یکی از همین روزها از دست این مردم یک ماشین زمان برمیدارم و برمیگردم به بهترین دوران زندگیم و بدون اینکه بمیرم، در این زمان از بین میرم. این کار را انقدر انجام میدم که یکی از دوره های زمانیم پر میشه از نسخه های من، در حالی که توی سایر دوره ها به طور کامل از بین رفتم.

خب یک چیزی همین الان به ذهنم رسید.

طبق نظریه انیشتین، یک مجموعه نامحدود از جهان ها در زمانهای مختلف وجود داره، که من با حرکت در زمان عملا از جهان خودم بیرون میروم و وارد یکی از این جهانها میشوم. 

سوالی که بوجود میاد اینه، آیا زمانی که من تصمیم میگیرم به گذشته سفر کنم، سایر مجموعه های قبلی همچین تصمیمی نمی گیرن؟؟ صد البته میگیرن، پس همه ی ما با هم به گذشته باز می گردیم. در نتیجه بازگشت من به یک نقطه زمانی دقیق در گذشته باعث میشه که بینهایت جهان موازی که در فواصل زمانی بین لحظه مبدا و مقصد قرار دارن هم همچین عملی را انجام بدن که منجر به تولید بینهایت نسخه از من در یک جهان و حذف ما از سایر جهانها میشه. 

خب پس خیلی راحت می شه یک ارتش خیلی بزرگ درست کرد از خودم و در یکی از زمانها حکومت کرد.

این هم جوابی کوبنده برای دوستانی که فکر می کردن من حالم خوبه


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 14:12 توسط نوروتیک |

There was a girl that i loved
She wasn't the one, But enough
To be hold and to be loved

But i lost her 
And said:

She was the price i paid, 
To be maybe a better mate

The days came and nights went by
And So every body who came by
Was just another price to be gone

And I lost them all
And said:

I guess it was all another gap
Between me and all the loves i had

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۱ساعت 21:36 توسط نوروتیک |

waiting for this timeline to end
wasting my turns to see the end
siping my own blood with pleasure
and then sing
"dark as night these days become"
we are thieves of our own blood
blaming each other for no pleasure we got

sometimes i hear angels cring
for no crime we ever done

but to be in this rotten timeline
for no love we ever got
for no hope we ever had
and no future

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۱ساعت 12:28 توسط نوروتیک |

چشمام را بستم. سه تا رفیق را به خاطر اورودم

یکیشون عاشق بود. یکیشون خرخون، یکیشون تو فکر پیچ.

رفاقتشون از یک کلاس اسمبلی شروع شد. یک کلاس آبکی...

الان نه عاشقه دیگه عاشقه، نه خرخونه خرخون، نه بپیچه تو فکر پیچ

ولی هر ساتشون هنوزم باهم رفیقن ;)

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 16:24 توسط نوروتیک |

There is this one side that wants to die, And this one side that has to be alive, i don't know which one i must try, But i let the first to be inside, And the last to keep outside, Guess that's why i'm still alive, even though i am dead inside

+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 13:16 توسط نوروتیک |

یک روز یک جوانی بود که همیشه می ترسید وقتی پیر شد افسوس جوانیش را بخوره.
40 سال بعد، در حالی که افسوس روز های از دست رفته جوانیش را می خورد از دنیا رفت.

یک روز یک جوانی بود که هیچ وقت نگران افسوس خوردن آیندش نبود، کاری را برای ایندش انجام می داد که در لحظه ازش لذت می برد
40 سال بعد فهمید هیچ چیز ارزش افسوس خوردن نداره.

یک روز یک جوانی بود که اصلا به آینده و افسوس خوردن فکر نمیکرد فقط از زندگی لذت می برد
40 سال بعد، 30 سالی می شد که از دنیا رفته بود.

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 14:39 توسط نوروتیک |

یک خطیه، که دارم از روش حرکت میکنم. می دونم من را به کجا می رسونه و می دونم دوست ندارم پایان کارم اونجا باشه. ولی هرچی تقلا می کنم نمی توانم ازش خارج شم. انگار نقطه شروع را اشتباه انتخاب کردم. ولی هیچ نقطه شروع بهتری نمی بینم. فکر کنم یک جای کار یک گندی زدم که هر بار بهش فکر می کنم ذهنم درجا می زنه.

+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 23:33 توسط نوروتیک |

احمقانه ترین راه حل برای پوشاندن مشکل ارتباط با جنس مخالف این است که تمام آنها را احمق بشماریم.

+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 23:56 توسط نوروتیک |

خداوندا کمک کن تا Asshole درون خودم را بیابم و به سزای اعمال زشتش برسمانم.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 11:35 توسط نوروتیک |

مثل یک جوجه اردک زشت تمام کودکی را در آرزوی اردک بودن سپری کرد. غافل از اینکه خیلی فراتر از اردک ها بوده. او یک قو بود.

+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور ۱۳۹۱ساعت 12:22 توسط نوروتیک |