روی دیوار ایستاده بود، میخواست بپره داخل خانه همسایه. صداش زدم امیر میفهمی داری چیکار میکنی؟
جواب داد آره، دارم حقم را از این مردم میگیرم. اینها سهم من را از زندگی دزدیدن حالا خودم ازشون پسش میگیرم. من یک عمر به هر دری زدم تا یک لقمه نون دربیارم ، یه عمر توسری خوردم اما الان توی 25 سالگی هیچ جایی نیستم. حتی یه موتور سیکلت هم برای خودم ندارم. اخه چرا باید اینجوری باشه؟ مگه غیر از اینه که اینها حق من را بهم ندادن؟ هروقت هم حرفی زدم چیزی جز تحقیر عایدم نشد.
گفتم امیر پات رو بذاری داخل اون خونه به یه دزد تبدیل میشی. زندگیت تغییر میکنه دیگه نمیتونی اون ادم قبل باشی. بیا بریم دوباره شروع کن، اینبار بیشتر تلاش کن شاید یه راه حلی پیدا شه.
اما امیر گوش نمیداد. تصمیمش را قبلا گرفته بود. امیر قبل از اینکه اینجا بیاد دزد شده بود. توی نگاهش دیدم که براش مجرم بودن مهم نیست. امیر مدتها قبل زمانی که هیچی نداشت و در به در دنبال کار میگشت دزد شد. اون موقع که هیچ کدوم از ما ادم ها حتی به حرفهاش گوش نمیدادیم. هرکدوم از اون شبهایی که گرسنه خوابیده بود. توی ذهنش دلیل درست بودن و مجرم نبودن را کمرنگ تر میکردن تا جایی که این تصمیم را گرفت. الان هم پریدن یا نپریدن اون طرف دیوار براش خیلی فرقی نداره. بالاخره یکی از همین روزها اولین دزدیش را میکنه و بالاخره یکی از همین روزها دستگیرش میکنن و زندان میندازن و این انسان که میتوانست یک شهروند مفید در جامعه باشه به یک بزهکار تبدیل میشود.