرم به شدت گرم می شود، و جهان می گردد...

چشمانم را به سختی باز میکنم، روی آسفالت افتاده ام، به سختی صدایی می شنوم، حس خیلی عجیبیست، حرکت گرم خون زیر پوستم را حس می کنم. دماغم سنگین شده، درد خاصی در استخوان هایم دارم. هندسفری هایم هنوز در گوشم مانده اند، میخوانند   twisting me, twisting me twisting me , …

و آرام آرام همه چیز تیره میشود....


+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر ۱۳۹۱ساعت 14:51 توسط نوروتیک |

برای یافتن موج مشترک بینمان هرروز تغییر فرکانس میدادم. انگار فراموش کرده بودم که تو فقط نویز پخش میکنی...

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 22:16 توسط نوروتیک |

موهای سرم دارن به جای اشکهام میریزن

چون اشکام ترس از ارتفاع دارن، جرئت نمی کنن بپرن

قلبم میخاره، هر روزم داره وضعش بدتر میشه

مغزم دلش واسه قلبم می سوزه، میگه تقصیر دستامه

دستام چند سالیه که دارن تو سر دکمه های کیبورد میزنن

دیگه نمی تونن دستای دیگه را بقل کنن

هرچی جوشای صورتم کمتر میشن بیشتر میرم تو فکر

و امروز آخرین جوش هم از روی صورتم محو شد

لبام فکر کنم چند سالیه که باهام لج کردن،

هرچی تو دلشونه به هرکی دوست دارن میگن

گوشهام ولی برعکس خیلی باسیاستن،

 ازم میخوان که به حرفهای لبام تن ندم

ولی من نمیتونم به حرفشون گوش کنم

چون ته دلم میدونم که دارن حقیقت را میگن

یک فکر دیشب توی کلم فریاد زد

صداش داخل کله پوکم اکو شد

و هنوز هم می تونم بشنوم که میگه

پنج سالی میشه، که داری به خودت میگی الان تازه یک ساله که تنها شدم

و هرسال تعریف تنهایی برات عمیق تر میشه

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 16:52 توسط نوروتیک |

دوتا چشم قشنگ که داخل یک چهره ی کثیف پنهان شدن. یک مقنعه کهنه با چند تا فال در دستش، یک سری ناله های ناامیدانه و چند قطره اشک، از ناتوانی، ناتوانی در به دست آوردن چیزی که حتی وظیفه اش نبود

 و مردی که بعد از پنج سال فقط 1 قطره اشک ریخت

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 0:19 توسط نوروتیک |

Like I've been born to be thrown to the ground

Like I've been born to be left away


I don't wanna spoil this one with more sentence, like i spoiled my last posts. so to great walrus who will someday sing this along with us

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 15:32 توسط نوروتیک |

پایان، پایان، پایان

فکر می کردم زندگی مثل مسابقه دو می ماند. همه در حال دویدن به سمت خط پایان هستند، یکی جلو تر، یکی عقب تر، در نهایت با گذشتن از خط به زندگیمان خاتمه می دهیم. اما فهمیدم زندگی مثل مسابقه فوتبال می ماند. همه در حال دویدن هستند، مهم نیست که کجا هستند، هر کجا که باشند با هر نتیجه ای، داور در پایان 90 دقیقه صوت پایان بازی را به صدا در می آورد و به زندگی همه خاتمه می دهد.

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 15:9 توسط نوروتیک |

باید فهمید چیزی تحت عنوان دوست داشتن بی قید و بند را در رابطه ای به جز رابطه مادر و فرزند نمی شود پیدا کرد. در رابطه عاشقانه تنها مصلحت شخص مطرح است و نمی توانیم انتظاری بیش از آن داشته باشیم.

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 13:35 توسط نوروتیک |

درسته که اگر خاموشی پیشه کنی بهتر جلوه می کنی. ولی باید در خاطر داشت که جلوه ای که از خاموشی در ذهن میاد حالت پیش فرض ذهن اشخاصه، انگار که با حذف خودمون از تصویر باعث شیم که تصویر قشنگتر شه!!! خودت را زیبا کن!! بعد با خیال راحت در تصویر عرض اندام کن...

+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۱ساعت 18:45 توسط نوروتیک |

آقای همبرگر با اشتهای تمام اولین گاز را به آدمی که در دستشه میزنه. لخته خون جمع شده دور جسم آدم، دهنم را آب می اندازه. خیلی دوست داشتم منم یک آدم سفارش داده بودم. بجای خوردن این تکه تخته الان داشتم یک آدم چاق را می خوردم. چرا من باید تا این اندازه دوبل باشم که نتونم آدم بخورم؟ از اون موقعی که یادم میاد داشتم رعایت می کردم.

یک نگاه خیلی سرد به تخته ی روی میزم می اندازم. تمام چیزی که تا شب می توانم بخورم.

آقای همبرگر: "روبرت چرا انقدر به خودت سخت میگیری؟؟ من را ببین؟ هیچ اهمیتی به چیزی که میخورم نمی دهم. الان هم وضع ظاهریم هیچ ایرادی نداره!"

هیچ جوابی بهش نمی دم فقط سرم را به نشانه تایید تکان می دم. پیش خودم میگم، «آره جون خودت، تو هیچ ایرادی نداری؟؟ لعنتی دوبرابر من شده هیکلش داره به من میگه هیچ ایرادی نداره ظاهرم«

سس گوجه را از روی میز برمی دارم. به سختی آخرین قطرات سس را از ته ظرف بیرون میارم و روی تخته میمالم. فکر می کنم «یادم باشه توی مسیر خانه حتما سس بگیرم وگرنه فردا را باید بدون سس بخورم». تخته را از روی میز برمیدارم و به سمت دهانم میاورم.

گاز اول

یک تیکه بزرگ از تخته را می کنم، بخشی که تقریبا هیچ سسی روش ریخته نشده بود. تکه تخته را با زبانم میفرستم زیر دندان آسیابم و شروع می کنم به جویدن. خرده های تخته با زبانم برخورد میکنند. حس خوبیه، چون به راحتی میتوانم با دندانم آنها را درهم بشکنم. یک جور حس قدرت بهم دست میده.

 گاز دوم

بیشتر سس روی تخته را می کَنم. طعم ترش شیرین سس را دوست دارم. بیشترش به سقف دهانم می چسبه. همین طور که در حال جویدن تخته هستم، سعی می کنم اون را داخل دهانم بچرخانم تا طعم سس را بگیره و از بیمزگیش کم شه.

گاز سوم

شروع به جویدن می کنم. آقای همبرگر به پاکت غذایی که سفارش دادم نگاه میکنه. یک تصویر بزرگ از هرم خاصیت هر چیز روی پاکت زده. مطالب زیر تصویر را با صدای بلند میخواند.

 تخته ساده،

 وزن: 300 گرم،

 میزان خاصیت: 700 کار

 

دستش را میاره و جعبه آدمی که سفارش داده بود را بر میداره، با تعجب روی جعبه را نگاه می کنه. و میزنه زیر خنده!

من: «به چی داری می خندی؟؟»

همینطوری که داره میخنده، جعبه را جلوی من می اندازه...

 آدم احمق،

وزن: 80 کیلوگرم

میزان خاصیت: 500 کار

 

تخته را روی میز می اندازم. باورم نمی شد. میزان خاصیت آدم احمق از این تکه تخته کم تر بود!! تمام این مدت داشتم درواقع خودم را دوبل تر میکردم!

+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۱ساعت 15:25 توسط نوروتیک |