همون مسیر همیشگی، همون ساعت همیشگی ولی ترافیک تکراری نبود. البته نه اینکه روز خاصی باشه، نه یک روز خیلی معمولی بود. ده دقیقه ای بود که توی ترافیک مونده بودیم یاد حرف مادرم افتادم توی این شرایط، همیشه میگه ایشالا که تصادف نشده باشه. منم با خودم فکر کردم ایشالا که تصادف نشده باشه.

اما یه لحظه یه چیزی به ذهنم خطور کرد. اگر تصادف نشده باشه، اینکه چه دلیلی میتونه داشته باشه این ترافیک؟ غیر از اینه که چند نفری حق خودشون را بیشتر از بقیه میدونستن و بدون توجه به تابلو سعی کردن مسیری رو یک طرفه بیان؟ یا سعی کردن زرنگ بازی در بیارن و راه دیگران رو بگیرن؟ ایا غیر از اینه که یه جمعیت بزرگی از همین کسایی که توی ترافیک هستن هیچ اهمیتی به فرهنگ رانندگی ندادن و هرجایی که دلشون خواسته نگه داشتن. که مسافر بزنن، ادرس بگیرن یا حتی یک صحنه تصادف را تماشا کنن.

همینجوری که داشتم فکر میکردم پیش خودم گفتم ایکاش تصادف شده باشه. چون اونجوری حداقل همه چیز تقصیر یک نفره. اینجوری هممون مقصریم.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۶ساعت 13:23 توسط نوروتیک |

مسئله جان دادن در راه رسیدن به یک هدف، فقط مرگ نیست. مسئله اینه که نه تنها میمیری، بلکه سرنوشت هدفت را هم هیچ وقت نخواهی دید. اینکه به سر آن چیزی که جانت را بخاطرش دادی چی خواهد آمد؟

شاید اگر میتوانستم تا چند وقت بعد از مرگ هنوز این جهان را ببینم، خودم را فدای یک هدف بزرگ میکردم. اما الان ترجیح میدم بی هدف زندگی کنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۶ساعت 20:40 توسط نوروتیک |

دلم یک سکوت بلند میخواد،

یه وقتهایی توی زندگی ادم میخواد با حرف زدن همه چیز را درست کنه. غافل از اینکه هرچه بیشتر حرف میزنی، حرف های نزده بیشتر میشن. 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۶ساعت 12:45 توسط نوروتیک |

زندگی خنده داره. اینکه زمان انقدر برای یک کودک دیر میگذرد. ناگهان چشمات را باز میکنی و میبینی 50 سالته و تمام چیزی که از کودکیت باقی مونده داخل یک صندوقچه جا میگیره

-- امیلی

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 23:21 توسط نوروتیک |

بیداد رفت لاله بر باد رفته را

یا رب خزان چه بود بهار شکفته را

هر لاله ای که از دل این خاکدان دمید

نو کرد داغ ماتم یاران رفته را

جز در صفای اشک دلم وا نمی شود

باران به دامن است هوای گرفته را

وای ای مه دو هفته چه جای محاق بود

آخر محاق نیست که ماه دو هفته را

برخیز لاله بند گلوبند خود بتاب

آورده ام به دیده گهرهای سفته را

ای کاش ناله های چو من بلبلی حزین

بیدار کردی آن گل در خاک خفته را

گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست

تب موم سازد آهن و پولاد تفته را

یارب چها به سینه این خاکدان در است

کس نیست واقف اینهمه راز نهفته را

راه عدم نرفت کس از رهروان خاک

چون رفت خواهی اینهمه راه نرفته را

لب دوخت هر کرا که بدو راز گفت دهر

تا باز نشنود ز کس این راز گفته را

لعلی نسفت کلک در افشان شهریار

در رشته چون کشم در و لعل نسفته را

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۶ساعت 15:16 توسط نوروتیک |