در زندگی زخم های هست که مثل خوره روح را در انزوا و آهسته می خورد و می تراشد. اولین جمله کتاب بوف کور، شاید بنظر خیلی ها از نظر ادبی جمله ی قشنگی باشه، یا شایدم معنای خود جمله و پاراگراف رو دوست دارند، ولی من نه بخاطر جمله هایی که بعدش میان و نه به خاطر قالب جمله بلکه بخاطر ادامه ای که همیشه در ذهن خودم بعد از این جمله ظاهر می شه دوستش دارم. در زندگی زخم هایی هستن که مثل خوره روح را در انزوا و آهسته می خورند. این زخمها رو همه ی ما داریم ولی به خیلی دلایل قادر به بیانشون به بقیه نیستم شاید چون اونقدر پیچیده اند که نمی تونیم به زبون بیاریمشون یا شاید می دونیم در نظر عامه مردم احمقانه و بی معنی اند، یا شایدم شرماورن، اونقدر که حتی ترجیح می دیم راجعبهشون فکر نکنیم. این زخم ها چیزهایین که خیلی سخت می تونیم درمانشون کنیم و هر روز که از زندگیمون میگذره عمیقتر عمیقتر در گوشت و استخونمون فرو میرن. هر روز که می گذره درمان کردنشون سخت تر می شه و همیشه درونمون حسشون می کنیم، حتی اگر ترجیح بدیم راجع بهشون فکر نکنیم.د