خوشحالی بی مورد بخاطر دست اورد های کوچکی که جهت فرار از ناراحتی ناشی از شکست های بزرگ به ما دست می دهد و منجر به اعتماد به نفس کاذب و دنبال کردن رویایی دست نیافتنی می شود که در نهایت در یک شکست بزرگ پایان می پذیرد.

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت 14:24 توسط نوروتیک |

میزان کسل کنندگی یک داستان با میزان حقیقت موجود در آن رابطه ی مستقیم داره.

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت 1:9 توسط نوروتیک |

ناگهان همه چیز چقدر جدی شد! تمامی جملاتی که می خواستم در وصیت نامه ام بنویسم برایم مثل جوک شده اند. تمامی کسانی که در زندگی به دنبال لبخندشان بودم و دوست داشتم با وصیت نامه ام اشکشان را در بیاورم برایم بی ارزش شده اند. اکنون تنها چیزی که برایم مهم است تنم است. فقط می خواهم چند دقیقه بیشتر شاهد جابجا شدن انرژی در سلول های بدنم باشم. حس می کنم تازه مفهوم حقیقی عشق را فهمیدم. دوست داشتنی که هرگز تجربه نکرده بودم عشقی که من اکنون به جسمم دارم هرگز هیچ کس به هیچ موجودی در سراسر جهان نداشته. حسی که هیچ قلمی قادر به نوشتن آن نیست. ساعت های زندگیم به نگاه به دستان و پاهایم می گذرد. بدون جسمم در نیستی چطور میتوانم سر کنم. حتی تصور اینکه می خواهم آن را از دست بدهم، تصور اینکه تا چند ماه دیگر نیست می شود برایم غیر ممکن است.

ناگهان چه قدر همه چیز جدی شد! تا چند روز پیش از شنیدن این خبر فکر می کردم زندگی پس از مرگ برایم مثل روز روشن است. اما انگار اکنون تمام چراغ ها را خاموش کرده اند و تنها چیزی که برایم مانده شکی است که از کودکی در دلم بود. ترس از اینکه پس از مرگ به نیستی مطلق تبدیل شوم. ترس از اینکه دیگر نتوانم تبادل انرژی درون خودم را حس کنم. انگار همه چیز زیر یک ذره بین بزرگ قرار گرفته شده، همه چیز خیلی بزرگ تر شده، ترس ها، عشق ها، مشکلات و ...، همه چیز خیلی جدی شده. قرار نبود زندگی تا این اندازه جدی باشد. قرار بود من یک برنامه نویس ساده باشم. همه چیز داشت خوب پیش می رفت. پس چرا، چرا این طور شد؟

واقعا نمی دانم چه بگویم، نمی دانم چقدر بگویم، فقط می دانم تجربه ای که اکنون می کنم، چیزی نیست که با لغات قابل انتقال باشد. 

