درحال قدم زدن در پیاده رو هستم. دو نفر کمی جلوتر در حال حرکت هستند. یکی از آنها بلند بلند در مورد دخترها صحبت می کند و حقه هایی که با آنها دخترهای ساده را گول می زند. انقدر بلند بلند صحبت می کند که من در فاصله 15 متری از می توانم واضحا صدایش را بشنوم. طوری با افتخار صحبت می کند که انگار خبر فتح شهری را میخواهند. واقعا چه چیزی می تواند تا این اندازه این موضوع را افتخار آور کند. میدانم که با این فکر ها به هیچ نتیجه ای نخواهم رسید، هندسفری هایم را در گوشم میگذارم و آهنگ Twisting بند Archive را در گوشیم اجرا میکنم. فضا سازی آهنگ طوری است که کاملا با شرایط کنونی من همخوانی دارد. سرعتم را کمی کمتر می کنم. کمتر از سایر رهگذران، دیگر متوجه قدم هایم نیستم. این جمعیت است که از کنار من می گذرد. مغازه ها، مردم ماشین ها، همه برایم طوری یکنواختی پیدا می کنند. انگار من از جهان دیگری هستم. چقدر حرکت این موجودات ساده و بی هدف است. آرام آرام خودم را برای رسیدن به اوج آهنگ آماده می کنم. Living me here, It’s so dark …، چشم هایم را می بندم و زیر لب تکرار میکنم. Twisting me, twisting me, twisting me ….
ناگهان صدای خیلی گوشخراشی میشنوم.
صدای ترمز یک ماشین، به سمت چپ میچرخم،
یک برخورد خیلی شدید، حس خیلی قریبی در پاهایم دارم. صورتم با شیشه جلوی ماشین برخورد می کند، مغز سرم به شدت گرم می شود، و جهان می گردد...
چشمانم را به سختی باز میکنم، روی آسفالت افتاده ام، به سختی صدایی می شنوم، حس خیلی عجیبیست، حرکت گرم خون زیر پوستم را حس می کنم. دماغم سنگین شده، درد خاصی در استخوان هایم دارم. هندسفری هایم هنوز در گوشم مانده اند، میخوانند twisting me, twisting me twisting me , …
و آرام آرام همه چیز تیره میشود....