از عادی بودنم ناراحت نیستم، چون کسانی را دیدم که تنها آرزوشون عادی بودنه ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۱ساعت 18:39 توسط نوروتیک |

عاشق شدن، مثل دارو خوردن میمونه، همه می دونن هرچی بیشتر پایین میره، تلخ تر میشه. ولی هیچ کس راجع بهش صحبت نمی کنه، از هر کس هم که می پرسی میگه بخور شیرینه!

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۱ساعت 22:4 توسط نوروتیک |

باید پذیرفت، گاهی انسان ها هم توی فاضلاب زندگی میکنن. نه بخاطر اینکه عزت نفسشون پایین اومده، از سرمای هوا...

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۱ساعت 22:4 توسط نوروتیک |

فهمیدم

وقتی دیگر رفتار روزهای پیشم برایم خنده دار نیست. یعنی دارم درجا می زنم...

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 21:26 توسط نوروتیک |

I am stuck baby

You go

I am stuck

Somewhere

between


With a half empty paper

on my desk

and a thought that

I can't fill the rest


Leave me now baby

Before it's too late

Because I am stuck

Somewhere 


Somewhere in between

Where nothing thrills 

and something

yet keeps my mind busy


+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 19:6 توسط نوروتیک |

Somewhere between where I get excited for everything and where I don't care for nothing

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 14:33 توسط نوروتیک |

فهمیدم

پذیرفتن آنچه هستم فقط زمانی مفید است که تا حد توانم تلاش کرد باشم...

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر ۱۳۹۱ساعت 0:20 توسط نوروتیک |

چه علاقه ای به سقوط من دارد. که هر کلمه از جملات مرا به عنوان نشانه ای از سقوط شخصیتم تفسیر می کند.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ساعت 18:19 توسط نوروتیک |

کی میخوایم بفهمیم، گریه کردن وظیفه نیست. 

با وجود این همه غم و غصه داخلی،  برای گریه باید بریم سراغ قصه تکراری 1000 سال پیش خارجی.

اصلا همین گریه کردن هامون خودش گریه داره

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۱ساعت 22:56 توسط نوروتیک |