یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود
یک دختر کوچولو بود که هیچ دوستی تو دنیا نداشت
به جز یک کلاغ سیاه که بالا پشت بوم خونشون لونه کرده بود
خیلی دوست داشت که بتونه با کلاغه توی آسمان پرواز کنه
اما حتی نمی توانست راه بره
پیش خودش فکر کرد شاید چون تاحالا تلاش نکرده که پرواز کنه
پس به بالا پشت بوم خانه شان رفت
دستهاش را باز کرد
و پرید
الان، داره با کلاغه توی آسمان پرواز می کنه
قصه ما به سر رسید، کلاغه هم بچه را به کشتن داد