اما یه لحظه یه چیزی به ذهنم خطور کرد. اگر تصادف نشده باشه، اینکه چه دلیلی میتونه داشته باشه این ترافیک؟ غیر از اینه که چند نفری حق خودشون را بیشتر از بقیه میدونستن و بدون توجه به تابلو سعی کردن مسیری رو یک طرفه بیان؟ یا سعی کردن زرنگ بازی در بیارن و راه دیگران رو بگیرن؟ ایا غیر از اینه که یه جمعیت بزرگی از همین کسایی که توی ترافیک هستن هیچ اهمیتی به فرهنگ رانندگی ندادن و هرجایی که دلشون خواسته نگه داشتن. که مسافر بزنن، ادرس بگیرن یا حتی یک صحنه تصادف را تماشا کنن.
همینجوری که داشتم فکر میکردم پیش خودم گفتم ایکاش تصادف شده باشه. چون اونجوری حداقل همه چیز تقصیر یک نفره. اینجوری هممون مقصریم.
شاید اگر میتوانستم تا چند وقت بعد از مرگ هنوز این جهان را ببینم، خودم را فدای یک هدف بزرگ میکردم. اما الان ترجیح میدم بی هدف زندگی کنم.
یه وقتهایی توی زندگی ادم میخواد با حرف زدن همه چیز را درست کنه. غافل از اینکه هرچه بیشتر حرف میزنی، حرف های نزده بیشتر میشن.
-- امیلی
بیداد رفت لاله بر باد رفته را
یا رب خزان چه بود بهار شکفته را
هر لاله ای که از دل این خاکدان دمید
نو کرد داغ ماتم یاران رفته را
جز در صفای اشک دلم وا نمی شود
باران به دامن است هوای گرفته را
وای ای مه دو هفته چه جای محاق بود
آخر محاق نیست که ماه دو هفته را
برخیز لاله بند گلوبند خود بتاب
آورده ام به دیده گهرهای سفته را
ای کاش ناله های چو من بلبلی حزین
بیدار کردی آن گل در خاک خفته را
گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست
تب موم سازد آهن و پولاد تفته را
یارب چها به سینه این خاکدان در است
کس نیست واقف اینهمه راز نهفته را
راه عدم نرفت کس از رهروان خاک
چون رفت خواهی اینهمه راه نرفته را
لب دوخت هر کرا که بدو راز گفت دهر
تا باز نشنود ز کس این راز گفته را
لعلی نسفت کلک در افشان شهریار
در رشته چون کشم در و لعل نسفته را