پس به من فکر نکنید

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت 3:29 توسط نوروتیک |

ترجمه آهنگ Cloudy Now  گروه BlackField


In a violent place we can call our country

در يک مکان خشن که آن را کشور خود مي ناميم

Is a mixed up man and I guess that's me

يک مرد به فنا رفته وجود دارد. که آن را من مي نامم

The sun's in the sky but the storm never seems to end

خورشيد در آسمان است اما انگار طوفان هرگز پايان نميابد

It's a place of sorrow but we call it a home

مکاني براي تاسف که آن را خانه مي خوانيم

And the darkest thoughts, yeah I guess they're my own

و تاريک ترين افکار، که آن را افکارم مي دانم

There's wealth in the bank but there's nothing to show inside

ثروت در بانک هست اما هيچ جيز براي نشان دادن آنجا نيست


It's cloudy now

و هوا ابريست

It's cloudy now

و هوا ابريست

It's cloudy now

و هوا ابريست

It's getting cloudy now

هوا هنوز هم ابريست


In a special place that I call my life

در جاي خاصي که زندگي خود مي دانم

The father was cruel and he lost his wife

پدر ظالم بود و همسرش را باخت

But I don't see either cause I live across the street

اما من هردو را باختم چون در خيابان زندگي مي کنم

It's a beautiful thing when it starts to rain

زيباست زماني که باران شروع به باريدن مي کند

A man who drinks just to drown the pain

مردي شروع به نوشيدن مي کند تا غمش را در آن غرق کند

And I can't stop from dreaming there's something else

و من نمي توانم از تصور اينکه چيز ديگري هم هست بگريزم


It's cloudy now

و هوا ابريست

It's cloudy now

و هوا ابريست

It's cloudy now

و هوا ابريست

It's getting cloudy now

هوا هنوز هم ابريست


It's cloudy now

و هوا ابريست

It's cloudy now

و هوا ابريست

It's cloudy now

و هوا ابريست

It's getting cloudy now

هوا هنوز هم ابريست


We are a f...ed up generation

ما يک نسل به فنا رفته ايم

It's cloudy now

هوا ابريست

هوا ابريست

A f...ed up generation

يک نسل به فنا رفته

It's cloudy now

هوا ابريست

We gotta get out of here

بايد از از اينجا فرار کنيم

It's cloudy now

هوا ابريست

A f...ed up generation

يک نسل به فنا رفته

It's cloudy now

و هوا هنوز هم ابريست

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 19:31 توسط نوروتیک |

الان چند دقیقه ای میشه که از خواب بیدار شدم. اما هنوزم تصویر آن جماعت. تصویر آن مرد. تصویر آن تصویر جلوی چشمامه. یک اتاق که هیچ در یا پنجره ای نداشت، روی سقفش یک لامپ آویزان بود. اتاقی با دیوار های سیمانی که روی یکی از دیوار هاش یک نقاشی خیلی بزرگ بود. نقاشی یک مرد کنار یک دوراهی، یک مسیر زیبا و سرسبز که به یک باغ ختم میشه و مسیر دیگری پر از سنگ ریزه که به یک دره ختم میشد. صف تویلی از مردم در مسیر سنگی پشت سر هم به سمت دره می رفتن. در حالی که مرد با تعجب بهشون نگاه می کرد. می توانستم افکار مرد را بخوانم. تعجبی که به خاطر این جماعت ابله داشت من را به یاد زندگی خودم می انداخت و جماعت گمراهانی که پا به مسیر اشتباه گذاشته بودند. صدای قدم های هزاران نفر را در گوشم میشنوم. قدم های نامنظم و ژولیده، مثل آخرین رژه های یک گروهان در حالی که سرنوشت شوم خودش را پذیرفته باشه.

ناگهان بیدار شدم.مسیری را که در آن پا گذاشته بودم به خاطر آوردم. مسیری که قرار بود من و تمام کسانی که در آن بودیم را به بهشت برساند.  در حالی که در کنار هم راه می رفتیم، به هم انرژی میدادیم. پاهایمان به خاطر سنگ ریزه های مسیر زخمی شده بود. اما هنوز امید داشتیم، نمی دانستم چقدر دیگر طول می کشد تا به سرزمین آرزو هایم برسم اما می دانستم چیزی جز این سرزمین برایم وجود ندارد. پس قدم هایم را هرچند خسته برمیداشتم. تمام فکرم تصویری بود که در خواب دیده بودم. آن جماعتی که به سمت دره می رفتند. برایم خنده آور بود یک جماعت می تواند تا این اندازه نادان باشد و مسیر جلوی چشمش را نبیند. کم کم به یک سراشیبی رسیدیم انگار داشتیم به باغ نزدیک تر می شدیم. صدای فریاد های اشخاصی که جلو تر از من بودند را می شنیدم. فریاد شادی آنهارا. آخرین قدم هایم را برداشتم تا ناگهان نفر جلوی خودم را دیدم که داخل دره سقوط کرد. یک لحظه تصویر رویایم جلوی چشمانم آمد. فهمیدم این آخرین تلاش مرد متعجب برای رهایی من بود. اما دیگر دیر بود. بایک نعره از ته وجودم به ته دره سقوط کردم.

بقول احمد شاملو

ای کاش میتوانستم یک لحظه میتوانستم ای کاش

بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را

گرد حباب خاک بگردانم تا با دو چشم خویش ببینند که

خورشیدشان کجاست و باورم کنند


ای کاش میتوانستم...


