X
تبلیغات
نوروتیک
- سوسک میشم؟

+ آره،مثل مسخ، فقط خودم همون اول با دمپایی میکشمت. نمی ذارم 200 صفحه رمان از روت بنویسن

- تو اگه می تونستی سوسک بکشی، الان اینجوری بقل من نبودی، میرفتی سوسک زیر تخت رو می کشتی

+ مگه نگفتی زیر تخت سوسک نیست!!

- خب چرا، یعنی نمی دونم، شایدم باشه

+ چی!!! اذیت نکن دیگه ...

- باشه عزیزم، شوخی کردم

+ قسم بخور که زیر تخت سوسک نیست

-قسم بخورم؟ به چی؟

+چه میدونم، به خدا

-به خدا؟ حداقل یچی بگو که وجود داشته باشه

+ ببین لوس نشو دیگه، قسم بخور

- خب به چی؟

+ چه می دونم به هرچی، به جون من، جیغ می کشما!

-باشه، باشه، به جون تو قسم که زیر تخت هیچی نیست

+ببین قسم خوردیا، اگه دروغ بگی سوسک میشی


ادامه از اول داستان

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1392ساعت 14:18 توسط نوروتیک |

فهمیدم

حقیقت های تلخ زندگی به همان اندازه ای که فکر میکنی بزرگ هستند. سعی نکن با فرافکنی یا خوش خیالی از جلوی چشم خارجشون کنی، باهاشون کنار بیا...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392ساعت 17:7 توسط نوروتیک |

دخترک دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید، اما نقصش زودتر از کلماتش فریاد زد: 

چیز قابل گوش دادنی گفته نمی شود،

 توجه نکنید

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1391ساعت 12:31 توسط نوروتیک |

برای نمایان شدن شاهکارهای یک نویسنده ی خوب، نیاز به وجود هزاران نویسنده ی بد است.
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1391ساعت 15:24 توسط نوروتیک |

هرچه بیشتر دقت می کنم ثانیه ها کندتر میگذرند.

هرچه بیشتر دقت می کنم نیمه پر لیوان خالی تر می شود.

هرچه بیشتر دقت می کنم موهای روی بالشت بیشتر می شوند.

هرچه بیشتر دقت می کنم سبزیه برگ زردتر می شود.

هر چه بیشتر دقت می کنم تلخی حقیقت بیشتر میشود.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1391ساعت 16:58 توسط نوروتیک |

به زندگی این مردم که نگاه می کنم، یاد مورچه های کف کاسه ی توالت می افتم. اونی که ر..ده داره توی ذهنش فکر می کنه، اگر می شد یک جوری به اینها بفهمونم که باید از اینجا فرار کنن. ولی هم خودش هم مورچه ها و هم اون ع.. وسط کاسه خوب می دونن که این قصه فقط یک پایان داره، اون هم تمیز کردن کاسه توالت به هر قیمت است.

+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1391ساعت 10:17 توسط نوروتیک |

از عادی بودنم ناراحت نیستم، چون کسانی را دیدم که تنها آرزوشون عادی بودنه ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1391ساعت 18:39 توسط نوروتیک |

عاشق شدن، مثل دارو خوردن میمونه، همه می دونن هرچی بیشتر پایین میره، تلخ تر میشه. ولی هیچ کس راجع بهش صحبت نمی کنه، از هر کس هم که می پرسی میگه بخور شیرینه!

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1391ساعت 22:4 توسط نوروتیک |

باید پذیرفت، گاهی انسان ها هم توی فاضلاب زندگی میکنن. نه بخاطر اینکه عزت نفسشون پایین اومده، از سرمای هوا...

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1391ساعت 22:4 توسط نوروتیک |

فهمیدم

وقتی دیگر رفتار روزهای پیشم برایم خنده دار نیست. یعنی دارم درجا می زنم...

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1391ساعت 21:26 توسط نوروتیک |