می دانم فریادهای بی صدایم به گوش هیچ کس به جز خودم نخواهد رسید.

ولی بازهم فریاد میزنم. شاید در آینده افسوس پذیرفتن سرنوشتم را نخورم.

+ نوشته شده در شنبه یکم شهریور 1393ساعت 14:23 توسط نوروتیک |

کسی که بتواند حقیقت را فقط به خاطر منافعش نادیده بگیره یا دستکاری کنه.

باید حقیقتا حقارت خودش رو پذیرفته باشه.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 17:0 توسط نوروتیک |

یادم تو را فراموش

نمی کند

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 16:4 توسط نوروتیک |

باید برم. ولی نمی دونم کجا. فقط میدونم چیزی که ساختم را باید رها کنم، چون همش ساخته ی من نیست. چون وابسته شدم. باید خودم رو پیدا کنم و یک بار دیگه همه چیز رو بسازم.

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مرداد 1393ساعت 15:33 توسط نوروتیک |

به افکارم گره میزنم.

به آنهایی که به درستی آموختم، تا ذهنم را مشغول کنند.

و از آنها گره می گشایم.

هرگاه حس کنم زیادی مرا مشغول کرده اند.

همین طور هرروز گره میزنم و باز میکنم.

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مرداد 1393ساعت 14:58 توسط نوروتیک |

از یک سنی به بعد دیگه عاشق نمیشی.
نه اینکه نتونی.
انقدر درگیر آدم های مختلف شدی که دیگه نمیخوای یکی دیگه رو هم بهش اضافه کنی.

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 17:41 توسط نوروتیک |

با ساده لوحیت من رو دروغ گو کردی و خودت را شکاک.

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 17:28 توسط نوروتیک |

برای خوشبخت شدن به من امید نبند. خودم میدونم، فقط بلدم نقش بازی کنم. خوشبختی در کار نیست. در لحظه ی اوج نیاز ترکت خواهم کرد.

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مرداد 1393ساعت 15:42 توسط نوروتیک |

فکر میکنم خیلی باهوشم ولی تنها چیزی که تا اینجا یاد گرفتم هنجار شکنی بوده. دیگه هیچ مرزی نمیتوانه من را نگه داره. نمی دونم به همچین شخصیتی چطور میتوانم برای نسل بعدی خودم هنجار بسازم.

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مرداد 1393ساعت 0:7 توسط نوروتیک |

این چه سریه که نگاه کردن به عکست، ساده ترین حرفها را هم در نظرم زیبا و شاعرانه و قابل نوشتن میشن. انگار که فقط وقتی به تو نگاه میکنم فقط دنبال بهانه ای میگردم برای صحبت، نه حتی با تو، با جهان اطرافم. 

به امید اینکه شاید باد حرفهایم را به گوشت برسونه.

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مرداد 1393ساعت 23:52 توسط نوروتیک |

مطالب قدیمی‌تر