+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 16:37 توسط نوروتیک |

You're only one step away from being a Godess, 
And that step is death.
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 14:5 توسط نوروتیک |

بعضی می مانند و می سازند. بعضی می روند و رها می کنند.

من ماندم و خراب کردم...

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 21:27 توسط نوروتیک |

صدای در میاد، انگار دارن با چیزی به در می کوبن، از پنجره بیرون می ره و می پره روی سقف ساختمون کناری، خوشبختانه در پشتبام باز است. داخل ساختمان می شه و به سرعت از پله ها پایین میاد و خودش را به در خروجی ساختمان می رسونه.  از ساختمان خارج می شه و داخل کوچه های قدیمی فرار می کنه. بعد از نزدیکه 10 دقیقه دویدن متوجه می شه که گمش کردن. پس سرعتش رو کم تر می کنه. به شدت نفس نفس می زنه. برای چند لحظه ای روی زمین می نشیند. خاطراتش دوباره جلو چشمش میان، خاطره خانه شان، یک خونه ی ویلایی در شهرری، یادش میاد زمانی که از شرکت خانه میامد، پسرش را در حیاط در حال بازی می دید. بوی غذایی که از داخل خانه بیرون میامد حس خیلی خوبی را ایجاد می کرد. تصمیم میگره به خونش بره ولی الان که نمی تونه، باید صبر کنه تا فردا صبح. فعلا بهتره بره جایی که از شر بارون در امان باشه. به سمت خیابان اصلی می رود. یک ایستگاه اتوبوس اونجاست. به سمت ایستگاه اتوبوس می ره و روی صندلی دراز می کشه. دست راستش را میذاره زیر سرش که بخوابه. ولی خوابیدن برایش یکم سخته، چون گودی که سمت راست سرش بود و آن بخش را زمان خواب روی دستانش میذاشت دیگه سر جاش نیست. تقریبا تا صبح خوابش نمی بره. به چیز های مختلف فکر می کنه. اینکه چطور بره خانه، هیچ پولی توی جیبش نیست باید تا شهرری پیاده بره. 


بعد از چند ساعت باران بند میاد. خوابش نمی بره به همین خاطر بلند می شه تا به سمت خانه بره. بشدت گرسنست. ولی خب نمی تونه کاری بکنه. به سمت میدان شوش میره. از اونجا پیاده میره تا به میدان شهرری می رسه. واقعا دیگه نمی تونه راه بره. خیلی خسته است. روی یکی از سکو های کنار میدان می شینه. و عبور و مرور ماشین ها را نگاه می کنه. زمان خیلی سریع می گذره. بخودش که میاد میبینه آفتاب توی آسمانه، احتمالا ساعت حوالیه 7 یا 8 باشه. نمی دونه، براش هم اهمیتی نداره. بشدت گرسنست به سختی از روی سکو بلند میشه و شروع می کنه به راه رفتن وارد خیابان قم میشه. سر خیابان یک فروشگاه نان فانتزیست که همیشه به آنجا می رفت. صاحب فروشگاه را میشناسه به همین خاطر داخل میشه.


مرد: «سلام اقا نادر، پول همراهم نیست میشه یه نان شیرمال بدید بعدا باهاتون حساب می کنم»


نانوا: «ببخشید شما؟؟»


مرد: «بنده معینی هستم، هرروز میام ازتون نان می خرم»


نانوا: «بفرمایید بیرون آقا، به گدا نون نمی دیم»


از خجالت دلش می خواد آب بشه و بره توی زمین. به سرعت از مغازه بیرون میاد. تا خانه خیلی فاصله ای نمونده به همین خاطر مسیرش را به سمت خانه ادامه داد. بعد از دو سه دقیقه پیاده روی به در خانه رسید. اما کلید خانه همراهش نیست آن طرف خیابان، برروی جدول میشینه. و به در خانه خیره میشه.


همین طور به در خیره شده که ناگهان در خانه باز میشه. همسرش را می بینه که با یک پسر نوجوان از خانه خارج میشن...

