ناگهان چه قدر همه چیز جدی شد! تا چند روز پیش از شنیدن این خبر فکر می کردم زندگی پس از مرگ برایم مثل روز روشن است. اما انگار اکنون تمام چراغ ها را خاموش کرده اند و تنها چیزی که برایم مانده شکی است که از کودکی در دلم بود. ترس از اینکه پس از مرگ به نیستی مطلق تبدیل شوم. ترس از اینکه دیگر نتوانم تبادل انرژی درون خودم را حس کنم. انگار همه چیز زیر یک ذره بین بزرگ قرار گرفته شده، همه چیز خیلی بزرگ تر شده، ترس ها، عشق ها، مشکلات و ...، همه چیز خیلی جدی شده. قرار نبود زندگی تا این اندازه جدی باشد. قرار بود من یک برنامه نویس ساده باشم. همه چیز داشت خوب پیش می رفت. پس چرا، چرا این طور شد؟
واقعا نمی دانم چه بگویم، نمی دانم چقدر بگویم، فقط می دانم تجربه ای که اکنون می کنم، چیزی نیست که با لغات قابل انتقال باشد.
پس به من فکر نکنید
ترجمه آهنگ Cloudy Now گروه BlackField
In a violent place we can call our country
در يک مکان خشن که آن را کشور خود مي ناميم
Is a mixed up man and I guess that's me
يک مرد به فنا رفته وجود دارد. که آن را من مي نامم
The sun's in the sky but the storm never seems to end
خورشيد در آسمان است اما انگار طوفان هرگز پايان نميابد
It's a place of sorrow but we call it a home
مکاني براي تاسف که آن را خانه مي خوانيم
And the darkest thoughts, yeah I guess they're my own
و تاريک ترين افکار، که آن را افکارم مي دانم
There's wealth in the bank but there's nothing to show inside
ثروت در بانک هست اما هيچ جيز براي نشان دادن آنجا نيست
It's cloudy now
و هوا ابريست
It's cloudy now
و هوا ابريست
It's cloudy now
و هوا ابريست
It's getting cloudy now
هوا هنوز هم ابريست
In a special place that I call my life
در جاي خاصي که زندگي خود مي دانم
The father was cruel and he lost his wife
پدر ظالم بود و همسرش را باخت
But I don't see either cause I live across the street
اما من هردو را باختم چون در خيابان زندگي مي کنم
It's a beautiful thing when it starts to rain
زيباست زماني که باران شروع به باريدن مي کند
A man who drinks just to drown the pain
مردي شروع به نوشيدن مي کند تا غمش را در آن غرق کند
And I can't stop from dreaming there's something else
و من نمي توانم از تصور اينکه چيز ديگري هم هست بگريزم
It's cloudy now
و هوا ابريست
It's cloudy now
و هوا ابريست
It's cloudy now
و هوا ابريست
It's getting cloudy now
هوا هنوز هم ابريست
It's cloudy now
و هوا ابريست
It's cloudy now
و هوا ابريست
It's cloudy now
و هوا ابريست
It's getting cloudy now
هوا هنوز هم ابريست
We are a f...ed up generation
ما يک نسل به فنا رفته ايم
It's cloudy now
هوا ابريست
هوا ابريست
A f...ed up generation
يک نسل به فنا رفته
It's cloudy now
هوا ابريست
We gotta get out of here
بايد از از اينجا فرار کنيم
It's cloudy now
هوا ابريست
A f...ed up generation
يک نسل به فنا رفته
It's cloudy now
و هوا هنوز هم ابريست
الان چند دقیقه ای میشه که از خواب بیدار شدم. اما هنوزم تصویر آن جماعت. تصویر آن مرد. تصویر آن تصویر جلوی چشمامه. یک اتاق که هیچ در یا پنجره ای نداشت، روی سقفش یک لامپ آویزان بود. اتاقی با دیوار های سیمانی که روی یکی از دیوار هاش یک نقاشی خیلی بزرگ بود. نقاشی یک مرد کنار یک دوراهی، یک مسیر زیبا و سرسبز که به یک باغ ختم میشه و مسیر دیگری پر از سنگ ریزه که به یک دره ختم میشد. صف تویلی از مردم در مسیر سنگی پشت سر هم به سمت دره می رفتن. در حالی که مرد با تعجب بهشون نگاه می کرد. می توانستم افکار مرد را بخوانم. تعجبی که به خاطر این جماعت ابله داشت من را به یاد زندگی خودم می انداخت و جماعت گمراهانی که پا به مسیر اشتباه گذاشته بودند. صدای قدم های هزاران نفر را در گوشم میشنوم. قدم های نامنظم و ژولیده، مثل آخرین رژه های یک گروهان در حالی که سرنوشت شوم خودش را پذیرفته باشه.
