صدای در میاد، انگار دارن با چیزی به در می کوبن، از پنجره بیرون می ره و می پره روی سقف ساختمون کناری، خوشبختانه در پشتبام باز است. داخل ساختمان می شه و به سرعت از پله ها پایین میاد و خودش را به در خروجی ساختمان می رسونه.  از ساختمان خارج می شه و داخل کوچه های قدیمی فرار می کنه. بعد از نزدیکه 10 دقیقه دویدن متوجه می شه که گمش کردن. پس سرعتش رو کم تر می کنه. به شدت نفس نفس می زنه. برای چند لحظه ای روی زمین می نشیند. خاطراتش دوباره جلو چشمش میان، خاطره خانه شان، یک خونه ی ویلایی در شهرری، یادش میاد زمانی که از شرکت خانه میامد، پسرش را در حیاط در حال بازی می دید. بوی غذایی که از داخل خانه بیرون میامد حس خیلی خوبی را ایجاد می کرد. تصمیم میگره به خونش بره ولی الان که نمی تونه، باید صبر کنه تا فردا صبح. فعلا بهتره بره جایی که از شر بارون در امان باشه. به سمت خیابان اصلی می رود. یک ایستگاه اتوبوس اونجاست. به سمت ایستگاه اتوبوس می ره و روی صندلی دراز می کشه. دست راستش را میذاره زیر سرش که بخوابه. ولی خوابیدن برایش یکم سخته، چون گودی که سمت راست سرش بود و آن بخش را زمان خواب روی دستانش میذاشت دیگه سر جاش نیست. تقریبا تا صبح خوابش نمی بره. به چیز های مختلف فکر می کنه. اینکه چطور بره خانه، هیچ پولی توی جیبش نیست باید تا شهرری پیاده بره. 


بعد از چند ساعت باران بند میاد. خوابش نمی بره به همین خاطر بلند می شه تا به سمت خانه بره. بشدت گرسنست. ولی خب نمی تونه کاری بکنه. به سمت میدان شوش میره. از اونجا پیاده میره تا به میدان شهرری می رسه. واقعا دیگه نمی تونه راه بره. خیلی خسته است. روی یکی از سکو های کنار میدان می شینه. و عبور و مرور ماشین ها را نگاه می کنه. زمان خیلی سریع می گذره. بخودش که میاد میبینه آفتاب توی آسمانه، احتمالا ساعت حوالیه 7 یا 8 باشه. نمی دونه، براش هم اهمیتی نداره. بشدت گرسنست به سختی از روی سکو بلند میشه و شروع می کنه به راه رفتن وارد خیابان قم میشه. سر خیابان یک فروشگاه نان فانتزیست که همیشه به آنجا می رفت. صاحب فروشگاه را میشناسه به همین خاطر داخل میشه.


مرد: «سلام اقا نادر، پول همراهم نیست میشه یه نان شیرمال بدید بعدا باهاتون حساب می کنم»


نانوا: «ببخشید شما؟؟»


مرد: «بنده معینی هستم، هرروز میام ازتون نان می خرم»


نانوا: «بفرمایید بیرون آقا، به گدا نون نمی دیم»


از خجالت دلش می خواد آب بشه و بره توی زمین. به سرعت از مغازه بیرون میاد. تا خانه خیلی فاصله ای نمونده به همین خاطر مسیرش را به سمت خانه ادامه داد. بعد از دو سه دقیقه پیاده روی به در خانه رسید. اما کلید خانه همراهش نیست آن طرف خیابان، برروی جدول میشینه. و به در خانه خیره میشه.


همین طور به در خیره شده که ناگهان در خانه باز میشه. همسرش را می بینه که با یک پسر نوجوان از خانه خارج میشن...

ادامه دارد

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 17:50 توسط نوروتیک |