تنها یک در باقی مانده. آن هم دری با لغت دروغ برآن. اولین دری که قصد داشتم باز کنم. اما به خاطر نوشته روی آن باز نکردم. باورم نمیشود چطور توانستی این کار را با من بکنی. چطور توانستی برروی حقیقت زندگیم مهر دروغ بزنی. چطور من را برای یک زندگی سرگردان کردی. دنبال مسیر های دیگه، در حالی که همواره اولین در، انتخاب خودم. حقیقت اصلی بود.
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 23:39 توسط نوروتیک
|
حتی ساده تر از کودکی که آرزوی زنده شدن عروسکش را دارد. در انتظار ظهور رویایی که از کودکی برایمان ساختند. در انتظار ساخته شدن راهی جلوی پاهایمان ...
خنده آورترین جملات را زمانی می شنوم که اشخاص از عمیق ترین عقایدشان صحبت می کنند.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 14:55 توسط نوروتیک
|
دروغگو هم دروغگوهای قدیم، اینروز ها کسایی که دروغ میگن، اینقدر این کار را خوب انجام میدهند، که حتی خودشون هم از دروغشون باخبر نمی شن! جالب اینجاست که همه از دروغ همدیگه باخبرند و جالبتر اینجاست که همه فکر میکنند دیگران دروغگوهای کلاسیکی هستند که با دروغهاشون کنار اومدن و اونها هنوز از معدود اشخاصی هستند که نفسشون پاک مونده! در حالی که بیشتر مردم این شهر هر روز درحال دروغ گفتن هستن بدون اینکه حتی خودشون متوجه بشن. همه ایمان دارند که با ایمان ترین هستند و آنچنان در این وهم خودشون قوطه ورند که اگر کوچکترین حرفی راجع به این موضوع بهشون بزنی فوراً میخوان از سقف آویزانت کنند. دلم تنگ دروغگوهای قدیم شده، آدمهایی که حداقل خبر داشتن از مسیر غلطشون. آدم هایی که حداقل درست را از نادرست تشخیص میدادن. هرچند انتخابشون نادرست بود.
بزرگترین دروغها رو اونهایی می گن که خودشون هم نمی دونن دارن دروغ میگن.
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 21:30 توسط نوروتیک
|
مانیاک دیپرسیو، اسم بیماریی که بیشتر جوانهایی که میشناسم منجمله خودم بهش مبتلا هستند. روال این بیماری به این صورته که شخص برای یک مدت کوتاه، مثل یک روز تا یک هفته کاملا دپرس و غمگین است. بدون هیچ دلیل خاصی، البته این غم یک نقطه شروع داره، ولی بعد از اغاز شدن دیگر نیاز به دلیل ندارد. بعد از مدت دپرشن یا غم شخص حالت کاملا برعکس را پیدا میکند. یعنی کاملا شاد میشود. هیچ توجهی به اینکه دیگران چطور راجع بهش فکر می کنند نمی کند و صرفا این انرژی درونیش را خالی می کند. به این حالت مانیاک یا شادی مبرم می گویند. معمولا حالت غم با خجالت و سرافکندگی همراه است و حالت منیاک با شادی زیاد، اعتماد به نفس بیش از اندازه که منجر به بی ادبی می شه. این بیماری دوران جوانی من بوده و هست، اصلا باید بگم اول می خواستم اسم وبلاگ رو از این بیماری بگذارم ولی نظرم عوض شد و نوروتیک را انتخاب کردم. به هر جهت اگر شما هم به این بیماری مبتلا هستید، باید بگویم من از طریق stable کردن شخصیتم، یعنی با مقاومت در مقابل احساسات و سعی در بروز احساسات مشترک در تمام حالات تا حد زیادی بیماری را از خودم دور کردم. ولی فکر می کنم درمان اصلی بیماری زمان باشد، چون این بیماری بین اشخاص بالای سی سال خیلی کم تر مشاهده می شود. فقط بگم در صورتی که حس کردید در حالت دیپرشن یا غم احتمال داره کار احمقانه ای مثل خودکشی یا آسیب زدن به خودتون ازتون سر بزنه حتما به یک روانکاو مراجعه کنید.
+
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:22 توسط نوروتیک
|
صد البته غذا خوردن کار لذت بخشیه. ولی از اون لذت بخش تر برای من کاریه که درنتیجه ی این خوردن باید انجام بدیم. مخصوصا وقتی که خیلی دیر انجام بشه. یه حس خاصیه، مثل حسی که بعد نوشتن چرندیاتم اینجا بهم دست میده. حس اینکه اون چیزی رو که در وجودم هضم شده میخوام به طبیعت برگردونم. هرکس یه جوریه، یکی می..نه به امید بیشتر خوردن، یکی میخوره به امیده ر..دن. من از دسته ی دومم که از رهایی از عذاب بیشتر از کسب قناعم لذت می برم. به شما هم توصیه می کنم یک بار امتحان کنید. تجربه خوبیه، پشیمون نمی شید. برای یکبار هم که شده بخورید برای ر..دن.
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 16:11 توسط نوروتیک
|