ادامه دارد

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 17:50 توسط نوروتیک |

اون لحظه هایی که حقیقت را پیدا می کنی خیلی لحظات خاصیه در زندگی، شیرین زمانی که تو سمت درستی قرار گرفتی و تلخ زمانی که سمت نادرست داستان قرار گرفتی. من همیشه عادت داشتم از دل نوشته های دیگران خوشم نمیامد. بنظرم چرت و پرت می رسیدن، فکر می کردم این اشخاص بلد نیستند درست بنویسند، به این خاطره که نوشته هاشون برای من خوندنی نیست. در مقابل زمانی که دوستانم نوشته هام را می خوندند و از اون تعریف می کردن فکر می کردم که من فرق دارم. فکر می کردم دل نوشته های من، مطالبی که من راجع بهشون می نویسم با مطالب دیگران فرق می کنند. اما امروز توی شرکت ناگهان متوجه واقعیت شدم. واقعیتی که تمامی این مدت از من پوشانده شده بود به خاطر بازخورد هایی که می گرفتم. متوجه شدم این دست نوشته های من نیست که با بقیه فرق داره، بلکه کسانی که دوستانم است. نوشته های من با دل نوشته های دیگران هیچ فرقی نداره. ای بسا بخاطر طرز فکرم پایین تر از نوشته های دیگران باشه. کسانی که من از آنها بازخورد می گرفتم، سعی می کردن با نوعی تحمل مطالب من را بخونن و راجع بهش فکر کنند. فکر می کنم تمام این مدت داشتم در یک جهل سر می کردم. یک شادی بی اهمیت، تازه الان متوجه می شوم چرا نوشته هایی که بنظر خودم بهتر از بقیه بود در نظر دوستام تفاوتی نداشت چون درواقع مفهوم اصلی مطالب را متوجه نمی شدند.  حس خیلی گنگیه که از به زبان اوردنش عاجزم... ولی هر چی هست، فکر می کنم باید دست از نوشتن دل نوشته بردارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 18:24 توسط نوروتیک |

Mister K, Aaron ترجمه شعر


My goldfish died today

ماهی طلایم امروز مرد

Little heart in a bubble

قلب کوچکی در یک حباب

Ray of Light in my kitchen

پرتو نوری در آشپزخانه خانه ام

The only livin' piece on my mind

تنها قطعه زنده زندگیم

Since you crossed the line

از روزی که آن ضربه را به من زدی

Mister K, Mister K

مستر کِی، مستر کِی

They told me not to be sad

به من گفتند غمگین نباش

It is just a matter of time

که این رنج با زمان می گذرد

What if you had stop time

اما شاید زمان را نگه داشته ای

What if i'm stuck on yours

شاید من در زمان تو می گذرم

Mister K, Mister K

مستر کِی، مستر کِی

State of mind

اتحاد افکارم

Not really united anymore

که دیگر متحد نیست

But one thing is for real, a fish is a better friend

اما یک چیز به من اثبات شد، ماهی ها دوستان بهتری هستند

Than a human

از انسانها

And that's for sure

و این چیزی جز حقیقت نیست

My goldfish died today, my goldfish died today

ماهی طلایم امروز مرد، ماهی طلایم امروز مرد

Mister K, Mister K...

مستر کِی، مستر کِی

I named it "Jack the Ripper"

اسمش را « جک جراح » گذاشتم

Psycho under water

دیوانه ای در زیر آب

The only livin' memory

تنها خاطره زنده من

Showing how you stabbed me

که خاطره خنجر زدنت را به یادم می آورد

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 17:4 توسط نوروتیک |

خروجی دالان برایم خیلی آشناست، می دانم چند بار دیگر هم از این دالان خارج شده ام. اما انگار ورودی هایش خیلی باهم فرق می کنند. چون هرقدر فکر می کنم نمی توانم بخاطر بیاورم کی و چطور به داخلش بازگشتم...
+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 15:12 توسط نوروتیک |

