ناگهان همه چیز چقدر جدی شد! تمامی جملاتی که می خواستم در وصیت نامه ام بنویسم برایم مثل جوک شده اند. تمامی کسانی که در زندگی به دنبال لبخندشان بودم و دوست داشتم با وصیت نامه ام اشکشان را در بیاورم برایم بی ارزش شده اند. اکنون تنها چیزی که برایم مهم است تنم است. فقط می خواهم چند دقیقه بیشتر شاهد جابجا شدن انرژی در سلول های بدنم باشم. حس می کنم تازه مفهوم حقیقی عشق را فهمیدم. دوست داشتنی که هرگز تجربه نکرده بودم عشقی که من اکنون به جسمم دارم هرگز هیچ کس به هیچ موجودی در سراسر جهان نداشته. حسی که هیچ قلمی قادر به نوشتن آن نیست. ساعت های زندگیم به نگاه به دستان و پاهایم می گذرد. بدون جسمم در نیستی چطور میتوانم سر کنم. حتی تصور اینکه می خواهم آن را از دست بدهم، تصور اینکه تا چند ماه دیگر نیست می شود برایم غیر ممکن است.

ناگهان چه قدر همه چیز جدی شد! تا چند روز پیش از شنیدن این خبر فکر می کردم زندگی پس از مرگ برایم مثل روز روشن است. اما انگار اکنون تمام چراغ ها را خاموش کرده اند و تنها چیزی که برایم مانده شکی است که از کودکی در دلم بود. ترس از اینکه پس از مرگ به نیستی مطلق تبدیل شوم. ترس از اینکه دیگر نتوانم تبادل انرژی درون خودم را حس کنم. انگار همه چیز زیر یک ذره بین بزرگ قرار گرفته شده، همه چیز خیلی بزرگ تر شده، ترس ها، عشق ها، مشکلات و ...، همه چیز خیلی جدی شده. قرار نبود زندگی تا این اندازه جدی باشد. قرار بود من یک برنامه نویس ساده باشم. همه چیز داشت خوب پیش می رفت. پس چرا، چرا این طور شد؟

واقعا نمی دانم چه بگویم، نمی دانم چقدر بگویم، فقط می دانم تجربه ای که اکنون می کنم، چیزی نیست که با لغات قابل انتقال باشد. 

پس به من فکر نکنید

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت 3:29 توسط نوروتیک |