<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نوروتیک</title>
<link>https://neurotic.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 13 Feb 2022 13:18:46 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://neurotic.blogfa.com/post/247</link>
<description>اگه قرار بود ایده و پروژه ام رو مثل بچه ام بدونم قطعا ... بچه ای بود که در حالی که نفس میکشید زنده به گور شد. بخاطر مملکتی که مثل باتلاق هرچی بیشتر توش قدم برمیداری پایینتر میری, ماهم مجبور شدیم این بچه را توی این باتلاق رها کنیم بلکم خودمون جان سالم بدرببریم. الان امید داریم به اینکه بچه های بعدیمون نجیب تر و بهتر از این یکی خواهند بود ولی شاید توی پیری کابوس زنده بگور کردن تنها کودک توانامون خواب رو ازمون بگیره.</description>
<pubDate>Sun, 13 Feb 2022 13:18:46 +0330</pubDate>
<dc:creator>neurotic</dc:creator>
<guid>neurotic.blogfa.com/post/247</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://neurotic.blogfa.com/post/246</link>
<description>پیروزهایمون، هرقدر هم بزرگ، در مقایسه با امیدی که از دست داده ایم هیچ نیستند</description>
<pubDate>Thu, 14 Jun 2018 11:57:20 +0330</pubDate>
<dc:creator>neurotic</dc:creator>
<guid>neurotic.blogfa.com/post/246</guid>
</item>
<item>
<title>آدمهای نابالغ</title>
<link>https://neurotic.blogfa.com/post/245</link>
<description>آدمهای نابالغ دو دسته اند، دسته ی اول، سردرگمن، از خودشون اما هیچ هدف و برنامه ای ندارن،امیدوارن به یک اتفاق، تا بیفته و شرایط رو دگرگون کنه و ناگهان به شرایط رضایت بخششون برسند. دسته ی دوم، سخت کوشن، از خودشون ناراضی هستن و میدانن چرا و چطور میتونن به جایگاهی که میخوان برسن. همه چیز رو برنامه ریزی کردن و براش تلاش میکنن اما انقدر این برنامه و شرایط ایده ال دور از دسترسه که تمام عمرشون هم برای رسیدن بهش کافی نیست.</description>
<pubDate>Tue, 24 Apr 2018 16:57:17 +0330</pubDate>
<dc:creator>neurotic</dc:creator>
<guid>neurotic.blogfa.com/post/245</guid>
</item>
<item>
<title>تنها پیوند</title>
<link>https://neurotic.blogfa.com/post/244</link>
<description>تنها لینکی که در وبلاگم داشتم و دارم متعلق به یک وبلاگ فارسی بود که خیلی وقت پیش برام پیام داد و بعد از کلی تعریف از خودش گفت میخواد برای گسترش زبان فارسی یه وبلاگ بزنه و روش کار کنه و ... البته من دوتا چیز برام همون موقع هم عجیب بود. اول اینکه وبلاگ من بازدید چندانی نداره که بخواد به این صفحه کمک کنه. دوم اینکه خود صفحه یک وبلاگ بود و این ادعا ها یکم براش بزرگ بودن. خلاصه که امروز بعد از یکی دوسال خیلی اتفاقی روی لینک کلیک کردم و دیدم اون وبلاگ به فروشگاه</description>
<pubDate>Sun, 08 Apr 2018 09:25:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>neurotic</dc:creator>
<guid>neurotic.blogfa.com/post/244</guid>
</item>
<item>
<title>The following is an e-mail from the past, composed on August 23, 2016. It is being delivered from th</title>
<link>https://neurotic.blogfa.com/post/243</link>
<description>این ایمیل همین الان از گذشته برام اومد. جالب بود برام گفتم بذارمش اینجا سلام خوبی؟ یک نظری در مورد عشق دارم که میخوام بهت یاداوری کنم. اگر درسته یا غلط بهتره همیشه یادت باشه که این تصمیم را گرفتی و هزینه ای هم براش دادی. اینکه اگر کسی را دوست داشتی و شرایط محیا نبود بهتره این حس را پنهان کنی. چون در صورتی که اون شخص وارد زندگیت بشه باید شرایط را براش درست کنی و طبیعتا از خیلی چیزها بگذری. اون وقتی که وارد شد دیگه نمیتونی بهش بگی ببخشید من شرایطم مسائد</description>