مشکلی که برای من مثل کوه بزرگی برسر راهم قرار گرفته، شاید از نظر دیگران تپه ای در دور دست ها باشد. از اون زمانی که یادم میاد توی تمرکز کردن مشکل داشتم. همیشه حواسم به چیزهای جدید جلب می شد. البته این موضوع خیلی وقت ها برایم یک نکته مثبت محسوب می شد ولی الان هم چند وقتی میشه که حس که به یکی از بزرگترین مشکلاتم تبدیل شده. من قادر به تمرکز روی یک مطلب نیستم. زمانی که خواندن نوشته ای را شروع می کنم به انتها پاراگراف نرسیده سرنخ موضوع را از دست می دهم. انگار این افکار نیستن که در اختیار ذهن من هستند بلکه این ذهن من است که با هر فکر جدید به گوشه ای کشیده می شود. این موضوع باعث می شه که هیچ وقت نتوانم روی پروژه ها و مطالب بزرگ تمرکز کنم. هیچ وقت نتوانم مطلابی بیش از چند سطر بنویسم. چون ذهنم مسیر افکارم را از دست میده. اخیرا دیگر مشکل تا حدی پیش رفته که زمان صحبت کردن با اشخاص هم رشته کلام از دستم خارج می شود و فکرم به مطلب دیگری جلب می شود. حافظه ام به شدت کوتاه شده، انگار اون بالا هیچ چیز سر جای خودش نیست. همه چیز را به محض رسیدن گوشه ای می گذارند و سراغ مطلب جدید می روند. نمی دانم آیا خودم به تنهایی می توانم این مشکل را برطرف کنم؟ یا اینکه باید برای حل آن به روانپزشک مراجعه کنم؟ به هر جهت چند روزی می شه که موسیقیه متال را کنار گذاشتم و کلا کمتر موسیقی گوش می کنم. اون چند ساعتی هم که در روز موسیقی گوش می کنم فقط آهنگ های کلاسیک یا پاپ ایرانی گوش می کنم که ارامشم را از دست ندهم. اما می ترسم بدون اینکه متوجه شوم باز هم به نقطه 0 باز گردم. 

حس می کنم نیاز به کمک دارم...

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۱ساعت 14:12 توسط نوروتیک |

ترجمه آهنگ Third Eye بند Tool, این آهنگ مفاهیم خیلی عمیقی را راجع به ارتباط بین دو جهان موازی بیان می کنه که خودم هم سر در نیوردم :D.


"See, I think drugs have done some *good* things for us, I really do. And if you don’t believe drugs have done good things for us, do me a Favor: go home tonight and take all your albums, all your tapes, and all your cd’s and burn em’. 'Cause you know what? The musicians who’ve made all that great music that’s enhanced your lives throughout the years...

Rrrrrrrrrrrrreal ------ high on drugs."

--Bill Hicks

ميدونيد، من فکر مي کنم مواد براي ما مفيد هم بوده، و به اين موضوع ايمان دارم. اگر شما اينطور فکر نمي کنيد يک لطفي کنيد: امشب که رفتيد خونه تمام آلبوم ها نوار ها و سي دي هاتون رو بيرون بريزيد و بسوزونيد. مي دونيد چرا؟ چون تمام موسيقي دان هايي که اين موسيقي هاي آرامش بخش را ساختن مثل سگ نعشه بودن...


"Today a young man on acid realized that all matter is merely energy condensed to a slow vibration. That we are all one consciousness experiencing itself subjectively. There is no such thing as death, life is only a dream, and we are the imagination of ourselves. Here's Tom with the weather."

امروز يک مرد جوان که اسيد مصرف کرده بود متوجه شد تنها نکته با اهميت در اين جهان تبادل انرژي است. و ما چيزي نيستيم جز يک هشياري که خودمان را تجربه مي کنيم. هيچ چيز تحت عنوان مرگ، زندگي وجود نداره و همه چيز يک روياست و ما تصوري از خودمان هستيم. و اين هم تام با اخبار آب و هوا

-- Bill Hicks


"It's not a war on drugs, it's a war on personal freedom, it´s what it is ok?. Keep that in mind at all times. Thank you!"

اين جنگ مواد نيست، اين جنگ آزاديه اشخاصه و اين چيزيه که موردي نداره. لطفا اين موضوع را در خاطرتان داشته باشيد. تشکر مي کنم

-- Bill Hicks


Dreaming of that face again.

باز هم همان چهره را در رويايم ديدم

It's bright and blue and shimmering.

روشن، آبي و درخشان

Grinning wide

سبز و گسترده

And comforting me with it's three warm and wild eyes.

و مرا با آن سه چشم درشتش آرام مي کند


On my back and tumbling

بر دوش من و در حال جست و خيز

Down that hole and back again

درون حفره و بيرون از آن

Rising up

بلند مي شود

And wiping the webs and the dew from my withered eye.

