الان چند دقیقه ای میشه که از خواب بیدار شدم. اما هنوزم تصویر آن جماعت. تصویر آن مرد. تصویر آن تصویر جلوی چشمامه. یک اتاق که هیچ در یا پنجره ای نداشت، روی سقفش یک لامپ آویزان بود. اتاقی با دیوار های سیمانی که روی یکی از دیوار هاش یک نقاشی خیلی بزرگ بود. نقاشی یک مرد کنار یک دوراهی، یک مسیر زیبا و سرسبز که به یک باغ ختم میشه و مسیر دیگری پر از سنگ ریزه که به یک دره ختم میشد. صف تویلی از مردم در مسیر سنگی پشت سر هم به سمت دره می رفتن. در حالی که مرد با تعجب بهشون نگاه می کرد. می توانستم افکار مرد را بخوانم. تعجبی که به خاطر این جماعت ابله داشت من را به یاد زندگی خودم می انداخت و جماعت گمراهانی که پا به مسیر اشتباه گذاشته بودند. صدای قدم های هزاران نفر را در گوشم میشنوم. قدم های نامنظم و ژولیده، مثل آخرین رژه های یک گروهان در حالی که سرنوشت شوم خودش را پذیرفته باشه.
ناگهان بیدار شدم.مسیری را که در آن پا گذاشته بودم به خاطر آوردم. مسیری که قرار بود من و تمام کسانی که در آن بودیم را به بهشت برساند. در حالی که در کنار هم راه می رفتیم، به هم انرژی میدادیم. پاهایمان به خاطر سنگ ریزه های مسیر زخمی شده بود. اما هنوز امید داشتیم، نمی دانستم چقدر دیگر طول می کشد تا به سرزمین آرزو هایم برسم اما می دانستم چیزی جز این سرزمین برایم وجود ندارد. پس قدم هایم را هرچند خسته برمیداشتم. تمام فکرم تصویری بود که در خواب دیده بودم. آن جماعتی که به سمت دره می رفتند. برایم خنده آور بود یک جماعت می تواند تا این اندازه نادان باشد و مسیر جلوی چشمش را نبیند. کم کم به یک سراشیبی رسیدیم انگار داشتیم به باغ نزدیک تر می شدیم. صدای فریاد های اشخاصی که جلو تر از من بودند را می شنیدم. فریاد شادی آنهارا. آخرین قدم هایم را برداشتم تا ناگهان نفر جلوی خودم را دیدم که داخل دره سقوط کرد. یک لحظه تصویر رویایم جلوی چشمانم آمد. فهمیدم این آخرین تلاش مرد متعجب برای رهایی من بود. اما دیگر دیر بود. بایک نعره از ته وجودم به ته دره سقوط کردم.
بقول احمد شاملو
ای کاش میتوانستم یک لحظه میتوانستم ای کاش
بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را
گرد حباب خاک بگردانم تا با دو چشم خویش ببینند که
خورشیدشان کجاست و باورم کنند
ای کاش میتوانستم...