آرمان اون روز کنار دیوار ایستاده بود و با ترس دور برش نگاه میکرد. سعید بهش گفت که خیالش راحت باشه. از این کوچه ماهی یک نفر رد میشه. این رو گفت و پایپ را از جیبش بیرون آورد. داخل اون یکی جیبش اما یک چیز دیگه بود، یک کیسه ی کوچیک پلاستیکی، و داخل اون کیسه چیزی بود که مصرفش میتونست تمرکز انسان رو صدبرابر بالا ببره، به آدم اعتماد بنفس بده، حال آدم رو خوب کنه و از همه ی اینها مهم تر کمک کنه تا انسان حسی را تجربه کنه که بدون اون تا اخر عمر هرگز تجربه نخواهد کرد. 

آرمان اون روز چیزی را تجربه کرد که تا اخر عمر بدون کمک شیشه حتی نمیتونست بهش فکر هم کنه.

یک ماه بعد،
آرمان اون روز کنار دیوار ایستاده بود اما سعید دیگه همراهش نبود. طی این یک ماه هیچ کس از اون کوچه رد نشده بود. پایپ را از داخل جیبش بیرون آورد و دستش رو به اروومی روی کیسه ی پلاستیکی کشید. تا چند لحظه دیگه قراره تجربه ای را تکرار کنه که بدون کمک شیشه شدنی نیست. کیسه را از داخل جیبش بیرون میاره و شروع میکنه. همین طور که مشغوله برای یک لحظه سرش را بالا میاره و عموش را میبینه که بالای سرش ایستاده و نگاهش میکنه. کی فکر میکرد کسی که ماهی یک بار از اون کوچه رد میشه عموی ارمان باشه. مثل مجسمه خشکش میزنه، هیچی نمیگه. عموش هم بدون اینکه بهش چیزی بگه از کوچه میگذره.
آرمان اون روز چیزی را تجربه کرد که تا اخر عمر بدون کمک شیشه حتی نمیتونست بهش فکر هم کنه.

یک سال بعد،
آرمان اون شب کنار دیوار ایستاده بود، اما دیگه نه داخل اون کوچه بود، نه حتی اون محله. یک جای دیگه، توی یک کوچه ی دیگه که ادم ها به ندرت ازش رد میشن. منتظر بود تا مشتریش از راه برسه. ارووم دستش رو روی کیسه ی پلاستیکیه داخل جیبش کشید. تا چند لحظه دیگه قراره پول بدستش برسه. همین طور که اونجا ایستاده یک لحظه حس کرد یک نفر با تمام وجود از پشت گرفته اش. قبل از اینکه به خودش بیاد، دستاش رو به دیوار بود و یک مامور در حال تفتیش بدنیش بود. ارمان اون شب برای اولین بار به بازداشتگاه میره.
آرمان اون شب چیزی را تجربه کرد که تا اخر عمر بدون کمک شیشه حتی نمیتونست بهش فکر هم کنه

پنج سال بعد
آرمان اون شب داخل یک قبر خوابیده بود و داشت به این فکر میکرد که چطور فردا را سر کنه. آیا میتونه از جایی دزدی کنه بلکم برای یک بار دیگه لذت مصرف شیشه را تجربه کنه. صبح که از خواب بیدار شد یک عده اون را از قبر بیرون کشیدن. به یک جای گرم بردن، بهش لباس دادن، حمام کرد. محل خوابش، لباسهاش و ظاهرش تغییر کرد. اما مشکل آرمان نه با مکان مناسب، نه لباس مناسب، نه حمام، نه کار و نه هیچ چیز شبیه به اینها حل نمیشد. مشکل آرمان فقط با یک ماشین زمان حل میشه.

+ نوشته شده در جمعه دهم دی ۱۳۹۵ساعت 0:18 توسط نوروتیک |