ناگهان بیدار شدم.مسیری را که در آن پا گذاشته بودم به خاطر آوردم. مسیری که قرار بود من و تمام کسانی که در آن بودیم را به بهشت برساند. در حالی که در کنار هم راه می رفتیم، به هم انرژی میدادیم. پاهایمان به خاطر سنگ ریزه های مسیر زخمی شده بود. اما هنوز امید داشتیم، نمی دانستم چقدر دیگر طول می کشد تا به سرزمین آرزو هایم برسم اما می دانستم چیزی جز این سرزمین برایم وجود ندارد. پس قدم هایم را هرچند خسته برمیداشتم. تمام فکرم تصویری بود که در خواب دیده بودم. آن جماعتی که به سمت دره می رفتند. برایم خنده آور بود یک جماعت می تواند تا این اندازه نادان باشد و مسیر جلوی چشمش را نبیند. کم کم به یک سراشیبی رسیدیم انگار داشتیم به باغ نزدیک تر می شدیم. صدای فریاد های اشخاصی که جلو تر از من بودند را می شنیدم. فریاد شادی آنهارا. آخرین قدم هایم را برداشتم تا ناگهان نفر جلوی خودم را دیدم که داخل دره سقوط کرد. یک لحظه تصویر رویایم جلوی چشمانم آمد. فهمیدم این آخرین تلاش مرد متعجب برای رهایی من بود. اما دیگر دیر بود. بایک نعره از ته وجودم به ته دره سقوط کردم.
بقول احمد شاملو
ای کاش میتوانستم یک لحظه میتوانستم ای کاش
بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را
گرد حباب خاک بگردانم تا با دو چشم خویش ببینند که
خورشیدشان کجاست و باورم کنند
ای کاش میتوانستم...
من ماندم و خراب کردم...
صدای در میاد، انگار دارن با چیزی به در می کوبن، از پنجره بیرون می ره و می پره روی سقف ساختمون کناری، خوشبختانه در پشتبام باز است. داخل ساختمان می شه و به سرعت از پله ها پایین میاد و خودش را به در خروجی ساختمان می رسونه. از ساختمان خارج می شه و داخل کوچه های قدیمی فرار می کنه. بعد از نزدیکه 10 دقیقه دویدن متوجه می شه که گمش کردن. پس سرعتش رو کم تر می کنه. به شدت نفس نفس می زنه. برای چند لحظه ای روی زمین می نشیند. خاطراتش دوباره جلو چشمش میان، خاطره خانه شان، یک خونه ی ویلایی در شهرری، یادش میاد زمانی که از شرکت خانه میامد، پسرش را در حیاط در حال بازی می دید. بوی غذایی که از داخل خانه بیرون میامد حس خیلی خوبی را ایجاد می کرد. تصمیم میگره به خونش بره ولی الان که نمی تونه، باید صبر کنه تا فردا صبح. فعلا بهتره بره جایی که از شر بارون در امان باشه. به سمت خیابان اصلی می رود. یک ایستگاه اتوبوس اونجاست. به سمت ایستگاه اتوبوس می ره و روی صندلی دراز می کشه. دست راستش را میذاره زیر سرش که بخوابه. ولی خوابیدن برایش یکم سخته، چون گودی که سمت راست سرش بود و آن بخش را زمان خواب روی دستانش میذاشت دیگه سر جاش نیست. تقریبا تا صبح خوابش نمی بره. به چیز های مختلف فکر می کنه. اینکه چطور بره خانه، هیچ پولی توی جیبش نیست باید تا شهرری پیاده بره.
