تا اینجا که سال خوبی بوده. نسبتا سخت ولی خیلی چیزهارو توش یاد گرفتم. اول از همه اینکه اون شبایی که خوابم نمی برد و روزهایی که نمی تونستم تمرکز کنم چون یه چیزی ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود. اونها شبها و روزهایی بودن که شخصیت من رو ساختن و من رو تغییر دادن. ما بقی روزها و شبها تکراری شاید تو مسیر رسیدن به اهداف بلند مدتم باشن ولی تغییر اساسی تو من ایجاد نمی کنن. دوم اینکه، کاری رو انجام ندم به این خاطر که ممکنه بعدا افسوس موقعیت از دست دادشو بخورم، انجام بدم چون الان دوست دارم انجام بدم. شخصیت آینده ی من رو خودم می سازم، اگه فکر کنم افسوس خواهم خورد، افسوس می خورم و اگر مطمئن باشم چیز افسوس خوردنی نیست هرگز افسوس نخواهم خورد. سوم اینکه، گذشته ی مذخرفم، عقده هایی که باهاشون بزرگ شدم و خیلی چیزهای بد دیگه ای که از گذشته اومده. اگه می تونم تغییرشون بدم باید بدم، اگرنه، افسوس خوردن راجع به کاری که من انجام ندادم، یا نفرت از اطرافیانی که باعث وجود مشکل در من شدن به هیچ دردم نخواهد خورد. پس افسوس گذشته خوردن فایده ای نداره برام. چهارم اینکه، حتی زمانی که یه نفر رو از صمیم قلب دوست داری، بازم باید تاحدودی سیاست به خرج بدی، اینکه دقیقا اون کاری رو که دلت می خواد، یا اون چیزی رو که دلت می گه انجام بدی بعضی وقتها درست نیست، باید موقعیت رو هم بشناسی، پنجم اینکه، هروقت با دیدن رفتار خاصی از اشخاص عصبانی می شم، رفتار ساده ای مثل ابراز احساسات، باید ببینم مشکل دقیقا از چیه، ممکنه دلیل اصلی مشکل سرکوب بیش از حد همین رفتار تو خودم باشه، که باعث شده دیدنش برام تا این اندازه ناراحت کننده باشه. پس باید روش فکر کنم تا ببینم مشکل دقیقا از کجاست و از چیه!
+
نوشته شده در جمعه بیستم آبان ۱۳۹۰ساعت 20:3 توسط نوروتیک
|