+به اینم میگی زندگی؟ بیا، نخواستم روحم رو بهم پس بده.
-هه، پس تو هم کم اورودی؟
+انتظار داشتی نیارم؟ خودت بودی نمی اوردی؟
-نمی دونم، حالا که من نیستم، ولی خیلی زود نیست واسه کم اوردن؟
+زود؟ همتون انتظار دارید آدم سوپر من باشه، یه جوری رفتار می کنی انگار من موجود خاصیم. منم یکیم مثل بقیه، یک ادم کم تحمل و رنجور که دیگه نمی تونه.
-یعنی واقعا فکر نمی کنی موجود خاصی هستی؟
+نه، چطور؟
-عجیبه برام، چون زمان خلق کردن آدمها تنها چیزی که بینشون به یک اندازه تقسیم می کنم همین حسه و برام عجیبه که ببینم انقدر زود از دست دادیش.
+هه، این چیزی که میگی مدتهاست که درونم مرده. خیلی وقته که فهمیدم یک آدم عادیم دقیقا مثل بقیه ی مردم.مسیر زندگیم از قبل تعیین شده، یک مسیر مثل مسیر نسلهای قبلیم، تلاش برای تغییرش هم هیچ نتیجه ای نخواهد داشت جز شکست.
-چجوریه؟
+چی چجوریه؟
-خاص نبودن، چه حسی داره؟
+حس تنبلی، بی انگیزگی، نمی تونی درکش کنی، هیچ وقت.
-چیشد که اینجوری شدی؟
+هدفت از این سوالا چیه؟
-دوست دارم بدونم چه حسی داره خاص نبودن.
+هیچ حسی نداره.
-میدونی تو اولین بنده ای هستی که حس می کنه خاص نیست؟
+دونستنش برام اهمیتی نداره، چون میدونم داری بهم دروغ میگی، حتی میدونم تنها بنده ای نیستم که داری باهاش صحبت می کنی. هزاران هزار نفر دیگه همین الان دارن باهات صحبت میکنن.
-نه، دروغ نمی گم. البته در مورد دوم درسته، تو تنها شخص نیستی، ولی خب که چی، میخواستی باشی؟
+نه، فقط میخواستم بهت نشون بدم چرا حس می کنم خاص نیستم.
-بهم بگو، چی شد که همچین حسی پیدا کردی؟
+توی یک روز اتفاق نیفتاد. ولی روزی که تمام وجودم رو احاطه کرد هنوز یادم نرفته، طبق معمول 10 سال گذشته ساعت 7 صبح از خواب پاشدم، رفتم سر بسته قرصهام، که یک لحظه به ذهنم رسید برام فرقی نداره اگر نخورمشون چون سلامت ایندم برام مهم نیست، همینطور به ذهنم رسید که واقعا فرقی نداره اگر یکم زودتر بمیرم. واقعا چه فرقی داشت توی 30 سالگی بمیرم یا توی 50 سالگی، واقعا چه فرقی داره یکی از آدم های این جهان چند سال زودتر بمیره، هیچ اتفاقی برای هیچ کس نمی افته.
-چقدر وقت از اون روز میگذره؟
+نمی دونم، راستش بعد از اون روز دیگه تاریخ خیلی معنی خاصی نداشت. زندگی میکردم چون بهم گفته بودن زندگی کن.
-خب چرا میخوای دیگه زندگی نکنی؟ مگه چیزی تغییری کرده.
+آره، کسی که بهم گفته بود زندگی کن دیگه پیشم نیست، یادت رفته؟ همین دیروز ازم گرفتیش. 
-یعنی میخوای پایان داستانت اینجا باشه؟
+آره، از داستانهایی که پایان تلخ دارن خوشم میاد.
-باشه، ولی یادت باشه پایان برازنده ای نیست، پایان یک آدم بازندست.
+میدونم، ولی اینهمه ادم، یک چندتاییشون هم باید بازنده باشن.
-باشه، پس زندگیت رو ازت میگیرم ولی یادت باشه دیگه نمی تونی بهش برگردی.
+باشه

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 14:45 توسط نوروتیک |

داییم وقتی سن الان من رو داشت خودشو کشت.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 13:55 توسط نوروتیک |

الان که اینجا نشستم اون رنجی رو که مدتها دنبالش بودم توی تمام وجودم حس می کنم. دقیقا به همون اندازه ای که فکر می کردم لذت بخشه.