بعد از چند ساعت باران بند میاد. خوابش نمی بره به همین خاطر بلند می شه تا به سمت خانه بره. بشدت گرسنست. ولی خب نمی تونه کاری بکنه. به سمت میدان شوش میره. از اونجا پیاده میره تا به میدان شهرری می رسه. واقعا دیگه نمی تونه راه بره. خیلی خسته است. روی یکی از سکو های کنار میدان می شینه. و عبور و مرور ماشین ها را نگاه می کنه. زمان خیلی سریع می گذره. بخودش که میاد میبینه آفتاب توی آسمانه، احتمالا ساعت حوالیه 7 یا 8 باشه. نمی دونه، براش هم اهمیتی نداره. بشدت گرسنست به سختی از روی سکو بلند میشه و شروع می کنه به راه رفتن وارد خیابان قم میشه. سر خیابان یک فروشگاه نان فانتزیست که همیشه به آنجا می رفت. صاحب فروشگاه را میشناسه به همین خاطر داخل میشه.
مرد: «سلام اقا نادر، پول همراهم نیست میشه یه نان شیرمال بدید بعدا باهاتون حساب می کنم»
نانوا: «ببخشید شما؟؟»
مرد: «بنده معینی هستم، هرروز میام ازتون نان می خرم»
نانوا: «بفرمایید بیرون آقا، به گدا نون نمی دیم»
از خجالت دلش می خواد آب بشه و بره توی زمین. به سرعت از مغازه بیرون میاد. تا خانه خیلی فاصله ای نمونده به همین خاطر مسیرش را به سمت خانه ادامه داد. بعد از دو سه دقیقه پیاده روی به در خانه رسید. اما کلید خانه همراهش نیست آن طرف خیابان، برروی جدول میشینه. و به در خانه خیره میشه.
همین طور به در خیره شده که ناگهان در خانه باز میشه. همسرش را می بینه که با یک پسر نوجوان از خانه خارج میشن...
ادامه دارد
Mister K, Aaron ترجمه شعر
My goldfish died today
ماهی طلایم امروز مرد
Little heart in a bubble
قلب کوچکی در یک حباب
Ray of Light in my kitchen
پرتو نوری در آشپزخانه خانه ام
The only livin' piece on my mind
تنها قطعه زنده زندگیم
Since you crossed the line
از روزی که آن ضربه را به من زدی
Mister K, Mister K
مستر کِی، مستر کِی
They told me not to be sad
به من گفتند غمگین نباش
It is just a matter of time
که این رنج با زمان می گذرد
What if you had stop time
اما شاید زمان را نگه داشته ای
What if i'm stuck on yours
شاید من در زمان تو می گذرم
Mister K, Mister K
مستر کِی، مستر کِی
State of mind
اتحاد افکارم
Not really united anymore
که دیگر متحد نیست
But one thing is for real, a fish is a better friend
اما یک چیز به من اثبات شد، ماهی ها دوستان بهتری هستند
Than a human
از انسانها
And that's for sure
و این چیزی جز حقیقت نیست
My goldfish died today, my goldfish died today
ماهی طلایم امروز مرد، ماهی طلایم امروز مرد
Mister K, Mister K...