<pubDate>Wed, 23 Aug 2017 13:14:51 +0330</pubDate>
<dc:creator>neurotic</dc:creator>
<guid>neurotic.blogfa.com/post/243</guid>
</item>
<item>
<title>دروغ</title>
<link>https://neurotic.blogfa.com/post/242</link>
<description>یکم پیچیده شد ولی بنظرم عموما جرم دروغ گفتن به خودمون خیلی کمتر از دروغ گفتن به دیگرانه (شاید چون این کار رو زیاد انجام میدیم). بخاطر همین هم خیلی وقتها برای اینکه به دیگران دروغ نگیم، اول به خودمون دروغ میگیم. وقتی دروغ خودمون را باور کردیم. انچیزی را که باور داریم درسته به دیگران میگیم.</description>
<pubDate>Mon, 14 Aug 2017 10:34:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>neurotic</dc:creator>
<guid>neurotic.blogfa.com/post/242</guid>
</item>
<item>
<title>مرگ</title>
<link>https://neurotic.blogfa.com/post/241</link>
<description>گاهی دوست دارم فکر کنم در مورد کسایی که رفتن. اینکه چند لحظه قبل از مرگ یک فرشته از اسمون اومده پیششون و بهشون گفته که اومده تا عزیزترین ادم زندگیشون را باخودش ببره. و آنها هم بعد از کلی التماس فرشته را متقاعد کردن تا اونها را بجای عزیزترین ادم زندگیشون ببره. یه جورایی خودشون را فدا کردن. تنها دلیلی هم که هیچ آدم زنده ای تابحال این فرشته را ندیده اینه که هیچ کس تو جهان جون خودش را بالاتر از عزیز ترین ادم زندگیش ندونسته</description>
<pubDate>Thu, 27 Jul 2017 10:09:08 +0330</pubDate>
<dc:creator>neurotic</dc:creator>
<guid>neurotic.blogfa.com/post/241</guid>
</item>
<item>
<title>تغییر</title>
<link>https://neurotic.blogfa.com/post/240</link>
<description>ایستاده بود به سمت دیوار و با خودش صحبت میکرد. خواستم بهش بگم اقا حالتون خوبه؟ دیدم حرفهاش منطقی تر از حرفهای منطقیه منن. پس سکوت کردم و گوش دادم. میگفت چند روز پیش کنار همین دیوار یک دختر بچه رو دیده که داشته فال میفروخته. دخترک جلوشو گرفته بوده و مدام اصرار میکرده که یه فال ازش بخره اما اون نخریده چون میدونسته که این پول توی جیب دختر نمیره، بعد از اینکه دختر فهمیده قصد خریدن نداره ازش خواسته که حداقل براش یک بستنی بگیره.</description>
<pubDate>Wed, 05 Jul 2017 09:43:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>neurotic</dc:creator>
<guid>neurotic.blogfa.com/post/240</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://neurotic.blogfa.com/post/239</link>
<description>زنها مثل قفل غیر استانداردی میمونن که یا با تمام کلید ها باز میشن و یا هیچ کلیدی بهشون نمیخوره و مردها هم کلید های ناموزونی هستن که اکثرا به هیچ قفلی نمیخورن ولی میخوان یک تنه تمام قفلهای جهان را باز کنند.</description>
<pubDate>Tue, 23 May 2017 06:53:43 +0330</pubDate>
<dc:creator>neurotic</dc:creator>
<guid>neurotic.blogfa.com/post/239</guid>
</item>
<item>
<title>ناراحتی که خنده دار بود...</title>
<link>https://neurotic.blogfa.com/post/238</link>
<description>دیروز که خبر انفجار معدن را شنیدم انچنان تاثیری روم نداشت. قربونش برم توی این مملکت که هرروز یک حادثه ناگوار رخ میده، شنیدن یکی بیشتر یا کمتر چندان تاثیری در روحیه ادم نداره. اما امروز صبح که از خواب بیدار شدم و طبق معمول داشتم با مرور خبرهای کانالها خواب رو از سرم بیرون میکردم، خبر ها را میخواندم و یهویی حس ناراحتی عجیبی تمام وجودم را گرفت. کاری ندارم به اینکه چه فاجعه ای رخ داده. کاری هم ندارم به اینکه بقیه چه تجربه ای از این خبر داشتن.</description>
<pubDate>Thu, 04 May 2017 07:33:59 +0330</pubDate>
<dc:creator>neurotic</dc:creator>
<guid>neurotic.blogfa.com/post/238</guid>
</item>
</channel>
</rss>
