اگه قرار بود ایده و پروژه ام رو مثل بچه ام بدونم قطعا ... بچه ای بود که در حالی که نفس میکشید زنده به گور شد. بخاطر مملکتی که مثل باتلاق هرچی بیشتر توش قدم برمیداری پایینتر میری, ماهم مجبور شدیم این بچه را توی این باتلاق رها کنیم بلکم خودمون جان سالم بدرببریم. الان امید داریم به اینکه بچه های بعدیمون نجیب تر و بهتر از این یکی خواهند بود ولی شاید توی پیری کابوس زنده بگور کردن تنها کودک توانامون خواب رو ازمون بگیره.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۰ساعت 16:48 توسط نوروتیک |

پیروزهایمون، هرقدر هم بزرگ، در مقایسه با امیدی که از دست داده ایم هیچ نیستند

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۷ساعت 15:27 توسط نوروتیک |

آدمهای نابالغ دو دسته اند،

دسته ی اول، سردرگمن، از خودشون اما هیچ هدف و برنامه ای ندارن،امیدوارن به یک اتفاق، تا بیفته و شرایط رو دگرگون کنه و ناگهان به شرایط رضایت بخششون برسند.

دسته ی دوم، سخت کوشن، از خودشون ناراضی هستن و میدانن چرا و چطور میتونن به جایگاهی که میخوان برسن. همه چیز رو برنامه ریزی کردن و براش تلاش میکنن اما انقدر این برنامه و شرایط ایده ال دور از دسترسه که تمام عمرشون هم برای رسیدن بهش کافی نیست.

جالبه، دسته ی دوم، دسته ی اول را مسخره میکنن بخاطر بی برنامه گی

در صورتی که درواقع هردو به یک اندازه در پذیرفتن خودشون مشکل دارند. 

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 20:27 توسط نوروتیک |

تنها لینکی که در وبلاگم داشتم و دارم متعلق به یک وبلاگ فارسی بود که خیلی وقت پیش برام پیام داد و بعد از کلی تعریف از خودش گفت میخواد برای گسترش زبان فارسی یه وبلاگ بزنه و روش کار کنه و ... البته من دوتا چیز برام همون موقع هم عجیب بود. اول اینکه وبلاگ من بازدید چندانی نداره که بخواد به این صفحه کمک کنه. دوم اینکه خود صفحه یک وبلاگ بود و این ادعا ها یکم براش بزرگ بودن.

خلاصه که امروز بعد از یکی دوسال خیلی اتفاقی روی لینک کلیک کردم و دیدم اون وبلاگ به فروشگاه لوازم خانگی تبدیل شده. و گسترش زبان فارسی و ... همه یه بهانه بود برای اینکه از وبلاگهای مختلف لینک بگیره. 

بعضی ها چقدر وقت میذارن برای دروغ گفتن.

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۷ساعت 12:55 توسط نوروتیک |

این ایمیل همین الان از گذشته برام اومد. جالب بود برام گفتم بذارمش اینجا

سلام خوبی؟

یک نظری در مورد عشق دارم که میخوام بهت یاداوری کنم. اگر درسته یا غلط بهتره همیشه یادت باشه که این تصمیم را گرفتی و هزینه ای هم براش دادی.
اینکه اگر کسی را دوست داشتی و شرایط محیا نبود بهتره این حس را پنهان کنی. چون در صورتی که اون شخص وارد زندگیت بشه باید شرایط را براش درست کنی و طبیعتا از خیلی چیزها بگذری. اون وقتی که وارد شد دیگه نمیتونی بهش بگی ببخشید من شرایطم مسائد نیست. خواهش میکنم برو چند وقت دیگه بیا.

