چون اشکام ترس از ارتفاع دارن، جرئت نمی کنن بپرن
قلبم میخاره، هر روزم داره وضعش بدتر میشه
مغزم دلش واسه قلبم می سوزه، میگه تقصیر دستامه
دستام چند سالیه که دارن تو سر دکمه های کیبورد میزنن
دیگه نمی تونن دستای دیگه را بقل کنن
هرچی جوشای صورتم کمتر میشن بیشتر میرم تو فکر
و امروز آخرین جوش هم از روی صورتم محو شد
لبام فکر کنم چند سالیه که باهام لج کردن،
هرچی تو دلشونه به هرکی دوست دارن میگن
گوشهام ولی برعکس خیلی باسیاستن،
ازم میخوان که به حرفهای لبام تن ندم
ولی من نمیتونم به حرفشون گوش کنم
چون ته دلم میدونم که دارن حقیقت را میگن
یک فکر دیشب توی کلم فریاد زد
صداش داخل کله پوکم اکو شد
و هنوز هم می تونم بشنوم که میگه
پنج سالی میشه، که داری به خودت میگی الان تازه یک ساله که تنها شدم
و هرسال تعریف تنهایی برات عمیق تر میشه