اولین جلسه کلاس نویسندگیه، بیشتر بچه ها سر کلاس نشستن. منتظریم که استاد بیاد. یه حس غریبی دارم، یه حس بدی، از اون حسایی که جلسه اول بهمون دست می ده. بیشتر بچه ها سرگرم کار خودشونن، انگاه همدیگه رو از قبل می شناختن، چهره هاشون شبیه بچه محصلاست فکر کنم هم کلاسی یا هم مدرسه ای باشن. یکی دو تایی هم تو جمع هستن که مثل من ساکتن سنشونم بیشتر به نظر میرسه فکر کنم اونام مثل من تنها باشن. بعد از 10 دقیقه تاخیر بالاخره استاد اومد سر کلاس، بدون اینکه خودشو معرفی کنه گفت: "خیلی خوب، یکی یه دونه برگه بردارید و روش یه داستان کوتاه بنویسید."، همه تعجب کردن! آخه جلسه اوله هیچکدوممون هیچی از داستان نویسی نمیدونیم، چی میخواییم بنویسیم! یکی یکی بچه ها از تو کیفشون برگه برداشتن و شروع کردن به فکر کردن. منم که مثل همیشه برگه خودکار همراهم نبود مجبور شدم از بغلدستیم بگیرم. حدود 10 15 دقیقه ای فکر کردم، ولی واقعا هیچی بذهنم نرسید. هر کاری می کنم، هرچی به ذهنم فشار میارم نمی تونم شروع کنم. بقیه بچه ها دارن یکی یکی شروع می کنن نوشتن رو، من ولی همینجوری با خودکار تو دهنم دارم فکر می کنم. اصلا من رو چه به نویسندگی، خودمم همیشه می دونستم که ایده ندارم، خلاق نیستم ولی همین که یکم تو برنامه نویسی خلاقیت به خرج دادم فکر کردم دیگه خلاقترین آدم جهانم اومدم سریع خودمو نشون بدم. این جلسه تموم شه، از جلسه بعد نمیام سر کلاس، پولشم به درک، مهم نیست، هرکس تو زندگیش اشتباهاتی می کنه، اینم اشتباه من بود. 

هیچ ایده ای توی ذهنم نیست، کاملا می تونم گذر ثانیه ها رو حس کنم، دارم به نوشتن بقیه بچه ها نگاه می کنم. حالا اگه آخر کلاس داستان ها رو بخواد چی؟؟ اونوقت باید چیکار کنم، خیلی ضایعست ولی خب به درک من که دیگه اینارو نمی بینم اصلا می تونم پاشم همین الان برم بیرون. ولی نه، بذار لااقل این جلسه اولی رو تموم کنم. یکم دیگه فکر میکنم شاید چیزی به ذهنم رسید.

دیگه داره کم کم وقت تموم میشه، بنظر می رسه یکی از بچه ها داستانشو تموم کرد. اونای دیگه هم دارن یکی یکی تموم می کنن، فقط موندم من. استاده انگار متوجه شده، داره چپ چپ نگاه می کنه. سرمو بندازم پایین انگار اصلا نمی بینمش. حس می کنم داره میاد بالای سرم، صدای قدماشو می شنوم، ، الان می خواد یه چیزی بگه. واقعا تحملشو ندارم، امروز به جرعت یکی از مذخرفترین روزهای زندگیم بود. ولی مهم نیست بدرک بالاخره تموم میشه. بهش نگاه می کنم ببینم چی میخواد.

استاد: "چرا چیزی نمی نویسی؟؟"، من: "هرچی فکر می کنم چیزی به ذهنم نمی رسه"، استاد: "بیشتر فکر کن، تا داستانت تموم نشه کسی از کلاس بیرون نمی ره" 

عجب آدم مذخرفیه!! حالا همه بچه ها دارن چپ چپ به من نگاه می کنن. یعنی چی، اگه داستان من تموم نشه کسی از کلاس بیرون نمیره!! آخه چه معنی داره!! مگه مدرسس؟ میخوام پاشم شاکی شم، ولی جرات نمی کنم، طرف فکنم دلش از جای دیگه پره بهتره هیچی نگم. باید یه چیزی شروع کنم، هر چیزی. می تونم یکی از داستان های صادق هدایت رو بنویسم، فقط یکم تغییرش بدم، اگرچه تابلوه ولی به درک لاقل یه چیزی نوشتم. "آبجی خانم" رو می نویسم، چیزی که همیشه تو ذهنم مونده.  ولی نه، به خودم قول دادم که هیچ وقت هیچی رو کپی نکنم، اینم کپی محسوب می شه دیگه، پس نه. یه چیز دیگه می نویسم، یه چیز از خودم، یه خاطره. آره، خاطره از همه بهتره، هرچقدرم بخوام می تونم بهش آب ببندم. ولی کدوم؟؟ تو این وقت کوتاه حالا باید فکر کنم ببینم کدوم خاطره رو می تونم بنویسم.

هر چی فکر می کنم چیزی به ذهنم نمی رسه!! می خوام کلمو بکوبم به میز. استادم که هنوز داره به من نگاه می کنه، نمی دونم چرا از اون موقع که امده سر کلاس کتشو در نیورده، یکی از دستاشم همش تو جیب کتشه. انگار یه چیزی قایم کرده اونجا...

ادامه در قسمت 2...


+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 19:2 توسط نوروتیک |