ایستاده بود به سمت دیوار و با خودش صحبت میکرد.
خواستم بهش بگم اقا حالتون خوبه؟
دیدم حرفهاش منطقی تر از حرفهای منطقیه منن.
پس سکوت کردم و گوش دادم.
میگفت چند روز پیش کنار همین دیوار یک دختر بچه رو دیده که داشته فال میفروخته. دخترک جلوشو گرفته بوده و مدام اصرار میکرده که یه فال ازش بخره اما اون نخریده چون میدونسته که این پول توی جیب دختر نمیره، بعد از اینکه دختر فهمیده قصد خریدن نداره ازش خواسته که حداقل براش یک بستنی بگیره. اون هم پیش خودش با جواب منفیش خواسته جلوی این عادت غلط را از دخترک بگیره تا یاد بگیره که اینجوری نمیتوانه چیزی را بدست بیاره. پس راهش رو گرفته و رفته.

اما یک ساعت پیش همون دختر را وقتی داشتن داخل امبولانس میگذاشتنش دیده بود. گویا یک موتور سوار یک طرفه امده، دختر را زیر گرفته و فرار کرده. بعد هم میگفت چه فرقی میکرد اگر ان روز انقدر به اخلاقیاتم پایبند نبودم، یک بستنی میخریدم یا حتی یک فال میگذاشتم اون دختر برای چند لحظه بیشتر از زندگیش لذت ببره. میگفت و انگار که یک چیز بنیادی از درونش جلوش را میگرفت، انگار میخواست ادم جدیدی بشود اما در عین حال تمام تجربیات گذشته جلوی تغییرش را میگرفتن. شاید بخاطر همین این حرفها را به دیوار میزد. چون میدونست قلب خودش بعد از دیدن این همه ظلم از اون دیوار سخت تر شده و قابل تغییر نیست.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۶ساعت 13:13 توسط نوروتیک |