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 16:28 توسط نوروتیک |

+کجایی خوشگلم؟                          --4:48
- تو ماشین                                     --4:48
+ کی میرسی؟                               --4:49
- تا ده دقیقه دیگه                             --4:49
+اوکی پس میبینمت                         --4:50
+آخ که چه حالی داد اون بوس آخری     --7:51

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 13:28 توسط نوروتیک |

به همه چیز میشه خندید، همه رو میشه مورد تمسخر قرار داد، چه اونی که به موضوعی ایمان قلبی داره، چه اونی که به همه چیز شک داره. مهم اینه که...

یعنی نمی دونم، اصلا درسته که آدم بخنده یا نه...

فقط میدونم اگر هم به بقیه میخندی، نباید جلوی اشخاص به استریوتایپشون بخندی. باید جهتشون رو تشخصی بدی. در غیر این صورت ناراحت میشن. ولی آیا مهمه که تلاش کنی از دستت ناراحت نشن؟

اینم نمی دونم.

فقط میدونم این اتفاقات رخ میده ولی این تصمیم خود شخصه که براش مهمه دیگران از دستش ناراحت شن یا نه.

مهم دو چیزه،

1- بازخورد مردم رو با توجه به برخورد خودت پیشبینی کنی.

2- شخصیت خودت را بشناسی و با توجه به پیشبینی هات قدم برداری.

هرکس این کار رو بکنه آدم عاقلی محسوب می شه. در غیر این صورت یک احمقه که فقط براساس گفته های دیگران و بدون هیچ نوع اختیار از خودش حرکت می کنه.

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393ساعت 11:1 توسط نوروتیک |

انسان های حکیم یک زمانی بزرگترین ناکامهای تاریخ بودن، انقدر شکست خوردن که حاضرن به کمترین قناعت کنن.

+ نوشته شده در دوشنبه دهم شهریور 1393ساعت 12:31 توسط نوروتیک |

هیچ اجباری به خر کردن خودت نیست،

بی وجدان بودنت را بپذیر، 

چون همیشه بی وجدانترین آدم خیلی کمتر از احمقترین آدم

جنایت میکنه.

+ نوشته شده در یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 16:50 توسط نوروتیک |

دارم از پذیرفتن اینکه هیچ وقت هیچی نخواهم شد لذت می برم. تصمیم های نامید کننده ی خوبی برای اینده ام کشیدم که اگر در آینده طرز فکرم تغییری نکنه میتونه به آدم معمولی قانعی تبدیلم کنه.

+ نوشته شده در یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 15:8 توسط نوروتیک |

یه دلقکی که به جوک هاش کسی نمیخنده و یه نویسنده ای که نوشته هاش رو کسی نمیفهمه

یا بیش از حد باهوشن، یا بیش از حد کم هوش

هرچی که هست به جماعتشون تعلق ندارن و باید یا جماعتشون رو عوض کنن یا شغلشون رو

+ نوشته شده در یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 14:38 توسط نوروتیک |

می دانم فریادهای بی صدایم به گوش هیچ کس به جز خودم نخواهد رسید.

ولی بازهم فریاد میزنم. شاید در آینده افسوس پذیرفتن سرنوشتم را نخورم.

+ نوشته شده در شنبه یکم شهریور 1393ساعت 14:23 توسط نوروتیک |

مطالب قدیمی‌تر