یکی هست که افکارش به من خیلی شبیه، یکی هست که شخصیتش به من خیلی شبیه و یکی هم هست که عقایدش به من خیلی شبیه. همه با من دوستند ولی هیچ کدوم نمی تونن هم دیگه رو تحمل کنند!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 16:15 توسط نوروتیک
|
در آن روزگار غم انگیز مردم،
حتی خدا نیز گریه کردن آموخت
چه برسر مردم این شهر آمد
که پدران بر قبر پسران گریستند
چه هویتی ماند از آن آواره ای که
برای لقمه نانی دست به گدایی دوخت
چه انتظار محبتی داری
از آنکه جز زخم در زندگیش هیچ ندید
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۱ساعت 21:33 توسط نوروتیک
|
هنوز در دلم ترجیح میدهم همان کودک زخم خورده باقی بمانم،
تا که یک بالغ درنده خو شوم...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۱ساعت 14:37 توسط نوروتیک
|
چیزی که لازم بود بنویسم، شاید فقط برای خودم تا اگر فراموش کردم با خواندن این مطلب دوباره به خاطر بیارم. بیاد بیارم که تجربه به معنی قدرت مند شدن در یک زمینه نیست، تجربه یعنی عاقل شدن در یک زمینه، یعنی دانستن این مطلب که آیا قادر به انجام کاری هستم یا خیر؟ تجربه یعنی مشخص کردن اهدافی حقیقی. پروژه هایی که در دوران بی تجربه گی برای خودم مشخص کرده بودم را حتی در حال حاضر هم نمیتوانم انجام بدهم. اما مهمترین نکته این است که با بالا رفتن تجربه، خواهم دانست قادر به انجام چه کاری هستم و انجام چه کاری از دست من خارج است...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۱ساعت 23:33 توسط نوروتیک
|
به خیال خودش آزمونی برای پیدا کردن بهترین نوشته بود. تمامی سوالات طوری تهیه شده بودن که برتر بودن شخص را نسبت به اطرافیان مشخص کنند. با لبخندی بر لب برگه های آزمون را بین اشخاص پخش کرد. منتظر شد تا همه به سوالات پاسخ بدهند. در نهایت با خوشحالی تمام برگه ها را جمع کرد و به اتاقش رفت، شروع کرد به تصحیح برگه ها اما بجز یکی از برگه ها مابقی همه در آزمون رد شدند. برنده نهایی نیز کسی نبود جز بزرگترین دروغ گوی کلاس...
آزمونی برای یافتن بهترین،
به آزمونی برای یافتن بزرگترین دروغگو تبدیل شد...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۱ساعت 23:28 توسط نوروتیک
|
هرقدر بیشتر به افراد اطراف خودم دقت می کنم، بیشتر تفاوت رو حس می کنم. هر قدر بیشتر زندگی می کنم بیشتر معنی لغت شباهت برام گنگ می شه. انقدر کسی شبیه خودم ندیدم که به کوچکترین شباهت جذب می شم، و می گم تو و من کاملا شبیه هستیم، آیا این فقط من هستم که کودک درونم بهم فرمان میده، یا بقیه مردم هم اینطور هستند؟ نمی دونم، اگر هم باشند خیلی خوب همشون نقششون رو بازی می کنن، طوری که آدم حس می کنه بزرگ شدن، رشد کردن و بالغ شدن. وقتی به افراد اطرافم نگاه می کنم می بینم خیلی راحت به روح همدیگر صدمه می زنند، بدون اینکه توجه کنند، انگار تمام این برخورد هاشون از یک جور زخم کهنه که در کودکی خوردند میاد. وقتی تو را ساده می بینند، نمی تونن بیتفاوت رد شن، ترجیح می دن تو را هم مثل خودشان زخم خورده ببینند.
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۱ساعت 0:57 توسط نوروتیک
|
هرکه از راه رسید، لگدی زد
بر نهال دل من
هرکه از جوی پرید، لگد کرد
سبزه های دل من
هر که رشد کرد، بزرگ شد
کودک قلب مرا با سخنش خنجر زد
کودک زخمی قلبم، در دلش میگرید
رحم دل این به سر آرد چون زخم نزد بر دگری
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۱ساعت 12:10 توسط نوروتیک
|