اون لحظه هایی که حقیقت را پیدا می کنی خیلی لحظات خاصیه در زندگی، شیرین زمانی که تو سمت درستی قرار گرفتی و تلخ زمانی که سمت نادرست داستان قرار گرفتی. من همیشه عادت داشتم از دل نوشته های دیگران خوشم نمیامد. بنظرم چرت و پرت می رسیدن، فکر می کردم این اشخاص بلد نیستند درست بنویسند، به این خاطره که نوشته هاشون برای من خوندنی نیست. در مقابل زمانی که دوستانم نوشته هام را می خوندند و از اون تعریف می کردن فکر می کردم که من فرق دارم. فکر می کردم دل نوشته های من، مطالبی که من راجع بهشون می نویسم با مطالب دیگران فرق می کنند. اما امروز توی شرکت ناگهان متوجه واقعیت شدم. واقعیتی که تمامی این مدت از من پوشانده شده بود به خاطر بازخورد هایی که می گرفتم. متوجه شدم این دست نوشته های من نیست که با بقیه فرق داره، بلکه کسانی که دوستانم است. نوشته های من با دل نوشته های دیگران هیچ فرقی نداره. ای بسا بخاطر طرز فکرم پایین تر از نوشته های دیگران باشه. کسانی که من از آنها بازخورد می گرفتم، سعی می کردن با نوعی تحمل مطالب من را بخونن و راجع بهش فکر کنند. فکر می کنم تمام این مدت داشتم در یک جهل سر می کردم. یک شادی بی اهمیت، تازه الان متوجه می شوم چرا نوشته هایی که بنظر خودم بهتر از بقیه بود در نظر دوستام تفاوتی نداشت چون درواقع مفهوم اصلی مطالب را متوجه نمی شدند. حس خیلی گنگیه که از به زبان اوردنش عاجزم... ولی هر چی هست، فکر می کنم باید دست از نوشتن دل نوشته بردارم.
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 18:24 توسط نوروتیک
|