این روزها چیزی که بیشتر از همه چی ذهن منرو مشغول خودش کرده تمرکزه. حس می کنم به طور کامل از دست دادمش، یه جورایی مثل یه بچه ی بیش فعال شدم، به محض اینکه میام به عمق یه مطلب وارد شم یهو یه سری افکار دیگه مثل انکه مثلا به فلانی زنگ نزدم، یا فلان چیزو چک نکردم میان سراغم. در کل انگار همش در یک اضطراب خاصیم که خودمم نمی دونم چیه. دلیل این قضیه فکر می کنم این باشه که بیش از حد ذهنم رو مشغول می کنم. فیس بوک، گوگل، تویتر، ... همه اینا آدم رو مثل دیونه ها می کنن. همین الانش که به اینجای مطلب رسیدم ذهنم رفت جای دیگه، رشته کلام از دستم در رفت ولی خب مهم نیست چون خود مطلب راجع به تمرکز همه رو با هم می نویسم. در کل می گفتم نمی تونم تمرکز کنم باید روش کار کنم تمرکز خودم رو افزایش بدم، با یه بنده خدایی صحبت می کردم می گفت باید تمرین شمع انجام بدی، باید تست کنم ببینم شاید حرفش درست باشه.

یه نکته ی جالب تر راجع به کل این قضایا اینه که حدوده 6 7 ماه پیش هم به این بیش فعالی ذهنیم پی برده بودم، ولی وقتی با برادرم صبحت کردم، چون اون بنظرش اینجوری نبود خیلی راحت حرفشو قبول کردم. حالا الان خودش اومده داره میگه که بیش فعال شدیم، منم قبول کردم!!! کلا خیلی بده آدم حرفه یکی براش اینجوری سند باشه. اگه بیاد فردا بگه تو مریضی داری می میریم فکر کنم بیفتم بمیرم. ولی خب همین که این نکته رو متوجه شدم که دارم براش زیادی ارزش قائل میشم یه نوع شروعه که رو حرفاش بیشتر فکر کنم و همین جوری هر چیزی ازش می شنوم قبول نکنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 1:19 توسط نوروتیک |