به نظر من شخصیت آدم مثل یه جعبه می مونه با کلی دکمه روش که هرکدوم یه کاری می کنن و یه دکمه هم بین تمام این دکمه ها وجود داره که طرف رو در هر حالتی که باشه خاموش می کنه. همیشه یه دکمه ی خاموش وجود داره، ولی ممکنه جاشو عوض کنه. برای اینکه بدونی کدوم یکی از دکمه هارو باید فشار بدی تا طرف رو خاموش کنی (یا شایدم روشن!) باید طرف رو به خوبی بشناسی، اتفاقاتی که براش افتاده، جاهایی که بوده، کسایی که دیده و از همه مهم تر عقده هایی که باهاشون بزرگ شده. اگه همه ی اینهارو بدونی میبینی که آروم کردن یک آدم عصبانی (یا هر چیز دیگه حتی جذب کسی که دوستش داری) تا چه اندازه ساده است. بذار یه مثال بزنم، فرض کن توی یه مهمونی هستی یک دختر خیلی زیبا رو می بینی ولی متوجه میشی که دختر هیچ تمایلی به پسر های توی مهمونی نشون نمیده، این قضیه می تونه دلایل خیلی زیادی داشته باشه (ممکنه طرف فکر کنه سطحش خیلی از بقیه بالاتره! یا تازگی با دوست پسرش بهم زده باشه، یا بنظرش سطح خودش خیلی از بقیه پایین تره! یا ...) ولی نکته ای که وجود داره اگر دلیل اصلی این قضیه رو بدونی خیلی راحت می تونی قضیه رو به نفع خودت عوض کنی. در کل به نظر من در تمام شرایط رویارویی با انسان ها قطعا یک راه حل خیلی ساده وجود داره برای متقاعد کردن شخص. مامور قانونی رو در نظر بگیرید که به خاطر جرم شما می خواد شما رو مجازات کنه، به خاطر اینکه قانون رو رعایت نکردید، در این حالت اگر دقیقا دلیل تمایل بیش از اندازه ی شخص به رعایت قانون رو (که به احتمال زیاد ریشه در خاطرات بچه گی شخص داره) متوجه شید می تونید با متقاعد کردن شخص که این دلیل احمقانست از چنگ قانون فرار کنید.
اگرچه این مسائلی که میگم در فضای عادی جامعه عملا غیر ممکنه، چون خیلی وقت ها حتی فرصت حرف زدن هم بهمون داده نمیشه، ولی فرض کنید شما یک زندانی سیاسی هستید، با یه نگاه به زندگی نامتون میشه دلیل مخالفت هاتون رو پیدا کرد و از همین طریق ذهن شما رو به طور کامل شستشو داد.
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۰ساعت 23:52 توسط نوروتیک
|