شاید تا یک هفته پیش فکر می کردم زندگی کردن مثل حرکت دوره یک حلقست، همیشه در تلاش برای بیرون آمدن از حالت جاری بودم، دوست داشتم خصوصیات با حرکت از این حالت به یک نقطه ی کاملتر برسم و همیشه در روز جشن پیروزی متوجه می شدم که در نقطه ی اول خودم نشستم. این موضوع مدت ها مزاحم من بود، تا جایی که نا امید شده بودم. ولی چند روز پیش متوجه یک موضوع متفاوت شدم، اینکه نقطه ای که همیشه بهش برمیگردم یک نقطه مشترک نیست، شباهت های زیادی داره، مراحل مشابهی هم وجود دارند برای طی کردن ولی نقطه یک پله جلوتره، مشکلات مشابه اما بزرگتر هستند. انگار توی اون حلقه ی ذهنم بعد z رو فراموش کرده بودم. در واقع تمام این مدت من داشتم در این بعد z بالا میرفتم در حالی که مراحل مشابهی رو طی می کردم. انگار تازه الان متوجه شدم اوزی اوزبرن زمان نوشتن آهنگ spiral architecture به چی فکر می کرد. یا منظور مایک پورتنوی از آهنگ octavarium چی بود. به نظرم این مسئله، مسئله یی نیست که فقط من باهاش سرو کار داشته باشم. این مسیر زندگیه که مثل مارپیچ می مونه، Teta مشترکه اما z و r تغییر می کنند.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۱ساعت 14:16 توسط نوروتیک
|