مستر کِی، مستر کِی
I named it "Jack the Ripper"
اسمش را « جک جراح » گذاشتم
Psycho under water
دیوانه ای در زیر آب
The only livin' memory
تنها خاطره زنده من
Showing how you stabbed me
که خاطره خنجر زدنت را به یادم می آورد
مشکلی که برای من مثل کوه بزرگی برسر راهم قرار گرفته، شاید از نظر دیگران تپه ای در دور دست ها باشد. از اون زمانی که یادم میاد توی تمرکز کردن مشکل داشتم. همیشه حواسم به چیزهای جدید جلب می شد. البته این موضوع خیلی وقت ها برایم یک نکته مثبت محسوب می شد ولی الان هم چند وقتی میشه که حس که به یکی از بزرگترین مشکلاتم تبدیل شده. من قادر به تمرکز روی یک مطلب نیستم. زمانی که خواندن نوشته ای را شروع می کنم به انتها پاراگراف نرسیده سرنخ موضوع را از دست می دهم. انگار این افکار نیستن که در اختیار ذهن من هستند بلکه این ذهن من است که با هر فکر جدید به گوشه ای کشیده می شود. این موضوع باعث می شه که هیچ وقت نتوانم روی پروژه ها و مطالب بزرگ تمرکز کنم. هیچ وقت نتوانم مطلابی بیش از چند سطر بنویسم. چون ذهنم مسیر افکارم را از دست میده. اخیرا دیگر مشکل تا حدی پیش رفته که زمان صحبت کردن با اشخاص هم رشته کلام از دستم خارج می شود و فکرم به مطلب دیگری جلب می شود. حافظه ام به شدت کوتاه شده، انگار اون بالا هیچ چیز سر جای خودش نیست. همه چیز را به محض رسیدن گوشه ای می گذارند و سراغ مطلب جدید می روند. نمی دانم آیا خودم به تنهایی می توانم این مشکل را برطرف کنم؟ یا اینکه باید برای حل آن به روانپزشک مراجعه کنم؟ به هر جهت چند روزی می شه که موسیقیه متال را کنار گذاشتم و کلا کمتر موسیقی گوش می کنم. اون چند ساعتی هم که در روز موسیقی گوش می کنم فقط آهنگ های کلاسیک یا پاپ ایرانی گوش می کنم که ارامشم را از دست ندهم. اما می ترسم بدون اینکه متوجه شوم باز هم به نقطه 0 باز گردم.
حس می کنم نیاز به کمک دارم...
ترجمه آهنگ Third Eye بند Tool, این آهنگ مفاهیم خیلی عمیقی را راجع به ارتباط بین دو جهان موازی بیان می کنه که خودم هم سر در نیوردم :D.
"See, I think drugs have done some *good* things for us, I really do. And if you don’t believe drugs have done good things for us, do me a Favor: go home tonight and take all your albums, all your tapes, and all your cd’s and burn em’. 'Cause you know what? The musicians who’ve made all that great music that’s enhanced your lives throughout the years...
Rrrrrrrrrrrrreal ------ high on drugs."
--Bill Hicks
ميدونيد، من فکر مي کنم مواد براي ما مفيد هم بوده، و به اين موضوع ايمان دارم. اگر شما اينطور فکر نمي کنيد يک لطفي کنيد: امشب که رفتيد خونه تمام آلبوم ها نوار ها و سي دي هاتون رو بيرون بريزيد و بسوزونيد. مي دونيد چرا؟ چون تمام موسيقي دان هايي که اين موسيقي هاي آرامش بخش را ساختن مثل سگ نعشه بودن...
"Today a young man on acid realized that all matter is merely energy condensed to a slow vibration. That we are all one consciousness experiencing itself subjectively. There is no such thing as death, life is only a dream, and we are the imagination of ourselves. Here's Tom with the weather."
امروز يک مرد جوان که اسيد مصرف کرده بود متوجه شد تنها نکته با اهميت در اين جهان تبادل انرژي است. و ما چيزي نيستيم جز يک هشياري که خودمان را تجربه مي کنيم. هيچ چيز تحت عنوان مرگ، زندگي وجود نداره و همه چيز يک روياست و ما تصوري از خودمان هستيم. و اين هم تام با اخبار آب و هوا
-- Bill Hicks
"It's not a war on drugs, it's a war on personal freedom, it´s what it is ok?. Keep that in mind at all times. Thank you!"
اين جنگ مواد نيست، اين جنگ آزاديه اشخاصه و اين چيزيه که موردي نداره. لطفا اين موضوع را در خاطرتان داشته باشيد. تشکر مي کنم
-- Bill Hicks
Dreaming of that face again.
باز هم همان چهره را در رويايم ديدم
It's bright and blue and shimmering.
روشن، آبي و درخشان
Grinning wide
سبز و گسترده
And comforting me with it's three warm and wild eyes.
