یک روز یک جوانی بود که همیشه می ترسید وقتی پیر شد افسوس جوانیش را بخوره.
40 سال بعد، در حالی که افسوس روز های از دست رفته جوانیش را می خورد از دنیا رفت.

یک روز یک جوانی بود که هیچ وقت نگران افسوس خوردن آیندش نبود، کاری را برای ایندش انجام می داد که در لحظه ازش لذت می برد
40 سال بعد فهمید هیچ چیز ارزش افسوس خوردن نداره.

یک روز یک جوانی بود که اصلا به آینده و افسوس خوردن فکر نمیکرد فقط از زندگی لذت می برد
40 سال بعد، 30 سالی می شد که از دنیا رفته بود.

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 14:39 توسط نوروتیک |