روی دیوار ایستاده بود، میخواست بپره داخل خانه همسایه. صداش زدم امیر میفهمی داری چیکار میکنی؟

جواب داد آره، دارم حقم را از این مردم میگیرم. اینها سهم من را از زندگی دزدیدن حالا خودم ازشون پسش میگیرم. من یک عمر به هر دری زدم تا یک لقمه نون دربیارم ، یه عمر توسری خوردم اما الان توی 25 سالگی هیچ جایی نیستم. حتی یه موتور سیکلت هم برای خودم ندارم. اخه چرا باید اینجوری باشه؟ مگه غیر از اینه که اینها حق من را بهم ندادن؟ هروقت هم حرفی زدم چیزی جز تحقیر عایدم نشد.

گفتم امیر پات رو بذاری داخل اون خونه به یه دزد تبدیل میشی. زندگیت تغییر میکنه دیگه نمیتونی اون ادم قبل باشی. بیا بریم دوباره شروع کن، اینبار بیشتر تلاش کن شاید یه راه حلی پیدا شه.

اما امیر گوش نمیداد. تصمیمش را قبلا گرفته بود. امیر قبل از اینکه اینجا بیاد دزد شده بود. توی نگاهش دیدم که براش مجرم بودن مهم نیست. امیر مدتها قبل زمانی که هیچی نداشت و در به در دنبال کار میگشت دزد شد. اون موقع که هیچ کدوم از ما ادم ها حتی به حرفهاش گوش نمیدادیم. هرکدوم از اون شبهایی که گرسنه خوابیده بود. توی ذهنش دلیل درست بودن و مجرم نبودن را کمرنگ تر میکردن تا جایی که این تصمیم را گرفت. الان هم پریدن یا نپریدن اون طرف دیوار براش خیلی فرقی نداره. بالاخره یکی از همین روزها اولین دزدیش را میکنه و بالاخره یکی از همین روزها دستگیرش میکنن و زندان میندازن و این انسان که میتوانست یک شهروند مفید در جامعه باشه به یک بزهکار تبدیل میشود. 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۵ساعت 16:34 توسط نوروتیک |

 حس ابهام زمانی سراغ ادم میاد که هدف مشخصی را در زندگی نداره و زمانی ادم هدف مشخصی نداره که مشکل مشخصی نداره. توی این شرایط اگه بتونیم مشکل کسی دیگه را حل کنیم، عملا هم به خودمون کمک کردیم و هم به اون.

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۵ساعت 10:52 توسط نوروتیک |

نه دوست داشتن وظیفه است، نه عاشق شدن و نه عاشق ماندن، برای زیبا زندگی کردن نیازی به تظاهر نیست.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۵ساعت 11:42 توسط نوروتیک |

هر جمعه صبح یک مرد میانسال با یک زیرپوش سفید توی بالکن روبرویی، سیگارش رو روشن میکنه و بهترین لحظات هفته اش رو تجربه میکنه. این رو میدونم چون هرجمعه بوی سیگارش داخل اتاقم میپیچه و وقتی نگاهش میکنم مردی را میبینم که با هیجان در حال وارسی بالکن خونه است. براش مهم نیست که چقدر از عمرش گذشته و چقدر مونده، که فردا چطور میگذره. آیا به سختی دیروز خواهد بود؟ به تنها چیزی که اهمیت میده سیگار بین انگشتانشه و نسیم ملایمی که به صورتش میخوره و شاید اگر تمام مغزش را وارسی کنی تمام ایده ها و اهداف این مرد که زمانی جوانی جاه طلب و با انگیزه بوده در یک جمله خلاصه بشه. «این نیز بگذرد»

و من هر هفته با دیدن این مرد به این فکر میکنم که زندگی هر قدر هم سخت باشه هر از چند گاهی این فرصت را بهمون میده تا تمام سختی ها را فراموش کنیم و برای چند دقیقه ازش لذت ببریم.

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۵ساعت 12:4 توسط نوروتیک |

بهتره وقتی حالم اینجوریه هیچ چیزی ننویسم. اما امروز فهمیدم مهم ترین بخش زندگیم کارمه. اگر کارم زیرسوال بره شخصیتم زیر سوال رفته. اگر حس کنم کارم فایده ای نداشتهحس میکنم زندگیم پوچ بوده و هیچ فایده ای نداشته.

+ نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور ۱۳۹۵ساعت 9:23 توسط نوروتیک |