و مرا با آن سه چشم درشتش آرام مي کند
On my back and tumbling
بر دوش من و در حال جست و خيز
Down that hole and back again
درون حفره و بيرون از آن
Rising up
بلند مي شود
And wiping the webs and the dew from my withered eye.
و تارها و گرد و خواک را از چشم من پاک مي کند
In... Out... In... Out... In... Out...
درون....بيرون....درون....بيرون....درون....بيرون
A child's rhyme stuck in my head.
وزن کودکانه اي در ذهن من مانده است
It said that life is but a dream.
که مي گويد زندگي جز رويا نيست
I've spent so many years in question
تمام زندگي به دنبال اين سوال سپري شد
to find I've known this all along.
تا بفهمم جواب همواره کنار من بود
"So good to see you.
از ديدارت خوشحالم
I've missed you so much.
دلم برايت خيلي تنگ شده بود
So glad it's over.
خوشحالم که همه چيز تمام شد
I've missed you so much
دلم برايت خيلي تنگ شده بود
Came out to watch you play.
بيرون آمدن تا بازي تو را ببينم
Why are you running away?
چرا فرار مي کني
Came out to watch you play.
بيرون آمدن تا بازي تو را ببينم
Why are you running away?"
چرا فرار مي کني
Shroud-ing all the ground around me
زمين اطراف مرا احاطه کرده است
Is this holy crow above me.
آيا اين تخت مقدس است بر بالاي سر من
Black as holes within a memory
سياه همچون حفره هاي يک خاطره
And blue as our new second sun.
و آبي همچون خورشيد دوممان
I stick my hand into his shadow
دست هايم را درون سايه اش مي کنم
To pull the pieces from the sand.
تا تکه هاي شن را از آن بيرون بکشم
Which I attempt to reassemble
سعي مي کردم آنها را بازسازي کنم
To see just who I might have been.
تا ببينم چه کسي بوده ام
I do not recognize the vessel,
آن رگ ها نمي شناختم
But the eyes seem so familiar.
اما چشمانش خيلي آشنا بود
Like phosphorescent desert buttons
مثل دکمه هاي فسفري بيابان
Singing one familiar song...
يک آهنگ مشترک را مي خوانند
"So good to see you.
از ديدارت خوشحالم
I've missed you so much.
دلم برايت خيلي تنگ شده بود
So glad it's over.
خوشحالم که همه چيز تمام شد
I've missed you so much
دلم برايت خيلي تنگ شده بود
Came out to watch you play.
بيرون آمدن تا بازي تو را ببينم
Why are you running away?
چرا فرار مي کني
Came out to watch you play.
بيرون آمدن تا بازي تو را ببينم
Why are you running away?"
چرا فرار مي کني
Prying open my third eye.
دعا تک چشم مرا بگشا
Prying open my third eye.
دعا تک چشم مرا بگشا
Prying open my third eye.
دعا تک چشم مرا بگشا
Prying open my third eye.
دعا تک چشم مرا بگشا
So good to see you once again.
خوشحالم که باز هم تورا مي بينم
I thought that you were hiding.
فکر مي کردم از من خود را مخفي کرده اي
And you thought that I had run away.
و تو فکر مي کردي که من فرار کرده ام
Chasing the tail of dogma.
به دنبال رشته هاي مذهب
I opened my eye
تک چشمم را باز کردم
I opened my eye
تک چشمم را باز کردم
I opened my eye
تک چشمم را باز کردم
and there we were...
و ما آنجا بوديم
Open my eye
تک چشمم را باز کن
Open my eye
تک چشمم را باز کن
Open my eye
تک چشمم را باز کن
and there you were...
و ما آنجا بوده ايم
So good to see you once again
از ديدار مجددت خوشحالم
I thought that you were hiding from me.
فکر مي کردم از من خود را مخفي کرده اي
And you thought that I had run away.
و تو فکر مي کردي که من فرار کرده ام
Chasing a trail of smoke and reason.
