زیباست، زمانی که دوتا عاشق به هم می رسن. زمانی که یکی به اون یکی ابراز علاقه می کنه، و می فهمه طرف مقابلش هم همون حس رو نسبت بهش داره. بعد هم هر دوشون قید تمام افراد دیگه ای که قبلا توی زندگیشون بودن می زنن، پسر هر دختری رو که باهاش دوست بوده، و دختره هم هر پسری رو که ازش خوشش میومده. اینا همش زیباست، اگه ما این دختر یا پسر باشیم. ولی زمانه همیشه اونجوری که میخوایم پیش نمیره.بعضی وقتا تو اون پسری می شی که قربانی شروع این رابطه. اون پسری که دختره مثل زباله دور می ندازه، تا وفاداریش رو به عشقش اثبات کنه. می خوام بدونم اون موقع چی میگی، بازم براشون خوشحالی، یا برای خودت ناراحت؟ مدت ها می شینی فکر می کنی، شاید دلیلی برای این رفتار پیدا کنی، شاید جایی اشتباهی کرده باشی. ولی هرچی بیشتر فکر می کنی مسئله برات پیچیده تر می شه. بعد از اینکه به نتیجه نمی رسی تصمیم میگیری بری سراغ دوستات تا با اونا یکم درد دل کنی، شاید دلیل مسئله رو بفهمی، یا حداقل کمی آروم تر شی.ولی وقتی باهاشون صحبت می کنی، از اونجایی که اوناهم دختر رو به خوبی می شناختن بهش احسنت می گن، هیچ کدوم به این حتی فکر هم نمی کنن که چه اتفاقی برای تو این وسط افتاد. اینجاست که یه حسی بهت دست می ده انگار یکی با آخرین قدرت بزنه پس گردنت، بعد وقتی می گردی یه جمع رو پشت سرت ببینی که دارن بهت می خندند!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۰ساعت 2:46 توسط نوروتیک |