روزی می فهمم، چیزی با ارزش در جهان وجود دارد به نام دوست داشتن
سالها به دنبال کسی می گیردم که مرا آنطور که میخواهم دوست داشته باشد
و روزی در می یابم که یافتن چنین کسی ممکن نیست.
روزی دیگر فکر می کنم به ساختن کسی که مرا ذاتا دوست داشته باشد.
و سرانجام توافق می کنم، با کسی که این موضوع را همچون من دریافته است.
سالها به ساختن آن شخص میگذرانم، یادمیگیرم او را دوست بدارم، هرطور که باشد
و پس از سالها،
روزی او به دنبال کسی می رود که او را آنطور که میخواهد دوست داشته باشد
و من آن روز بخاطر می آورم که چطور آن شخص را سالها پیش از دست داده ام