داشتم راجع به زخم هام فکر می کردم. زخم هایی که همیشه بخاطر وجودشون اطرافیانم رو سرزنش می کردم. تا اینکه متوجه یک مطلبی شدم، اون افرادی که بدون زخم بودن، توی یه محیط خیلی سالم و منظم رشد کرده بودن. همه چیز براشون همونطوری که باید پیش رفته بود و هیچ وقت با یک حقیقت بالغ توی بچگیشون مواجه نشده بودن. الان افراد نسبتا سطحی هستن، کسایی هستن که همین الانشم دارن فقط به مشکلاتی که هم اندازه ی خودشونن نگاه می کنن. در حالی که افرادی که همچین زخم هایی رو با خودشون داشتن دیدشون عمیق تره، مشکلات بزرگتری رو می بینن. بیشتر که دقیق می شم می بینم خیلی از بزرگان خودمون، مثل صادق هدایت، نیچه یا حتی کانت افرادی بودن که از همچین زخم هایی رنج می بردن. افرادی بودن که توی بچگیشون یک مشکل هرچند به ظاهر کوچیک تا داخل استخونشون رو سوزونده. پس شاید وجود این مشکلات و مسائل توی زندگی من هم یه جورایی یه موقعیت خوب بوده. اگه هم نبوده حداقل تنها چیزی رو که باعث شده اینه که متوجه شدم توی چه وضعیتی هستم. و اینکه توی این جهان واقعا به هیچ چیزی به جز عقل خودم نمی تونم اطمینان کنم.
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 18:17 توسط نوروتیک
|