هرقدر بیشتر به افراد اطراف خودم دقت می کنم، بیشتر تفاوت رو حس می کنم. هر قدر بیشتر زندگی می کنم بیشتر معنی لغت شباهت برام گنگ می شه. انقدر کسی شبیه خودم ندیدم که به کوچکترین شباهت جذب می شم، و می گم تو و من کاملا شبیه هستیم، آیا این فقط من هستم که کودک درونم بهم فرمان میده، یا بقیه مردم هم اینطور هستند؟ نمی دونم، اگر هم باشند خیلی خوب همشون نقششون رو بازی می کنن، طوری که آدم حس می کنه بزرگ شدن، رشد کردن و بالغ شدن. وقتی به افراد اطرافم نگاه می کنم می بینم خیلی راحت به روح همدیگر صدمه می زنند، بدون اینکه توجه کنند، انگار تمام این برخورد هاشون از یک جور زخم کهنه که در کودکی خوردند میاد. وقتی تو را ساده می بینند، نمی تونن بیتفاوت رد شن، ترجیح می دن تو را هم مثل خودشان زخم خورده ببینند.
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۱ساعت 0:57 توسط نوروتیک
|