به دنبال رشته هاي افکار و حقيقت
Prying open my third eye. x 10
دعا تک چشم مرا بگشا
Here from the king's mountain view
از ارتفاعات بر مناظر شاهانه
Here from the wild dream come true
از بالا ترين روياهاي به حقیقت پیوسته
Feast like a sultan I do
با جشنهايي همچون سلطان هاي شرق
On treasures and flesh, never few.
غرق در گنج و ثروت بي پايان
But I, I would wish it all away.
اما من، همه را کنارا مي گذاشتم
If I thought I'd Lose you just one day.
اگر مي دانستم روزي تورا از دست خواهم داد
The devil and his had me down,
شيطان مرا به پايين کشيد
in love with the dark side I'd found.
در عشق با نيمه ي تاريک قرار داد
Dabble in all the way down
بي هدف در مسير نابودي
up to my neck soon to drown.
دم مرگ و نزديک غرق شدن
But you changed that all for me.
اما تو همه را برايم تغيير دادي
Lifted me up, turned me round.
مرا بيرون کشيدي و بر مسير راست نهادي
So I...
پس من
I...
من
I...
من
I...
من
I would
من مي خواستم
I would
من مي خواستم
I would
من مي خواستم
Wish this all away
همه را برايت کنار بگذارم
Prayed like a martyr dusk to dawn.
شب تا صحر مانند يک شهيد به دعا نشستم
Beg like a hooker all night long.
مثل يک فاحشه تمام شب به تمنا نستم
Tempted the devil with my song.
شيطان را به خود خواندم با آنچه خواندم
And got what I wanted all along.
و هرآنجه مي خواستم به دست آوردم
But I,
اما من
And I would,
و من مي خواستم
If I could,
اگر مي توانستم
And I would,
مي خواستم
Wish it away,
کنار بگذارمش
Wish it away,
کنار بگذارمش
Wish it all away,
همه را
Wanna wish it all away,
مي خواهم همه را کنار بگذارم
No prize that could hold sway,
هيچ جايزه اي نمي تواند مرا تغيير دهد
Or justify my giving away,
يا متقاعد کند که صرف نظر کنم
my center.
So if I could I'd wish it all away.
پس اگر مي توانستم همه را کنار مي گذاشتم
If I thought tomorrow would take you away.
اگر مي دانستم فردا خواهي رفت
You're my peace of mind, my home, my center.
تو آرامش، خانه و همه چيز من بودي
I'm just trying to hold on,
و من تنها سعي مي کنم باقي بمانم
One more day.
يک روز بيشتر
Damn my eyes...
لعنت بر چشمانم
Damn my eyes...
لعنت بر چشمانم
Damn my eyes if they should compromise our fulcrum
لعنت بر چشمانم اگر بر اين جاذبه فاصله اي انداختند
wants and needs divide me
خواست هايم مرا جدا کرد
if I might as well be gone.
وگرنه من من نيز مي رفتم
Shine on forever.
بدرخش براي هميشه
Shine on benevolent sun.
بدرخش خورشيد درخشنده
Shine down upon the broken.
بدرخش بر شکسته
Shine until the two become one.
بدرخش تا هر دو يکي شوند
Shine on forever.
بدرخش براي هميشه
Shine on benevolent sun.
بدرخش خورشيد درخشنده
Shine on upon the severed.
به درخش بر خدمت کرده
Shine until the two become one.
بدرخش تا هر دو يکي شوند
Divided I'm withering away.
جدا از تو من محو مي شود
Divide and I'm withering away.
جدا از تو من محو مي شود
Shine on upon the many, light our way
بدرخش بر همه کس، راه را روشن کن
Benevolent sun.
خورشيد درخشنده
Breathe in union.
باهم نفس بکشيد
Breathe in union.
باهم نفس بکشيد
Breathe in union.
باهم نفس بکشيد
Breathe in union.
باهم نفس بکشيد
Breathe in union.
باهم نفس بکشيد
So as one survive.
که يکي ديگر نجات يافت
Another day and season.
روز و فصل ديگري
Silence, legion, and save your praises
ساکت، سربازان، دعاي هاي خود را نگهداريد
Silence, legion, and stay out of my way.
ساکت، سربازان، از من دور شويد