امید، این دوست بی معرفت که تا لحظه ای پیش کنارم بود و اکنون حتی ردپایش هم دیده نمی شود.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 12:3 توسط نوروتیک |

رفته رفته ایده آل هامون رو میبازیم.
من می فهمم که ایده آل چیزی جز دروغ و رویای دست نیافتنی نیست و جهان کسل کننده ی اطرافم را با تمام انسان های بی انگیزش میپذیرم.
تو فقط سرخورده میشی و حس میکنی انقدر قوی نبودی که به انچه قرار بود برسی و تقدیر مرگ را همچون تمام انسان های سرخورده ی اطرافت میپذیری. 
و تنها امیدم به این است که یک نفر سومی در کار باشد و او به رویایی که در ذهنش بوده رسیده باشه.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 11:48 توسط نوروتیک |

آخرسر هم  

«درحال فکر کردن به جمله ای مناسب برای شروع مکالمه»

خواهم مرد.

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 16:10 توسط نوروتیک |

خیلی حرف برای گفتن دارم. ولی شک دارم حاضر به شنیدنشون باشی، شک دارم درکشون کنی.شک دارم اصلا بتونم درست بیانشون کنم. ترسم از اینه که اگر خودم هم میشنیدمشون درکشون نمی کردم.
این شک داره مثل سم در وجودم پخش میشه. ذهنم را فلج میکنه. هرنوع تلاش برای فکر کردن و نوشتن را ازم میگیره. نمیدانم چرا با این همه نتیجه ی منفی هنوز هم دست از فکر کردن نکشیدم. ای کاش یک کسی بود که مسیر درست را بهم نشون بده.

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 12:9 توسط نوروتیک |

نگران جهنم رفتنم نباش.

همون طوری که من نگران ساده لوحیت نیستم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 1:5 توسط نوروتیک |

ادم بی نماز هرکاری میکنه

این اخرین کلماتی بود که بهم گفت

بعدش دیگه هیچ کدوممون نمیخواستیم حتی یک کلمه بیشتر باهم صحبت کنیم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 18:35 توسط نوروتیک |

ابراز علاقه به شیوه ی لینوکسی

chown you my-heart --recursive

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 16:5 توسط نوروتیک |

ناخوداگاه،
یک کارمند وظیفه شناس، همواره درحال بررسی پرونده های زندگی
درحال نوشتن گزارش
که در نهایت یک روز خاص، در یک لحظه ی خاص گزارش تکمیل شده را به دستتون میرسونه
گزارشی که از تعجب دهانتون را باز میکنه. خیره به یک نقطه، 

پیش خودتون میگید چرا پیش از این به ذهنم نرسیده بود.
آره درسته ناخوداگاه عزیز، کارت را مثل همیشه عالی انجام دادی.
ولی نمیشد میگذاشتی، میگذاشتی یک روز دیگه این گزارش رو دستم می رساندی.
میگذاشتی امروز هم خوب بگذره.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم تیر 1393ساعت 18:10 توسط نوروتیک |

توی هر چهره یا شخصیتی ممکنه مخفی شده باشی، برام فرقی نداره.
تا زمانی که از جبر زندگی من تبعیت میکنی خیلی راحت پیدات می کنم.
البته بعید میدونم اصلا حرفهام رو بهفمی، اصلا جبر چیه
واسه ی تو همه چیز اختیاره، تو اگه بخوای 1 هم مساوی 2 میشه.
ولی من جبرو خیلی خوب یاد گرفتم.
میدونم جبر چیزی نیست که بشه ازش فرار کرد.
همه میدونن که دو بزرگتر از یکه، و درموردش نمیشه کاری کرد.
تلاش برای رد کردنش بی نتیجست.
احمقانست.
ولی باید بهت بگم، جدیدا هم من یک جبر جدید اثبات کردم.
اثبات کردم فاصله ی بین من و تو همیشه بیش تر از صفر است. 
یعنی هیچ وقت بهت نمیرسم. مثل یک که هیچ وقت به دو نمیرسه.
و این دست نیافتنی بودنت بهترین نشانه برای پیدا کردنته.
خیلی وقته که فهمیدم توی ذهنم چطور شکل گرفتی.
و حتی اگر یک روزی هم حتی خیلی اتفاقی توی این جهان به هم برسیم.

قانونی تغییری نمیکنه.
فقط میفهمم که اون تو نبودی.
چون آنیمایی که من توی ذهنم ساختم دست نیافتنیه.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 16:56 توسط نوروتیک |

لعنت به تو که هروقت حس میکنم جایگاه واقعی خودم را پیدا کردم برات پیغام میدم.

و با جواب ندادنت، دوباره جایگاه خودم رو گم می کنم.

+ نوشته شده در جمعه بیستم تیر 1393ساعت 21:10 توسط نوروتیک |

مطالب قدیمی‌تر