و تارها و گرد و خواک را از چشم من پاک مي کند


In... Out... In... Out... In... Out...

درون....بيرون....درون....بيرون....درون....بيرون


A child's rhyme stuck in my head.

وزن کودکانه اي در ذهن من مانده است

It said that life is but a dream.

که مي گويد زندگي جز رويا نيست

I've spent so many years in question

تمام زندگي به دنبال اين سوال سپري شد

to find I've known this all along.

تا بفهمم جواب همواره کنار من بود


"So good to see you.

از ديدارت خوشحالم

I've missed you so much.

دلم برايت خيلي تنگ شده بود

So glad it's over.

خوشحالم که همه چيز تمام شد

I've missed you so much

دلم برايت خيلي تنگ شده بود

Came out to watch you play.

بيرون آمدن تا بازي تو را ببينم

Why are you running away?

چرا فرار مي کني

Came out to watch you play.

بيرون آمدن تا بازي تو را ببينم

Why are you running away?"

چرا فرار مي کني


Shroud-ing all the ground around me

زمين اطراف مرا احاطه کرده است

Is this holy crow above me.

آيا اين تخت مقدس است بر بالاي سر من

Black as holes within a memory

سياه همچون حفره هاي يک خاطره

And blue as our new second sun.

و آبي همچون خورشيد دوممان

I stick my hand into his shadow

دست هايم را درون سايه اش مي کنم

To pull the pieces from the sand.

تا تکه هاي شن را از آن بيرون بکشم

Which I attempt to reassemble

سعي مي کردم آنها را بازسازي کنم

To see just who I might have been.

تا ببينم چه کسي بوده ام

I do not recognize the vessel,

آن رگ ها نمي شناختم

But the eyes seem so familiar.

اما چشمانش خيلي آشنا بود

Like phosphorescent desert buttons

مثل دکمه هاي فسفري بيابان

Singing one familiar song...

يک آهنگ مشترک را مي خوانند


"So good to see you.

از ديدارت خوشحالم

I've missed you so much.

دلم برايت خيلي تنگ شده بود

So glad it's over.

خوشحالم که همه چيز تمام شد

I've missed you so much

دلم برايت خيلي تنگ شده بود

Came out to watch you play.

بيرون آمدن تا بازي تو را ببينم

Why are you running away?

چرا فرار مي کني

Came out to watch you play.

بيرون آمدن تا بازي تو را ببينم

Why are you running away?"

چرا فرار مي کني


Prying open my third eye.

دعا تک چشم مرا بگشا

Prying open my third eye.

دعا تک چشم مرا بگشا

Prying open my third eye.

دعا تک چشم مرا بگشا

Prying open my third eye.

دعا تک چشم مرا بگشا


So good to see you once again.

خوشحالم که باز هم تورا مي بينم

I thought that you were hiding.

فکر مي کردم از من خود را مخفي کرده اي

And you thought that I had run away.

و تو فکر مي کردي که من فرار کرده ام

Chasing the tail of dogma.

به دنبال رشته هاي مذهب

I opened my eye

تک چشمم را باز کردم

I opened my eye

تک چشمم را باز کردم

I opened my eye

تک چشمم را باز کردم

and there we were...

و ما آنجا بوديم


Open my eye

تک چشمم را باز کن

Open my eye

تک چشمم را باز کن

Open my eye

تک چشمم را باز کن

and there you were...

و ما آنجا بوده ايم


So good to see you once again

از ديدار مجددت خوشحالم

I thought that you were hiding from me.

فکر مي کردم از من خود را مخفي کرده اي

And you thought that I had run away.

و تو فکر مي کردي که من فرار کرده ام

Chasing a trail of smoke and reason.

به دنبال رشته هاي افکار و حقيقت


Prying open my third eye. x 10

دعا تک چشم مرا بگشا

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۱ساعت 0:1 توسط نوروتیک |

ترجمه آهنگ Jambi از گروه Tool، نسبتا اهنگ سنگینی بود، نمی دونم تا چه اندازه ترجمش درست شد من حداکثر تلاشم را کردم که شبیه ترین را پیدا کنم. به نظرم آهنگ را مینارد راجع به مادرش بعد از مرگش


Here from the king's mountain view

از ارتفاعات بر مناظر شاهانه

Here from the wild dream come true

از بالا ترين روياهاي به حقیقت پیوسته

Feast like a sultan I do

با جشنهايي همچون سلطان هاي شرق

On treasures and flesh, never few.

