من عمدتا آدمی هستم که به گدا پول نمی دم. ولی چند روز پیش برای اولین بار بعد از شاید بگم 5 سال به یک پسربچه کمک کردم. نزدیک ساعت 10 شب بود، داشتم از شرکت برمیگشتم خونه، خیلی خسته بودم. به میدون دم خونه که رسیدم یه پسر بچه اومد جلوم گفت، کمک کن. لحنش خیلی عجیب بود، چون خیلی خجالتی بود. باهاش یکم صحبت کردم. اسمش علیرضا بود و 8 سالش بود مدرسه هم نمی رفت، مثل بقیه بچه هایی که توی میدون می دیدم نبود، اونا معمولا درس می خوندن ولی این یکی نه. یه غم خاصی توی صداش بود. بهش گفتم بهت پول نمی دم ولی می خوای برات بستنی بخرم، گفت نه. تاحالا برام پیش نیومده بود، همیشه بچه ها بستنی رو ترجیح می دادم. بعد ازش پرسیدم پول رو برای چی میخوای، گفت باید شب بدم بابام، اگه پول ندم کتکم می زنه. اونوقت بهش یه 200 تومنی دادم. برای اولین بار، چون واقعا نمی دونستم دیگه باید چیکار کنم. پولو بهش دادم و یکم نصیحتش کردم، بعدم رفتم. نزدیکه 10 دقیقه ای فکرم رو به خودش مشغول کرد. بعدشم رفت در اعماق خاطرات ذهنم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۱ساعت 14:25 توسط نوروتیک |

شاید تا یک هفته پیش فکر می کردم زندگی کردن مثل حرکت دوره یک حلقست، همیشه در تلاش برای بیرون آمدن از حالت جاری بودم، دوست داشتم خصوصیات با حرکت از این حالت به یک نقطه ی کاملتر برسم و همیشه در روز جشن پیروزی متوجه می شدم که در نقطه ی اول خودم نشستم. این موضوع مدت ها مزاحم من بود، تا جایی که نا امید شده بودم. ولی چند روز پیش متوجه یک موضوع متفاوت شدم، اینکه نقطه ای که همیشه بهش برمیگردم یک نقطه مشترک نیست، شباهت های زیادی داره، مراحل مشابهی هم وجود دارند برای طی کردن ولی نقطه یک پله جلوتره، مشکلات مشابه اما بزرگتر هستند. انگار توی اون حلقه ی ذهنم بعد z رو فراموش کرده بودم. در واقع تمام این مدت من داشتم در این بعد z بالا میرفتم در حالی که مراحل مشابهی رو طی می کردم. انگار تازه الان متوجه شدم اوزی اوزبرن زمان نوشتن آهنگ spiral architecture به چی فکر می کرد. یا منظور مایک پورتنوی از آهنگ octavarium چی بود. به نظرم این مسئله، مسئله یی نیست که فقط من باهاش سرو کار داشته باشم. این مسیر زندگیه که مثل مارپیچ می مونه، Teta مشترکه اما z و r تغییر می کنند.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۱ساعت 14:16 توسط نوروتیک |

کودک لجباز چند روزیه که از خواب بیدار شده. هنوز در حال خمیازه کشیدنه ولی هر از چند گاهی فریادی می زنه تا اطرافیان از حضورش مطلع شن. حدود 20 سالی می شد که با لالایه پیرمرد دانا به خواب رفته بود ولی چند روز پیش با آخرین فریاد های مرد خجالتی زیر تازیانه های اطرافیان از خواب بیدار شد. حالا این اونه که به مرد خجالتی تازیانه می زنه و به هیچ کس به جز خودش همچین اجازه ای رو نمیده. مرد خجالتی حس خوبی درونش داره اما مثل همیشه شک تمام وجودش رو فرا گرفته. در حالی که کودک لجباز با اطمینان کامل ضربات تازیانه رو به پشتش می زنه.

یک قدم نزدیک تر به بلوغ،

یک قدم دورتر از دیگران

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۱ساعت 18:58 توسط نوروتیک |