آخرسر هم  

«درحال فکر کردن به جمله ای مناسب برای شروع مکالمه»

خواهم مرد.

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 16:10 توسط نوروتیک |

خیلی حرف برای گفتن دارم. ولی شک دارم حاضر به شنیدنشون باشی، شک دارم درکشون کنی.شک دارم اصلا بتونم درست بیانشون کنم. ترسم از اینه که اگر خودم هم میشنیدمشون درکشون نمی کردم.
این شک داره مثل سم در وجودم پخش میشه. ذهنم را فلج میکنه. هرنوع تلاش برای فکر کردن و نوشتن را ازم میگیره. نمیدانم چرا با این همه نتیجه ی منفی هنوز هم دست از فکر کردن نکشیدم. ای کاش یک کسی بود که مسیر درست را بهم نشون بده.

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 12:9 توسط نوروتیک |

نگران جهنم رفتنم نباش.

همون طوری که من نگران ساده لوحیت نیستم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 1:5 توسط نوروتیک |

ادم بی نماز هرکاری میکنه

این اخرین کلماتی بود که بهم گفت

بعدش دیگه هیچ کدوممون نمیخواستیم حتی یک کلمه بیشتر باهم صحبت کنیم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 18:35 توسط نوروتیک |

ابراز علاقه به شیوه ی لینوکسی

chown you my-heart --recursive

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 16:5 توسط نوروتیک |

ناخوداگاه،
یک کارمند وظیفه شناس، همواره درحال بررسی پرونده های زندگی
درحال نوشتن گزارش
که در نهایت یک روز خاص، در یک لحظه ی خاص گزارش تکمیل شده را به دستتون میرسونه
گزارشی که از تعجب دهانتون را باز میکنه. خیره به یک نقطه، 

پیش خودتون میگید چرا پیش از این به ذهنم نرسیده بود.
آره درسته ناخوداگاه عزیز، کارت را مثل همیشه عالی انجام دادی.
ولی نمیشد میگذاشتی، میگذاشتی یک روز دیگه این گزارش رو دستم می رساندی.
میگذاشتی امروز هم خوب بگذره.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم تیر 1393ساعت 18:10 توسط نوروتیک |

توی هر چهره یا شخصیتی ممکنه مخفی شده باشی، برام فرقی نداره.
تا زمانی که از جبر زندگی من تبعیت میکنی خیلی راحت پیدات می کنم.
اصلا جبر میدونی چیه؟ بعید میدونم،
واسه ی تو همه چیز اختیاره، تو اگه بخوای 1 هم مساوی 2 میشه.
ولی من جبرو خیلی خوب یاد گرفتم، واسه اینکه همیشه ریاضیم خوب بود.
میدونستم جبر چیزی نیست که بشه ازش فرار کرد.
وقتی یک نفر اثبات کرد دو بزرگتر از یکه دیگه نمیشه کاری کرد.
تلاش برای رد کردنش بی نتیجست.
احمقانست.
راستی بهت بگم، جدیدا هم من یک جبر جدید اثبات کردم.
اون هم اینکه هیچ وقت بهت نمی رسم.
دست نیافتنی بودنت نشانه ست. نشانه ای که من باهاش تورو میشناسم.
و همین طور میدونم تلاش برای رد این مسئله هم بی نتیجست.
خیلی وقته که فهمیدم توی ذهنم چطور شکل گرفتی.
حالا اگر یک روزی هم حتی خیلی اتفاقی توی این جهان به هم برسیم.
قانونی تغییری نمیکنه.
فقط میفهمم که تو خودت نبودی.
چون آنیمایی که من توی ذهنم ساختم دست نیافتنیه.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 16:56 توسط نوروتیک |

لعنت به تو که هروقت حس میکنم جایگاه واقعی خودم را پیدا کردم برات پیغام میدم.

و با جواب ندادنت، دوباره جایگاه خودم رو گم می کنم.

+ نوشته شده در جمعه بیستم تیر 1393ساعت 21:10 توسط نوروتیک |

به نظرم تلاش برای نشان دادن سلامت روانی خودش مهم ترین علامت عدم سلامت روانیه.

+ نوشته شده در جمعه بیستم تیر 1393ساعت 21:6 توسط نوروتیک |

And It's an everyday job,
And I have to get it done
Just to think about
How to be alone

And everyday I remember
How I've been left alone
How you left me for so long
And how so long is gone

And yet my mind dassles
what you may have done
that what you were doing
and what you have become

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 17:47 توسط نوروتیک |

مطالب قدیمی‌تر