همین
روز خوبی داشته باشی

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور ۱۳۹۶ساعت 16:44 توسط نوروتیک |

یکم پیچیده شد ولی

بنظرم عموما جرم دروغ گفتن به خودمون خیلی کمتر از دروغ گفتن به دیگرانه (شاید چون این کار رو زیاد انجام میدیم). بخاطر همین هم خیلی وقتها برای اینکه به دیگران دروغ نگیم، اول به خودمون دروغ میگیم. وقتی دروغ خودمون را باور کردیم. انچیزی را که باور داریم درسته به دیگران میگیم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۶ساعت 14:4 توسط نوروتیک |

گاهی دوست دارم فکر کنم در مورد کسایی که رفتن. اینکه چند لحظه قبل از مرگ یک فرشته از اسمون اومده پیششون و بهشون گفته که اومده تا عزیزترین ادم زندگیشون را باخودش ببره. و آنها هم بعد از کلی التماس فرشته را متقاعد کردن تا اونها را بجای عزیزترین ادم زندگیشون ببره. یه جورایی خودشون را فدا کردن.
تنها دلیلی هم که هیچ آدم زنده ای تابحال این فرشته را ندیده اینه که هیچ کس تو جهان جون خودش را بالاتر از عزیز ترین ادم زندگیش ندونسته

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۶ساعت 13:39 توسط نوروتیک |

ایستاده بود به سمت دیوار و با خودش صحبت میکرد.
خواستم بهش بگم اقا حالتون خوبه؟
دیدم حرفهاش منطقی تر از حرفهای منطقیه منن.
پس سکوت کردم و گوش دادم.
میگفت چند روز پیش کنار همین دیوار یک دختر بچه رو دیده که داشته فال میفروخته. دخترک جلوشو گرفته بوده و مدام اصرار میکرده که یه فال ازش بخره اما اون نخریده چون میدونسته که این پول توی جیب دختر نمیره، بعد از اینکه دختر فهمیده قصد خریدن نداره ازش خواسته که حداقل براش یک بستنی بگیره. اون هم پیش خودش با جواب منفیش خواسته جلوی این عادت غلط را از دخترک بگیره تا یاد بگیره که اینجوری نمیتوانه چیزی را بدست بیاره. پس راهش رو گرفته و رفته.

اما یک ساعت پیش همون دختر را وقتی داشتن داخل امبولانس میگذاشتنش دیده بود. گویا یک موتور سوار یک طرفه امده، دختر را زیر گرفته و فرار کرده. بعد هم میگفت چه فرقی میکرد اگر ان روز انقدر به اخلاقیاتم پایبند نبودم، یک بستنی میخریدم یا حتی یک فال میگذاشتم اون دختر برای چند لحظه بیشتر از زندگیش لذت ببره. میگفت و انگار که یک چیز بنیادی از درونش جلوش را میگرفت، انگار میخواست ادم جدیدی بشود اما در عین حال تمام تجربیات گذشته جلوی تغییرش را میگرفتن. شاید بخاطر همین این حرفها را به دیوار میزد. چون میدونست قلب خودش بعد از دیدن این همه ظلم از اون دیوار سخت تر شده و قابل تغییر نیست.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۶ساعت 13:13 توسط نوروتیک |

زنها مثل قفل غیر استانداردی میمونن که یا با تمام کلید ها باز میشن و یا هیچ کلیدی بهشون نمیخوره و مردها هم کلید های ناموزونی هستن که اکثرا به هیچ قفلی نمیخورن ولی میخوان یک تنه تمام قفلهای جهان را باز کنند.

+ نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 10:23 توسط نوروتیک |

دیروز که خبر انفجار معدن را شنیدم انچنان تاثیری روم نداشت. قربونش برم توی این مملکت که هرروز یک حادثه ناگوار رخ میده، شنیدن یکی بیشتر یا کمتر چندان تاثیری در روحیه ادم نداره. اما امروز صبح که از خواب بیدار شدم و طبق معمول داشتم با مرور خبرهای کانالها خواب رو از سرم بیرون میکردم، خبر ها را میخواندم و یهویی حس ناراحتی عجیبی تمام وجودم را گرفت. کاری ندارم به اینکه چه فاجعه ای رخ داده. کاری هم ندارم به اینکه بقیه چه تجربه ای از این خبر داشتن. برای من تا زمانی که خبرگزاری ها بهم اجازه ناراحت بودن نداده بودن ناراحت کننده نبود و این برام خنده دار بود.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 11:3 توسط نوروتیک |

مطالب قدیمی‌تر