خودم خوندم، توی کتاب زندگی که گفته بود هرکس بعد از اینکه جسمش کامل رشد کرد می تونه ماسکش رو برداره. ماسک اکسیژنش رو. ولی وقتی این قضیه رو به پدر مادرم گفتم، اونا جلومو گرفتن، مادرم میگفت چه اهمیتی داره، همش اکسیژنه، حالا فضای آزاد باشه یا توی ماسک. می دونم می ترسید که آماده ی نفس کشیدن نباشم. ولی من نه، من نمی تونستم اینجوری زندگی کنم. از داخل ماسکی که از بچگی روی سرم گذاشتن، نمی تونم تصور کنم چطور پدر مادرم هنوز جرات نکردن ماسکاشون رو بردارن. وقتی نگاهشون می کنم شبیه آدم بزرگهایی هستن که هنوز شیر می خورن، چون جرات نکردن غذا های دیگه رو تجربه کنن. اگه آدم نتونه هوای آزاد رو تجربه کنه، اصلا برای چی باید زندگی کنه. به همین خاطره که چند روزی می شه ماسکم رو کنار گذاشتم. الان زندگی خیلی قشنگ تر شده. حتی تصورش هم که دوباره بخام اون ماسک رو روی سرم بذارم برام غیر ممکنه.


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۰ساعت 19:50 توسط نوروتیک |