غرق در گنج و ثروت بي پايان


But I, I would wish it all away.

اما من، همه را کنارا مي گذاشتم

If I thought I'd Lose you just one day.

اگر مي دانستم روزي تورا از دست خواهم داد


The devil and his had me down,

شيطان مرا به پايين کشيد

in love with the dark side I'd found.

در عشق با نيمه ي تاريک قرار داد

Dabble in all the way down

بي هدف در مسير نابودي

up to my neck soon to drown.

دم مرگ و نزديک غرق شدن


But you changed that all for me.

اما تو همه را برايم تغيير دادي

Lifted me up, turned me round.

مرا بيرون کشيدي و بر مسير راست نهادي

So I...

پس من

I...

من

I...

من

I...

من

I would

من مي خواستم

I would

من مي خواستم

I would

من مي خواستم

Wish this all away

همه را برايت کنار بگذارم


Prayed like a martyr dusk to dawn.

شب تا صحر مانند يک شهيد به دعا نشستم

Beg like a hooker all night long.

مثل يک فاحشه تمام شب به تمنا نستم

Tempted the devil with my song.

شيطان را به خود خواندم با آنچه خواندم

And got what I wanted all along.

و هرآنجه مي خواستم به دست آوردم


But I,

اما من

And I would,

و من مي خواستم

If I could,

اگر مي توانستم

And I would,

مي خواستم

Wish it away,

کنار بگذارمش

Wish it away,

کنار بگذارمش

Wish it all away,

همه را

Wanna wish it all away,

مي خواهم همه را کنار بگذارم

No prize that could hold sway,

هيچ جايزه اي نمي تواند مرا تغيير دهد

Or justify my giving away,

يا متقاعد کند که صرف نظر کنم

my center.


So if I could I'd wish it all away.

پس اگر مي توانستم همه را کنار مي گذاشتم

If I thought tomorrow would take you away.

اگر مي دانستم فردا خواهي رفت

You're my peace of mind, my home, my center.

تو آرامش، خانه و همه چيز من بودي

I'm just trying to hold on,

و من تنها سعي مي کنم باقي بمانم

One more day.

يک روز بيشتر


Damn my eyes...

لعنت بر چشمانم

Damn my eyes...

لعنت بر چشمانم


Damn my eyes if they should compromise our fulcrum

لعنت بر چشمانم اگر بر اين جاذبه فاصله اي انداختند

wants and needs divide me

خواست هايم مرا جدا کرد

if I might as well be gone.

وگرنه من من نيز مي رفتم


Shine on forever.

بدرخش براي هميشه

Shine on benevolent sun.

بدرخش خورشيد درخشنده


Shine down upon the broken.

بدرخش بر شکسته

Shine until the two become one.

بدرخش تا هر دو يکي شوند


Shine on forever.

بدرخش براي هميشه

Shine on benevolent sun.

بدرخش خورشيد درخشنده


Shine on upon the severed.

به درخش بر خدمت کرده

Shine until the two become one.

بدرخش تا هر دو يکي شوند


Divided I'm withering away.

جدا از تو من محو مي شود


Divide and I'm withering away.

جدا از تو من محو مي شود


Shine on upon the many, light our way

بدرخش بر همه کس، راه را روشن کن

Benevolent sun.

خورشيد درخشنده


Breathe in union.

باهم نفس بکشيد

Breathe in union.

باهم نفس بکشيد

Breathe in union.

باهم نفس بکشيد

Breathe in union.

باهم نفس بکشيد

Breathe in union.

باهم نفس بکشيد

So as one survive.

که يکي ديگر نجات يافت

Another day and season.

روز و فصل ديگري


Silence, legion, and save your praises

ساکت، سربازان، دعاي هاي خود را نگهداريد

Silence, legion, and stay out of my way.

ساکت، سربازان، از من دور شويد

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت 23:17 توسط نوروتیک |